حوصله اين بازی بزرگان را ندارم. اینها که می نویسم پاسخ سوال تواست خانم معلم، که نمي شود تکليفت را انجام نداد.
اين روزها که درست يک ماه تا سي سالگي ام مانده، چيزی که خواب و خوراکم را گرفته، فکر کردن به ضعف و بي سوادی خودم است. اگر "تاثير" گرفته بودم از آدم های بزرگ، لابد نبايد امروز دچار اين حس و حال مي شدم.
داستان آينه داری در شهر کوران را هم فراموش کن، بالاخره آن که آنجا آينه داری مي کند خودش خوب مي داند کچل است!
ساده است گفتن اين که از مولوی و نمي دانم فلان استاد و فيلمساز بزرگ تاثير گرفته ايم، اما حقيقتش من فکر می کنم بيشتر "دوست داشته ايم" از اين آدم ها تاثير بگيريم تا آن که واقعا در عمل تاثير گرفته باشيم.
برای من که با تصویر زندگی می کنم، تصاویر بیشترین تاثیر را داشته اند؛ مثلا تصویری از يک سماع زن، که مرا تا قونيه و بعد هم به دنبال خالق آن تصویر در جای دیگری کشاند. حالا بگذريم که آن تصوير در ذهن من ماند اما از خالقش اثری نمانده.
ببخشید که پراکنده و پرت و پلا نوشتم.
خیلی برام جالب بود نمیدونم چرا!....
من از طریق فتوبلاگ بردال باشما اشنا شدم عکسهای تلخی میگیرن اما واقعیت داره ونمیشه خودمون گول بزنیم
دهه سی که می یاد، همه ناکرده ها، یههویی هوار میشن روی سرت.جوونیت مث یه ماهی تو دسات لیز می خوره.چی شدم؟کجا شدم؟کدوم غمو دوا شدم؟ ورد هر روز و شبه.ولی چاره نداره.این سوالا یه جواب صاف و ساده نداره.بی خیال .این دهم میگذره باز. نقل صد سال دیگم همین حالاست: هر جا خوشحالیو شاد اونجا خونه رضاست.