دوشنبه، ۱۸ تیر ۱۳۸۶July 9, 2007 2:07 AM
Death and Life by Gustav Klimt مرگ و زندگی اثر گوستاو کلیمت

هجدهم تیر سه سال پیش بود، مادر تلفنی گفت پدر بستری است پرسیدم بیایم؟ گفت نه به کارت برس پزشک اش گفته حالش خوب می شود. کلافه رفتم خانه، خواب دیدم، درست همان خوابی که پدر خودش دیده بود و فردایش پدربزرگ مرده بود. ولی من که به این چیزها اعتقاد نداشتم؟ هروقت بحث متافیزیک می شد می گفتم بابا من فعلا توی گل همان فیزیکش مانده ام...
دلم طاقت نیاورد، شبانه راه افتادم ساعت ده صبح رسیدم جلوی در چوبی خانه مان. در باز بود و توی راهرو پر از کفش. برگشتم، دلم می خواست نشانی را اشتباه آمده بودم، اما آدم که خانه خودش را عوضی نمی رود. برگشتم و یک ساعت بعد من بودم و پدر که روی سکوی سفیدی شست و شویش می دادند. ساعت دوازده بغلش کردم و سپردمش به گورکن، می دانستم که مثل همیشه دوست ندارد کسی کارش را انجام دهد خودم بیل را گرفتم و خاک را ریختم رویش.
کم کم همه رفتند و دوروبرمان خالی شد. تازه فهمیدم خانه یک چیز اساسی اش کم است. عصایش روی مبلی بود که همیشه می نشست، تلویزیون هم داشت برنامه دوست داشتنی اش را می گذاشت، فیل های صبور، استخوان دوستا نشان را بو می کشیدند و نعره می زدند. حوصله تنها دیدنش را نداشتم.

پارسال
پارسال
دوسال پیش
اولین نوروز

Comments:
Reza:

منصور جان دلتنگی برای عزیزان هیچ وقت کهنه نمیشود و ار دل نمیرود
این متن کوتاه را چنان از ته دل نوشته بودی که اشکی
در غمی مشترک با تو بر گونه ام نشست
این برای من درست چهار سال و یک ماه پیش برای من رخ داد
یاد
و غم همه عزیزان رفته مدام باد که بدون غم آنان بودن بی معنی تر میشود
--
رضا جان امسال هم من نتونستم حداقل سالگرد پدر کنارش و بر مزارش باشم
اون متن رو از راه خیلی دور نوشتم که اینطوری یادش باشم.
سلامت.

فروغ:

يادش گرامي باد.و صبرتان زياد.

ری را:

متاسفم...

بهروز:

احساس آشنا
من مثل تو قلم روونی ندارم اما وقتی این اتفاق برام افتاد فقط میتونم بگم مثل اینه که تو یه اتاق روشن باشی یکدفعه چراغ خاموش بشه
تازه قدرشو میفهمی
میگی ایکاش...
ولی نمیشه

سیامک:

روانش شاد

holmes:

کاملاً درکت میکنم....چون چهارسال پیش منهم پدرم رو از دست دادم...و خودم به خاک سپردمش....

Mohsen:

سلام آقای نصیری
خیلی متاسفم برای از دست دادن پدرتون... آرزوی سلامتی برای شما و عزیزانتون دارم. البته برای خودم هم متاسفم! با خوندن این مطلب و لینکهای مرتبط، یاد خاطره خیلی بد خودم، همین چند ماه قبل، اردیبهشت، که آخرین دیدارم با پدر هنگام خوابش بود افتادم. نخواستم بیدارش کنم...اما چه میدونستم که فردا صبح وقتی که خونه برمیگردم جنازه اش را در میان هیاهوی آشناها می بینم. مطمئنا این خاطرات بد باعث پخته تر شدنمان شده است؟

  ارسال نظر

If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.





photos

search