آوریل گذشته، روز شروع نمایشگاه "بنیاد جهانی عکس خبری" World press photo 2008 با "گری نایت" رییس گروه داوران، درباره تصویر ایران در بعضی رسانههای غربی صحبت کردم و او نظرش را درباره این موضوع و همینطور عکسهایی که از ایران به مسابقه رسیده بود و دلیل انتخاب نشدن این عکسها گفت. از حرفهای "گری نایت" و عکسهایی از نمایشگاه و مراسم روز اول، اسلایدشویی درست کردم که جایی منتشر نشد. از آن موقع، دیگر پیگیر اخبار و نمایشگاههای عکاسی خبری نیستم ولی فکر کردم شاید حرفهای گری نایت که عکاس خبری سرشناس و باتجربهای است، به درد کسی بخورد و این اسلایدشو هم "نسوزد" و جایی منتشر شود.
راستش مدتی است از کار رسانهای -داخلی و خارجی- نا امید شدهام و دنبال شغل دیگری هستم.
--
اسلایدشویی که گری نایت از ایران -مثل بیشتر این جور گزارشها، در واقع فقط از تهران- برای مجله نیوزویک تهیه کرده و به نظرم بعضی از عکسهایش از همان تصویرهای کلیشهای است که خودش معتقد است در رسانههای غربی از ایران منتشر میشود.
یک بند از فرم شرکت در یکی از این مسابقههای سریالی عکاسی "معنویت در ........"
9- ارسال عکس توسط شرکت کنندگان به منزله اعلام مالکیت عکس است.
در صورت اثبات عدم صحت این موضوع، شرکت کننده مورد نظر از مراحل مسابقه حذف شده و به مراجع قضایی معرفی خواهد شد.
سه هفته پیش با بيحوصلگي مطلب کوتاهي در باره مقاله نيوزويک "عکاسي مرده است؟" نوشته بودم.
هستی نقرهچی لطف کرده، مقاله را ترجمه کرده و در وبلاگش گذاشته است.
مقاله در باره ارتباط خاص عکاسي با واقعيت است که نويسنده معتقد است تکنولوژی ديجيتال، آن را بيش از پيش تهديد ميکند. با تاکيد و مرز بندی نويسنده ميان "واقعيت" در عکاسي قديم وجديد خيلي موافق نيستم اما موضوعي را که در پايان مقالهاش گفته دوست دارم:
«عكاسان خوب بعدی ـ اگر اصلاً وجود داشته باشند ـ بايد راهي براي احيای ارتباط خاص عكاسي با واقعيت پيدا كنند. آنها ملزم خواهند بود اين كار را به شيوه ای جديد انجام دهند.»
Kosuke Okahara عکاس ژاپنی، 28 ساله است. در آخرین شماره مجله تایم مجموعه عکسی از او به نام"خود زنی در ژاپن" منتشر شده که عکس های او از زنان جوان مبتلا به افسردگی شدید است که خودزنی یا خودکشی کرده اند.
اُکاهارا، مدت طولانی را صرف داستان تصویری مستندش کرده است و دوستی او با بعضی از این زنان جوان- مثل "یوکا" دختر 22 ساله- باعث برگشت آنها به زندگی عادی شده است.
بعضی از آنها که احساس پوچی و بیهودگی داشتند، از این که سوژه عکاسی شده اند که مدت ها برای آنها و البته کار خودش وقت می گذاشته، احساس به درد خوردن پیدا کرده اند.
سایوری 23 ساله، تا پارسال نتوانسته بود به مادرش در باره تجاوز یکی از اقوامش به او، حرفی بزند.

جای خودزنی های "سایوری" روی دست هایش. او چون نمی تواند کار کند احساس بیهودگی می کند که باعث تشدید افسردگی اش می شود.
آور دوز
کائوری برای رهایی از اضطراب،270 قرص خورده است
عکس: Ariana Cubillos
تقریبا هیچ کدام از دوستانم از زندگی شان راضی نیستند. یکی در ایران است و شهرت و پول دارد اما معتقد است زندگی آنجا برایش جز جنگ اعصاب و ناراحتی چیزی نیست. ماشین، خانه، یخچال و دوستان دل انگیزی -به نظر من- دارد.
دوست دیگرم که حدود ده سال پیش با هم یک شرکت کارهای کامپیوتری راه انداختیم و رویایش سفر به آمریکا بود، دیروز بعد از مدت ها پیغام داده که دو ماه است به آمریکا آمده، خیلی کوتاه نوشته "احساس می کنم خیلی دیر شده و پیر شدم، هنوز تصمیم به ماندن نگرفتم" سی ساله است و پدرش یک جور معدن بی پایان پول.
اگر بخواهم مثال ها را ادامه دهم کار به جاهای باریک می کشد! خلاصه اش این که ظاهرا هیچ کس از جا و موقعیتش راضی نیست. جالب است برایم که دو تا از دوستانم که هر دو گاهی برایم درد دل می کنند، حسرت موقعیت و زندگی و روحیه آن یکی دیگر را می خورند و از خودشان ناراضی اند! دو سه بار خیز برداشته ام که جفت شان را جایی غافلگیر و رو در رو کنم تا خودشان هم بفهمند که الکی حسرت زندگی آن دیگری را می خورند، بلکه این طوری از خودشان و زندگی شان حال عالم را ببرند.
فکر کنم بتوانم بفهمم که حال زندگی فقط به موقعیت های مادی نیست و مثلا دوست داشتن و دوست داشته شدن-گاهی- بیشتر از خانه، یخچال و دوستان دل انگیز، فاز می دهد؛ اما خواستم عکس های " Ariana Cubillos "را از "کلوچه های خاکی" که در هاییتی، غذای روزانه مردم فقیر است به خودم و این دوستانم نشان دهم.(اگر تا حالا ندیده اند)
عکس: Ariana Cubillos/ با گران شدن قیمت غذا و کمبود آن در هاییتی مردم کلوچه خاکی که با خاک، نمک و کمی روغن درست شده را به جای غذا می خورند

عکس های بیشتر و گزارش ویدیویی "ای بی سی نیوز"
--
ممنون از کاوه که این خبر را برایم فرستاد.
Massimo Siragusa/ Photo: nasiriphotos.com
ماسیمو سیراگوسا عکاس ایتالیایی است که در این مجموعه عکسش از تفریح و وقت گذرانی ایتالیایی ها در یک پارک تفریحی در رم، آگاهانه از "اورا کسپوز" استفاده کرده است. انگار آدم های عکس های او در دنیایی غیر واقعی و مصنوعی زندگی می کنند.

Photo:Massimo-Siragusa
یکی زیر عکس قبلی نوشته:
«وقتی عکسی می بینم که مشخصاتی ندارد و اصلا نمی دانم با چی طرف هستم، زود هم از ذهنم پاک می شود. لازم نیست تیتری در کار باشد ولی اسم یک عکس یا اسم یک محل باعث می شود همیشه از جایی یک تصویر در ذهنت بماند و ثبت شود..راستش وقتی تکلیف من بیننده با عکس روشن نیست، فرقی نمی کند مثلا آن را بین سایت های دیگر هم ببینم و رد شوم؛ چه رسد به سایت تو ! ؟»
البته من عکاس نیستم و این که می گویم نظر شخصی خودم است که درباره "عکس" این جوری فکر می کنم.
به نظرم بعضی وقت ها حتی برای اسم فایلی هم که آدم اپلود می کند، بد نیست چیزی انتخاب نکند و اسم فایل دوربین را هم تغییر ندهد.(یکی از خوبی های عکسی که روی کاغذ چاپ می شود به نظرم همین بی نام و نشان بودن یا "عکس تر" بودن است نسبت به عکس های دیجیتال.)
چون به نظرم اگر قرار نیست کسی گزارش تصویری از جا/اتفاقی بدهد و به خاطر حسی که از آن محل داشته، دلش خواسته عکسی بگیرد و بقیه را در حسش شریک کند، آن وقت گفتن این که مثلا این عکس را در گورستان پرلاشز پاریس گرفتم، چه کارکردی دارد؟ آیا دادن این اطلاعات هزار جور پیش داوری و پیش زمینه و سوال مربوط به چیزهای جانبی و نامربوط به خود تصویر را در ذهن بیننده ایجاد نمی کند؟ گذشته از این، به نظرم بعضی وقت ها این جور شرح و عنوان ها برای عکس، دست کم گرفتن بیننده است، مثلا نوشتن " برج ایفیل از میان درختان" زیر این عکس ممکن است بیننده باحالی را به خندیدن به ریش نداشته کسی که عکس را گرفته و زیرش توضیح واضحات داده، وادار کند.
عکس های کیارستمی، به قول خودش بیشتر نتیجه علاقه اش به طبیعت هستند تا عکاسی.(نقل به مضمون)
در راهنمای نمایشگاه آمده است: «...عباس کیارستمی و ویکتور اریسه هر دو در یک هفته از ماه ژوئن در سال١٩٤٠ یکی در ایران دوران شاه و دیگری در اسپانیای دوران فرانکو به دنیا آمدند. هر دو تغییرات بزرگی را در اوضاع سیاسی و وضعیت فعالیت های خلاق در کشورهایشان دیده اند. ...»
مسیح مطلبی نوشته و از من به عنوان صاحب نظر! خواسته نظرم را بگویم. راستش من صاحب چیزهای زیادی از جمله "نظر" نیستم؛ بیت:
سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری/ سر خود گیر که صاحب نظری کار تو نیست.
خب این از مظلوم نمایی اولش.
عکس: ادی آدامز
وقتی ادی آدامز این عکس معروف را از "ژنرال لوان" در حال کشتن فردی مظنون به عضویت در ويت کنگ ( "جبهه ملی آزادی ویتنام جنوبی") گرفت، عکسش در صفحه اول روزنامه نیویورک تایمز آن زمان چاپ شد و جایزه پولیتزر عکاسی، وُرد پرس فـُتو و جوایز دیگری را به او دادند. بعضی برای عکس او آن قدر قدرت و تاثیر قائل شدند که آن را یکی از عوامل موثر پایان جنگ ویتنام دانسته اند.
اما وقتی تقریبا همه در حال تحسین و ستایش این عکس و عکاسش بودند، منتقدانی به شدت آدامز را نکوهش کردند و گفتند تو با عکست "ژنرال" را هم کشتی. عکس تو ژنرال را در موضع "شر" نشان داده است، تو راوی بی طرفی نبودی و با تصویری که از ژنرال آفریدی، زندگی آینده او را به عنوان یک آدم در جامعه آدم های اطرافش، نابود کرده ای.
حرف آنها تا حدودی درست از آب در آمد، پس از سقوط سایگون، لوان در سال ١٩٧٥ از ویتنام به ویرجینیای آمریکا رفت و پیتزا فروشی راه انداخت اما در یکی از روزهای سال ١٩٩١ یک مشتری روی در رستورانش نوشت "ما می دانیم تو که هستی" و لوان مجبور شد رستورانش را رها کند. لوان در سال ١٩٩٨ بر اثر سرطان در گذشت.
ادی آدامز بعد ها در مطلبی در مجله تایم درباره این عکس نوشت "ژنرال، چریک ویت کنگ را کشت؛ من ژنرال را با دوربينم کشتم. هنوز عکس قويترين سلاح در دنياست. مردم عکس ها را باور می کنند؛ اما عکس ها حتی بدون دستکاری (manipulation) دروغ می گويند. آنها فقط نيمي از واقعيت هستند. چيزي که عکس نگفته، این بوده که شما اگر جای ژنرالی بودید که در آن روز داغ کسی را گرفته بود که می گفتند مرد بدی است که یک، دو یا سه آمریکایی را کشته است، چه می کردید؟"
حالا این مقدمه به نسبت طولانی را نوشتم که بگویم اگر من جای عکاس مورد نظر شما بودم چه می کردم؟ شاید خیلی سریع شماره دوست ادیتور یا صاحب آژانس عکس فلان را می گرفتم و می گفتم "یک مجموعه عکس توپ دارم که خوراک توست، می دانی که "ایران" الان "تاپ فایو" است، هفتاد – سی موافقی؟"
شاید آنقدر احساساتی می شدم که بدون گرفتن عکسی بر می گشتم. شاید و هزاران شاید و احتمال دیگر.
پس من –نوعی- نمی توانم خودم را در موضعی بالاتر از آن عکاس محترم قرار دهم و او و کارش را به لجن بکشم و حکم صادر کنم که این بد است و آن خوب است و عکاس باید فلان باشد و بهمان نباشد.
این ها همه موضوع های اخلاقی است که شاید اگر خود ما در موقعیتش قرار بگیریم، خیلی بدتر از شخصی که او و کارش را زیر سوال برده ایم، عمل کنیم.
زیر مطلب مسیح، خوانندگان محترمش نظرهایی نوشته اند که همه را خواندم. بعضی آن عکس ها را دوست نداشته اند، بعضی اما شخصیت عکاس را زیر سوال برده اند و مثلا گفته اند از او بیزاریم.
وقتی کسی اثر یا کاری را در برابر نگاه همه می گذارد، طبیعی است که منتظر و آماده دریافت نقد و نظر متفاوت مخاطب هم باشد، اما گمانم مخاطب هم نظرش را درباره اثر می تواند بدهد و اگر بخواهد درباره شخصیت و وجود صاحب اثر قضاوت کند و حکم دهد، بیراهه رفته است؛ همان طور که عکاس،
قاضی، حاکم شرع، مبلغ مذهبی، تریبون گروه های سیاسی، معلم و ...نیست.
مسیح عزیز برای پرسشی که از من پرسیدی "آیا خطا رفته ام یا نه؟" پاسخ قطعی ندارم. چیزی را که به عقلم می رسید برایت نوشتم، نظر خودم در باره آن عکس ها- که عکاس محترمش را نمی شناسم- به عنوان یک بیننده اینست:
اگر صورتم سوخته و نابود شده بود، به هیچ قیمتی دلم نمی خواست قاب عکسی از صورت سالمم را به دست بگیرم – یا به دستم بدهند- و در برابر دوربین بایستم.
اما شاید اگر کسی می خواست یک روز از زندگی ام را مستند نگاری کند، موافقت می کردم.
--
منبعی برای جاهایی که درباره عکس "آدامز" اظهار فضل کرده ام :
http://www.newseum.org/warstories/interviews/mp3/journalists/bio.asp?ID=22
بحث های اخلاقی حتی در عکاسی طبیعت هم مطرح است:
http://www.nanpa.org/docs/principles.pdf
Ashley Cooper/Corbis ©
دوستی این لینک را برایم فرستاد و گفت ببین عکس های این مطلب را دزدیده اند و چیز هشت الهفتی برای خودشان منتشر کرده اند.نگاه کردم دیدم اسمشان را هم گذاشته اند «سایت خبری تحلیلی» حالا چه جور خبر و تحلیلی از همچین سایت هایی بیرون می آید و چه قدر ارزش و اعتبار دارد، نمی دانم.
گفتم ولش کن درباره اش نمی نویسم، این جور مطلب دیگران را برداشتن و به اسم و رسم خود منتشر کردن، دیگر بخشی از فرهنگ خیلی هامان شده است و اعتراض هم کنی می گویند« یارو می خواهد سرو صدا کند و خودی مطرح کند!»
امروز دوباره همان دوست دو لینک برایم فرستاد. دیدم این یکی به ظاهر مال «ایرانیان انگلستان» است و آنها کل مطلب و عکس هایش را یک جا برداشته اند و در سایت شان گذاشته اند. با خودم گفتم چطور «ایرانیان مقیم انگلستانی» هستند که قانون و حساب و کتاب محل زندگی شان را نمی دانند؟ آن سایت «خبری تحلیلی» شاید چیزی از قوانین و حق و حقوق سفت و سخت مولف نداند، اینها که در انگلیس زندگی می کنند هم یعنی نمی دانند؟
وقتی می خواستم این مطلب را بنویسم حدود پانزده ای میل بین من و جورج، عکاس این عکس ها ردو بدل شد که بیشترش درباره انتشار این عکس ها و اجازه گرفتن از او بود. به جورج گفتم دوست دارم تصویر زیبایی را که از ایران تهیه کردی ایرانیان هم ببینند و لطف کن و اجازه انتشار این عکس ها را به من بده. جورج هم با نهایت لطف و بزرگواری بعد از پرسیدن سوال هایی در باره تعداد و اندازه عکس ها به من اجازه داد آنها را منتشر کنم.
حالا با این صغرا و کبرا چیدن های من قضاوت کنید او با دیدن کاری که مثلا این بابا با عکس هایش انجام داده درباره ما چه فکر می کند؟ این بابا روی دست بقیه بلند شده و اسم و رسم خودش را روی عکس های جورج نوشته است!
آقا/خانم
عکس هایی که برداشته اید (کلمه مودبانه اش برداشتن است درستش کلمه دیگری است) مال عکاس آمریکایی است که با سختی زیاد به مملکت ما آمده وبا پرواز بر بالای کویر مرکزی ما این عکس ها را گرفته است. شاید اگر دستمزدی را که یک مجله آلمانی/فرانسوی برای خرید و چاپ این عکس ها به او پرداخته بدانید تعجب کنید. اگر دوست دارید کسی اتوموبیل یا وسایل بارزش شما را برای خودش بردارد، شما هم چیزهای باارزش دیگران را برای خودتان بردارید و در این کار از دوستان و هم فکرانتان سبقت بگیرید.
تصویری که همیشه در فیلم های جنگی ایرانی از عراقی ها می دیدم هیولاهای سبز پوشی را نشان می داد که فیلم فریاد می زد چقدر نفرت انگیز و دور از هر احساس انسانی هستند.
یادم نمی آید فیلم و تصویر بی طرفی از آدم های آن طرف «جبهه» دیده باشم. شاید بوده اما من ندیدم.
عکس ها: لینزی آداریو
در چند مطلب سایت بی بی سی فارسی و انگلیسی نکته اشتباهی وجود دارد که با آن که منابع مستند و معتبری برای اثبات غلط بودن آن وجود دارد، هنوز درست یا حذف نشده است. نمی دانم در چنین مواردی سیاست و خط مشی "بی بی سی" چگونه است و چطور عمل می کنند.آیا آن بخش اشتباه را بی هیچ توضیحی حذف می کنند یا توضیحی مثلا در پایان مطلب می گذارند که در فلان تاریخ این عبارت که میان همه معمول و پذیرفته بود طبق فلان مدرک و منبع حذف یا تصحیح شد؟
در چند مطلب از سایت فارسی بی بی سی مثلا اینجا یا زیر عکس سوم در اینجا و اینجا از کاوه گلستان به عنوان برنده جایزه پولیتزر عکاسی یاد کرده اند که درست نیست و جهانگیر رزمی برنده این جایزه است.
در جاهایی از سایت جهانی بی بی سی هم که به زبان انگلیسی است، مثلا اینجا و اینجا هم این اشتباه تکرار شده است.
پ ن:
صفحه ای برای کاوه گلستان در ویکی پدیا درست کردم که ناقص است، اگر دوست دارید به کامل شدنش کمک کنید.به خصوص اگر عکسی از او دارید با رعایت "کپی رایت" آن را به صفحه اش اضافه کنید.
بخشی از نوشته کاوه که حالا خواندنش خالی از لطف نیست:
ديگران هم بودند که رها کردند. يکی فيلمبردار شد بهتر از عکاس خوبی که بود. تاب فشار و سر در گمی و هيجان را نداشت. يکی که در به دست آوردن جايزه پوليتزر دست داشت، درون صندوقی آهنين زير باری از آجر از مرز کردستان به ترکيه گريخت. يکی طاقت محدوديت های حرفه ای موجود را نياورد و در کشور ديگری خود را به "تبعيد" کشاند و عکاسی شد بين المللی و پر کار و مشهور. يکی سر از آمريکای مرکزی در آورد با مقام مسئول پخش عکس. يکی از خبرگزاری های مهم در آمريکای جنوبی و مرکزی. " فرشته پوتين ها در گل" هم سر از نقاط " داغ" جهان در آورد. لبنان و نوار غزه، افغانستان، پاکستان، هند، رومانی، چک اسلواکی، لهستان، برلين. همه هم موفق. اما ديگر جدا از اين واقعيت.
احمد خمينی و ابوالحسن بنی صدر
آلن کلر
آلن کلر، عکاس فرانسوی که در مطلب قبل در باره عکس هايش از انقلاب ایران نوشتم، از پرواز کنکورد گرفته تا انقلاب ميخک پرتغال و از درگیری های فلسطین و لبنان تا خاک سپاری ژان پل سارتر را عکاسی کرده است.
از میان عکس های زیادش، این چند تا را ببینید (قسمت دوم بعضی زیرنویس ها، آگهي بازرگانی است):
قبلا درباره ژیل پرس و عکسهایش از انقلاب ایران نوشته بودم.
عکاس فرانسوی دیگری که آن زمان به ایران آمد آلن کلر است.او متولد 1945 است، مدتی برای آژانس عکس سیگما و بعد گاما کار می کرد. بعد با چند نفر دیگر آژانس عکس ادیسه را تاسیس کرد وپس از آن هم، برای خودش عکاسی می کند.
از انقلاب های آمريکای لاتين و قحطي و جنگ در آفريقا هم زياد عکس گرفته است.شبکه تلويزيوني Arte در فيلم مستند "صد عکاس قرن" به او هم پرداخته بود.مجموعه عکس های "باد شرقي" و "اتيوپي زير باران" چند جايزه عکاسی نصیبش کرد.
چند عکس او از انقلاب ايران:
Copyright © George Steinmetz Photography
لابد اين عکس را قبلا دیده اید. عکس معروفی است که در سایت ها و وب لاگ ها یا با ایمیل دست به دست گشته و می گردد.
عکاس این عکس Georg Steinmetz آمریکایی است که 4 سال پیش به ایران هم سفر کرد.
اگر یادتان باشد می گفتند کمی قبل از زلزله بم، عکاس آمریکایی از مجله نشنال جئوگرافیک سوار بر "کایت" از بم و به خصوص ارگ آن عکس های هوایی گرفته است که منحصر به فردند.
ته و توی قضیه را در آوردم، آن عکاس آمریکایی همین جورج است که سوار بر پاراگلایدر موتور دارش از خیلی جاهای دنیا عکس های هوایی فوق العاده ای گرفته است، مثل همان عکس بالا که جورج اسمش را Illusions of Arabia گذاشته و پوسترش را در سایتش 25 دلار می فروشد. او این عکس را از بالای پهناورترین صحرای شنی دنیا -آن طور که خودش در سایتش گفته - در محلی که عربستان سعودی، عمان و یمن مرز مشترک دارند، گرفته است.
عکس های جورج را از بیابان های ایران در نسخه آلمانی مجله Geo دیدم، دیگران-خارجی و داخلی- هم از طبيعت ايران عکس های خوبی گرفته اند ( اين را که نگويي، می گويند طرف دچار آنفلوانزای "مرغ همسايه غاز است" شده!)
اما جورج سوار بر آن بيلبيلک پرنده اش، رنگ ها و فرم هایی از بیابان و کویر ایران گرفته است که کمتر دیده ایم:
خانم "سندی سکوگلاند" آمريکايي و متولد 1946 است
او عکاس است و در چند دانشگاه و کالج هنر، عکاسي، اينستاليشن و کاربرد مالتي مديا - مخصوصا- در آثار مفهومي را درس مي دهد.
این خانم معمولا در یک اتاق معمولی، اشیا و مدل هایش را می چیند و از تمام جزییات صحنه حتی در و دیوار، برای ارائه کارش استفاده می کند.
چند تا از کارهایش:
"گربه های رادیو اکتیو" 1980
چيزی که پرسیدي دقيقا در گيری ذهني اين روزهای من هم هست. چيزهايي که مي نويسم شايد بعضي جاها ربط مستقيم به سوال تو نداشته باشد اما نظر شخصي من است در باره اين شيوه تبليغ.
مردم عادت کرده اند عکس های تبليغاتي را با مدل های مکش مرگ ما و نمايش مستقيم کيفيت يک کالا ببينند.
امثال توسکاني و بنتون با همکاری هم به اين نتيجه رسيدند مثلا با نشان دادن يک مرغ دريايي که در لکه نفتي گير افتاده هم مي شود برای يک کالا تبليغ کرد.
ولي هدف آنها از اين کار چيست؟
بيا کمي بدبينانه به قضيه نگاه کنيم:
انسان امروزی همه چيز را فشرده و توی کپسول مي خواهد. دلش مي خواهد همينطور که نشسته پای تلويزيون، يک کمربند لرزاننده لاغری هم ببندد به خودش تا لاغرو خوش فرم شود. دوست دارد تا خرخره بخورد و بدون آن که تحرکی داشته باشد قرصی ببلعد که غذا و چربي های بدنش را بسوزاند و آب کند.
خب فکر مي کني همين آدم اگر بخواهد ژست يک آدم نگران و مراقب محيط زيست را بگيرد چکار مي کند؟
پا مي شود مي رود سواحل مديترانه توی لبنان که هزار تا از اين پرنده ها آنجا گرفتارند؟ نه!
خيلي شيک مي رود و يک لباس مارک بنتون مي خرد، چون بنتون با آن تبليغ ها خودش را به عنوان يک Brand حامي و نگران محيط زيست جا انداخته است و کاری کرده که پوشيدن بنتون نشان دهنده يک نوع طرز فکر و افه خاص شده است.
ايده راه اندازی مجله کالرز( رنگ ها) در سال 1990 به ذهن عکاس ايتاليايي اليويرو توسکاني رسيد که احتمالا عکس های تبليغاتي معروفش را برای پوشاک بنتون ديده ايد.
توسکاني که خودش را عقل کل و همه فن حريف نمي دانست، تيبور کالمن استاد گرافيست آمريکايي را دعوت کرد تا طراحي و اديت مجله را انجام دهد.
تیبور آرزو داشت ادیتور مجله لایف شود او از شکل و شمایل مجله نشنال جئوگرافیک هم خیلی خوشش می آمد.
نتیجه ترکیب نگاه و علایق تیبور و همکارانش، خلق مجله ای شد به نام "کالرز" که از سال 1991 تا حالا منتشر شده است.
در هر شماره موضوعی با نگاه اجتماعی مثل ایدز، خرید، حیوانات و غذا با ترکیبی شبيه عکس های تبلیغاتي و فوتوژورنالیسم انتخاب می شود.(البته همه شماره ها به خصوص شماره های جديد مجله، دقيقا اين طوری نيستند، ضمن اين که مدتي است هر شماره يک "سردبير خلاق" يا سردبير افتخاری هم دارد.)
مثلا در معروف ترین شماره این مجله به نام "جنگ" که بعد از رفتن تیبور طراحی و منتشر شد
و از آن به عنوان شاخصی در تاریخ فوتوژورنالیسم یاد می شود صفحات مجله طوری طراحی شده که وقتی آنها را ورق می زنید یک صفحه، عکس یک سلاح، قیمت آن و زیرنویسی مختصر است و صفحه کناری، تصویر بسیار تکان دهنده ای از سر و بدن متلاشی شده انسانی است که با همان سلاح نابود شده است.
مثلا عکس بالا که نسبت به بقيه عکس های اين شماره خشونت و وحشيگری کمتری را نشان مي دهد، در صفحه سمت چپ چاقوی بزرگی را نشان می دهد که مانند عکس های تبلیغاتی صفحه آرایی شده و زیرش نوشته:
"کشته های بیشتری از مجموع کشتگان هیروشیما و ناکازاکی (تيتر)
قیمت 6 دلار آمریکا."
در زير نويس هم با اشاره به درگيری های مرگبار رواندا آمده است که بعضی از قربانیان با التماس و حتی پرداخت پول به قاتلان خودشان از شورشیان خواهش می کردند به جای تکه تکه کردن آنها با این چاقوها، آنها را با شلیک گلوله بکشند.در صفحه راست هم عکس پسر بچه ای در ناگراما (رواندا) چاپ شده که قربانی وحشیگری شورشیان است که بخشی از صورت و بینی اش را با این چاقوها بریده اند.
دو عکس بعدی واقعا دردناک و تکان دهنده اند و سر و پاهای متلاشي شده دو انسان هستند که در کنار عکس يک مسلسل 300 دلاری و يک مين 3تا 3000 دلاری چاپ شده اند. و در حقيقت تصويری از وحشيگری انسان معاصرند که اگر ناراحتتان مي کند آنها را نبينيد: عکس اول - عکس دوم
--
29 مارچ 2007 انستيتوي فرهنگي در انگليس به مناسبت بيست و پنجمين سال تاسيسش، از بيست و پنج نمونه طراحی برجسته برای برپايي نمايشگاهي در موزه طراحي لندن دعوت کرد که مجله کالرز هم يکي از آنها بود و تمام شماره های مجله در نمايشگاه نشان داده شد.
---
يک نيم منبری هم درباره اين مطالب بروم که اصولا مطلب بدون منبر مثل عالم بدون عسل است؛
"واکر ایونس" از سال 1948 روی ایده خلاقانه اش در عکاسی از سوژه هایی خاص کار کرد و پورتفولیوهایی با حدود 30 عکس از هر سوژه آماده کرد.
او در این مجموعه عکس ها به قول خودش سعی کرده نگاه طولانی به موضوع داشته باشد و بدون آن که چیزهای زیادی را در باره آن فریاد بزند، نگاه بیننده را متوجه درون آن موضوع کند.
موفق ترین و معروف ترین مجموعه عکس او از این سوژه ها " زیبایی اشیای معمولی" است که سال 1955 در مجله "فورچون" چاپ شد.
در این مجموعه عکس، او با دقت و با استفاده از تکنیکی که قبلا برای عکاسی از مجسمه های آفریقایی برای موزه هنرهای مدرن نیویورک استفاده کرده بود، از 12 ابزار معمولی و ارزان مثل انبردست، میخ کش، کاردک و دم باریک عکس گرفت و متن کوتاهی هم برای مجموعه عکسش نوشت.هر عکس سیاه و سفید، در یک صفحه مجله چاپ شد.
"واکر" زیر نویس عکس ها یش را هم ساده و سرراست نوشت، مثلا زیر عکس قیچی فقط این عبارت آمده است:
" قیچی حلب بر، ساخت شرکت ویس و پسران، 1.85 دلار."
او با عکس هایی که منتقدان از آنها استقبال کردند و آنها را "Masculine and sensual" خواندند بینندگان را از زاویه نگاهی دیگر، متوجه کار و کارگر کرد. او از ابزار ارزان و معمولی به عنوان استعاره ای برای نمایش کار بشر استفاده کرد.
--
بيشتر مجموعه عکس هايي که در باره شان نوشته ام مربوط به دهه هشتاد ميلادی مي شوند اما قبل از آن هم فوتو ژورناليست های تاثير گذاری مثل "ديويد داگلاس دانکن" مقاله های تصويری خلق کردند که نمونه و مدلي برای کارهای بعدی شد.
در تابستان سال 1956 دیوید، عکاس 30 ساله که او را به عنوان عکاس جنگ می شناختند، خیلی اتفاقی از خانه "پابلو پیکاسو" سر در آورد و از آن موقع تا مرگ پيکاسو، دوست نزديک و عکاس شخصی او شد.
دیوید در کنار عکاسی از پیکاسو، ژاکلین و دو فرزند آنها در خانه شان در جنوب فرانسه، از نقاشی های او هم عکس گرفت.
پیکاسو که با کسی شوخی نداشت و اجازه نمی داد هر کسی هنگام نقاشی به استودیو اش وارد شود به دیوید اجازه داده بود آزادانه از او عکاسی کند.
در سال 1958 مجله "پاری مچ" مجموعه عکسی به نام" پیکاسو در خانه" منتشر کرد که تبدیل به مدل و الگوی تهیه این نوع مقالات تصویری از زندگی هنرمندان شد.
دیوید تا پیش از درگذشت پیکاسو 10 هزار نگاتیو، از او و نقاشی هایش تهیه کرد و دوست قابل اعتماد او باقي ماند.
"ديويد داگلاس دانکن" متولد 1916 کانزاس سيتي آمريکا است و کتابي هم از عکس های ايرانش در سال 1946 چاپ کرده که از سفر که برگردم، چند تايي را اسکن مي کنم و مي گذارم.
در زمانی که موضوع هایی مثل جنگ، فقر و بیماری سوژه خیلی از فوتو ژورنالیست های دنیا را تشکیل می داد "اریک ولی" به سراغ "جویندگان عسل " ( هانی هانترز- کلمه "هانی" انگلیسی در اینترنت ایران فیلتر است ضمنا)
در نپال و تبت رفت. او که قبل از عکاسی کمد سازی می کرد با همسرش در یکی از همین سفرها آشنا شد و زبان محلی هم یاد گرفت.
محلی ها با طناب های 120 متری از کوه و دره بالا می رفتند و از کندو های عسل زنبور آپریس لابوریوسا، بزرگترین زنبور عسل جهان، عسل می گرفتند.
اولین بار گزارش تصویری او در شماره نوامبر 1988 مجله نشنال جئوگرافی چاپ شد و عکس جلد مجله هم یکی از عکس های داستان او بود.


اريک در سال 2001 از توانایی خودش ناامید شد و گفت " دیگر قادر به باز آفرینی احساسی که آن موقع ها داشتم نیستم و ديگر نمي توانم احساسم را از چيزهايي که شاهدش بوده ام خلق کنم."
کاش می شد کمی از احساس اعتماد به نفس بیش از حدی را که در بعضی آدم های مملکت مان موج می زند، برایش بفرستیم، این طوری هم اریک دچار ناامیدی نمی شد هم بعضی از ماها ورم "سندرم حاد اعتماد به نفس مزمن" مان کمی می خوابید.

درباره فيلم BLOW-UP (در ايران آگرانديسمان)
فیلم آگراندیسمان را بالاخره دیدم.
در باره این فیلم دیگران چيزهايي نوشته اند که به آنها لينک داده ام، اما مي دانستيد اين فيلم باعث استقبال دانشگاه ها از ايجاد دپارتمان عکاسي و توسعه رشته عکاسي در کالج های زيادی در آمريکا شد؟
من شيفته شخصيت پردازی آنتونيوني( مخصوصا عکاس که کاراکتر اصلي فيلم است) و بازی او با مفهوم"حقيقت" شدم.
فيلم های زيادی ديده ام که در آنها شخصيت عکاس، احمقانه يا فانتزی تصوير شده است. اما عکاس فيلم آنتونيوني درگیر مفهوم حقیقت است.
خود آنتونیونی به نظرم بهترین حرف را درباره عکاس و فيلمش گفته:
"واقعیت گم می شود،بتدریج و مدام تغییر ماهیت می دهد...هر وقت گمان می کنیم آن را یافته ایم ،تغییر ماهیت می دهد...شخصا،همیشه نسبت به آنچه که می بینم بی اعتمادم؛به آنچه که تصویری به من نشان می دهد،چون نمی توانم آنچه پشت آن نهفته است تصور کنم.عکاس فیلم آگراندیسمان که یک فیلسوف نیست،می خواهد از نزدیک ببیند،اما پیش می آید که به دلیل درشت نمایی بیش از حد شئ،آن شئ متلاشی و در نهایت محو می شود.بنابراین،در یک لحظه واقعیت را به چنگ می آوریم،اما بلافاصله لحظه ی بعد آن را از دست می دهیم."
منبع
هزار تو :آگراندیسمان(Blow up)
اثر میگل آنجلو آنتونیونی، 1966، ونسا ردگریو، سارا مایلز، دیوید همینگز، فیلمنوشتهی آنتونیونی بر اساس داستان کوتاهی از خولیو کورتازار
واقعیت چیست و خیال چیست؟ توهم تا کدام مرز میرسد؟ آیا با بزرگنمایی به واقعیت بیشتر نزدیک میشویم یا خیال را پررنگتر میکنیم. تصویری که از دریچهی ویزور دوربین عکاسی دیده میشود، تا چه اندازه قابل اعتماد است؟ و فکر نکنید اگر آگراندیسمان را ببینید، پاسخ را به دست میآورید!
(گویا خیلی به گفتار متن تیزرهای سینمایی شبیه شد!) فراموش نکنید که این فیلم متفاوت از آنتونیونی را با کیفیت تصویری خوب ببینید.
جهان تلخ و بسته آنتونيونی
سال ها است كه هر بحثى درباره سينماى مُدرن، به «ميكل آنجلو آنتونيونى» مى رسد
از میان ابرها؛ درحاشیه فیلمنامه"آگراندیسمان"
شخصیت پردازی در سینمای آنتونیونی
از انقلاب ايران خيلي ها عکاسي کرده اند. ژيل پرس، عکاس معروف فرانسوی يکي از آنهاست.
بعضي ها معتقدند "مرغ همسايه غاز نيست" و عکس های عکاسان ایرانی خيلي بهتر از عکس های "پرس" است.
اما او خودش در باره اين عکس ها مي گويد:
« اين عكس ها، كه در يك دوره زمانى ۵ هفته اى از دسامبر ۱۹۷۹ تا ژانويه ۱۹۸۰ [آذر و دى ۱۳۵۸] گرفته شده اند، نه نمايانگر تصويرى كامل از ايران هستند و نه گزارش نهايى آن دوران.»
"پرس" که عکس های ايرانش اول در نيويورک تايمز چاپ شدند، سال 1984 آنها را در کتابي به نام "تلکس ايران" منتشر کرد. نکته جالب در باره اين کتاب مقدمه آن است که زنده ياد "غلامحسين ساعدی" نويسنده ايراني آن را نوشته است.
پارسال يک عکاس آلماني که به ايران آمده بود به من گفت « قبل از آمدنم به ايران "ژيل پرس" را ديدم. وقتي فهميد به ايران مي روم گفت: به تهران برو و زيباترين زنان دنيا را ببين.»

"نادو کندر" متولد 1961 است. عکاس مشهوری است که عکس های هنری و تبلیغاتی اش بسیار مورد توجه منتقدان قرار گرفته است.
مجموعه عکس Beauty's Nothing که با الهام از شعر "راينر ماريا ريلکه" ( شاعر آلماني ) گرفته، از کارهای مهم اوست:
"Beauty's Nothing/but the first touch of terror/we're just able to endure/and we adore it so much/because it serenely distains destroy us."
(ترجمه فارسي:
زیبایی چیزی نیست
جز آغاز وحشتی که هنوزش تحمل می کنیم
و از آن رو ستایشش می کنیم
چون اجازه می دهد که از پای در آییم
هر فرشته ای هراس انگیز است.)
عکس های او را اغلب باید دوباره ديد:

در نگاه اول به نظر عکسي روتوش شده و "فوتو شاپي" مي آيد. اما "کندر" به جاي اين کار وقتش را صرف يافتن زن و مرد جواني کرده که لاغر و باريک و تقريبا هم هيکل هستند.
با پيدا کردن اين مدل ها، قرار دادنشان جلوی دوربين، طوری که انگار پاها مال يک نفر است، کار خيلي سختي نيست. پيدا کردن ايده نو و خلاق بودن است که هميشه دم دست نيست.
فکر کنيد توليد کننده پوشاکي مثل "لي وايز" به همچين آدمی سفارش عکس تبليغاتي بدهد، نتيجه اين مي شود که به جای قرار دادن مدل های مکش مرگ ما جلوی دوربين و عکس گرفتن از باسن و خشتک آنها و فرو کردن مارک لباس توی چشم و مغز مخاطب، "کندر" عکس هایی مثل این دو تا می گیرد و تحویل "لی وایز" می دهد:


سال 1981 یوجین ریچاردز، عکاس آمريکايي عکس هايش را از زني که به سرطان سينه مبتلا بود، زد زير بغلش و رفت سراغ مجله ها که داستانش را چاپ کند، اما هيچ مجله ای حاضر نشد عکس های او را چاپ کند آنها مي گفتند مخاطبان علاقه ای به این داستان وحشتناک ندارند. يوجين ولی به کار روی داستان و جستجوی مجله ای برای چاپ آن ادامه داد تا اين که مجله "امريکن فوتوگرافر" مقاله تصویری او را در 14 صفحه با نا م "سفر دوری" چاپ کرد، "دوری" يا " دوروتی لینچ " زني بود که اجازه داد ريچاردز از او عکس بگيرد. آن موقع سرطان و به خصوص سرطان سينه جزو موضوع های ممنوعه عکاسي بود.
یک سوتیتر مقاله، سوالی است که پزشک از دروتی می پرسد:
asked if she left less of a woman
"No, I'm happy to be alive"
ريچاردز بعد از يک رابطه طولاني و نزديک با دروتي ازدواج کرد و هم چنان از جنگ او با سرطان، و خودش که حالا جزيي از زندگي دروتي بود عکاسي کرد.
دو سال بعد دروتي در گذشت و در سال 1986 ريچاردز کتابي به نامExploding into life را از اين ماجرا منتشر کرد.
کار او رابه عنوان شاخصه ای در تاريخ فوتوژورناليسم به نام autobiographical photojournalism
(چه اسم خفني)مي شناسند.
مجله "پي دي ان" در شماره ويژه اش او را يکي از 20 عکاس برتر جهان معرفي کرده است.
این هم عکس خود خوش تیپش:


جايزه ده هزار دلاری پوليتزر در بخش تک عکس خبری به Oded Balilty عکاس AP اهدا شد.
وقتي عکس های برنده World press photo امسال را ديدم تعجب کردم که جايزه اول را به اين عکس ندادند. از آن عکس لبنان و دليل انتخابش چيز زيادی نفهميدم.




در بخش مجموعه عکس هم جايزه به خانم Renée C. Byer رسيد به خاطر عکس های سياه و سفيدش از مادر و پسری که سرطان دارد. داستان غم انگيز خانم Byer با مرگ پسر تمام مي شود.
جهانگير رزمي هم جايزه ده هزار دلاریش را بعد از 28 سال، 21 ماه مه در دانشگاه کلمبيا دريافت مي کند.
دیروز در ساختمان مجله عکس جلسه ای با حضور هنگامه و مهرک گلستان برگزار شد که از تصميم هايشان در باره اينده جايزه کاوه گلستان گفتند.
مسعود امير لويي که گرداننده مجله عکس است در اين جلسه گفت:
« ببينيد الان سه چهار دوره جايزه کاوه برگزار شده
کدام تحليل عميقي از مجموعه مجنون، روسپي و کارگر بعمل آمده
يا کدام نقد مثمر ثمر و روشن گری از کار او چاپ شده؟
اين کار در حقيقت سه قسمت بوده
مجنون کارگر و روسپی
ويژگي اين کار چي هست؟ در حرکت از جز به کل و کل به جز
جامعه ما به سه جز در اون مقطع تقسیم میشه
يک فسمت کودکان هستن که مجنونن يه قسمتش زنان هستن که روسپي هستن
يه قسمت کارگرای ما هستن که مردای ما هستن که همه دارن چاه ميکنن يا ديواری بالا مي برن که خودشون بعدها نمي تونن استفاده کنند»
من تحليل امير لويي از مجموعه عکس "مجنون، روسپي و کارگر" اثر کاوه گلستان را نفهميدم. تحليل عميق و مثمر ثمری است لابد، که من متاسفانه نفهميدمش.
ممکن است کسي لطف کند و اين تحليل عميق را به زبان ساده برای من بگوید.(فايل صوتي تحليل- 304kb)
--
مهران عزيز، ممنون به خاطر فايل صدا
آرش هم در باره اين مطلب سوالي دارد
نوشتم که اين عکس تبديل به نماد ضد دولت چين در رسانه های غربی شد.
اما حالا اين عکس را که در موقع گرفتن و انتشارش، حرف زدن درباره آن ممنوع و دردسرساز بود در موزه ای در چين به ديوار آويزان کرده اند و زیرش نوشته اند:
"ببينيد دولت باچه صبر و حوصله ای با مخالفانش برخورد کرد؟ ما مي توانستیم با تانک از روی اين مرد رد شويم و لهش کنيم، ولي اين کار را نکرديم."
يعني دو نيروی مخالف و هر دو طرف جبهه، اين عکس را سندي برای اثبات حرف ها و پروپاگاندای خودشان مي دانند و اين به نظر من قدرت عکس را نشان مي دهد که قضاوت نمي کند اما برای قضاوت بينندگان باز است.
عکاس، مقاله نویس، تحلیل گر و قاضی نیست اما اگر کارش را به بهترین شکل انجام دهد همه اینها از روایت او در نوشته ها، تفسیرها و قضاو ت هایشان استفاده می کنند.
نکته های زیادی در باره این عکس وجود دارد :
عکاس ها همه در هتل پکن بودند اغلب از لنز 400 میلیمتری استفاده کرده اند و محل استقرار تانک ها حدود هزار متر با هتل فاصله داشته است.
من عکس چارلی کول را بیشتر از بقیه دوست دارم وقتی چارلی در راه هتلش بوده پلیس نگاتیو هایش را می گیرد اما به هر حال او موفق می شود این عکس را به مجله نیوزویک برساند.
و جایزه world press photo راهم برای این عکس می گیرد.
چارلی کول بعد ها به بیماری روانی مبتلا می شود و به جزیره ارامی در اندونزی می رود و در یکی از خانه های چوبی قشنگی که روی آبند و آنقدر آرام، که می شود صدای عشقولانه ماهی های زیر پایت را هم بشنوی ، زندگی و صفا می کند.
مجله تایم در آوریل 1998 این عکس را در شمارو ویژه " 100 انسان موثر قرن بیستم" با عنوان
"شورشی ناشناس" چاپ کرد.
مجله لایف هم در سال 2003 آن را در میان " 100 عکسی که جهان را تغییر دادند" منتشر کرد.
منبع اطلاعاتم در باره عکس، کتاب Things as they are و فیلم مستند Looking for an icon (لينک ديگر) بوده است.
اين عکس يکي از عکس های شاخص تاريخ فوتو ژورناليسم است. سه عکاس تقريبا از يک زاويه اما با کادر های متفاوت اين عکس را گرفته اند:



عکس مربوط به اتفاقات و تظاهرات دانشجويي ميدان تيان آن من چين در سال 1989 است.
خودش گوياست و نياز به توضيحي ندارد، مردی با کيسه خريد روزانه اش جلوی ستوني از تانک را گرفته، يک انسان در برابر ستوني از فولاد و سرب داغ.
شبکه های سی ان ان و بی بی سی هم فيلمي از مرد که به "شورشي ناشناس" و Tank man معروف شد، و تلاش او برای متوقف کردن ستون تانک ها نشان دادند.
آن موقع بابای همين آقای بوش رييس جمهور آمريکا بود و در خطابه ای گفت –کمي ان طرف تر از نقل به مضمون- ما با تو هستيم قهرمان! فدای تو، وایسا همانجا و بترکون ما هواتو داریم!
نیروهای امنیتی می آیند و مرد را که موی دماغ تانک ها شده و واقعا توانسته بود تنهایی آنها را متوقف کند، مهرورزی می کنند و با خودشان می برند آنجا که عرب نی انداخت.
آدم هایی را با جرم کمتر از او در آن روزها به راحتی اعدام می کردند، تکلیف او که ماشین جنگ را متوقف کرده بود، معلوم است.
جیانگ زمین یکی دو سال بعد در جواب سوال خبرنگاری که سراغ این مرد را گرفته بود گفت
"فکر کنم هرگز کشته تشد"
بعدها یک روزنامه هنگ کنگی نوشت که مرد مقیم تایوان شده و آنجا زندگی می کند.
تا اینجای مطلب را داشته باشید تا فردا دقیق تر بقیه اش را ادامه دهم.
فقط یادتان باشد این عکس آن موقع عکسی ضد دولت چین تلقی می شد که رسانه های غربی مرتب از آن در رسانه هایشان استفاده می کردند.کار داریم با این قضیه.
ما عادت کرده ایم بعد از خرید روزنامه، اول صفحات آن را مرتب کنیم. گاهی فروشندگان روزنامه، ويژه نامه و ضمایم تبلیغاتی روزنامه ها- معروف به نیازمندی ها- را جدای از آنها در گوشه ای تلنبار می کنند و خریدار بعد از برداشتن آجر پاره روی روزنامه ها- و برداشتن روزنامه دلخواه، بايد ضميمه را هم از بغل بردارد و بچپاند وسط روزنامه.
"پازل" در حالی که ورق دومش صفحه 14 است و ورق آخرش صفحه 2 به دست خواننده می رسد و او باید پیش از مطالعه، آن را حل کند.
اغلب این شلختگی و ولنگاری به محتوای روزنامه ها هم سرایت کرده و صفحه آرایی جایش را در واقع به صفحه پر کنی داده است.
روزنامه هم محصولی است که نمی توان آن را بدون بسته بندی مناسب به دست مصرف کننده رساند، مرتب بودن صفحات و صفحه آرایی، بخش عمده کیفیت این بسته بندی را مشخص می کنند.
خیلی وقتها لای صفحات روزنامه ای که می خرید، کاغذ های تبلیغاتی ماست بند یا سالن اپیلاسیون محله تان هم برای افزایش اطلاعات عمومی و خصوصی شما قرار داده شده است که می توانید بعد از مرتب کردن صفحات روزنامه فکری هم به حال آنها بکنید.
--
اصطلاح "پازل" برای روزنامه های نا مرتب وطنی از دوستم رضا مسعودی نژاد است
روزانه حجم زیادی عکس خبری به مناسبت های مختلف در جهان تولید می شود بیشتر این عکس ها تاریخ مصرف کوتاهی دارند و عمرشان کم و بیش برابر عمر خبر اولی است که ضمیمه آن هستند.
این عکس ها به ندرت نقد و بررسی می شوند و کمتر به تاثیر آنها بر ذهن مخاطب پرداخته می شود.
یکی از خبر های اولی که همین اواخر مثل فیل های خبری دیگر هوا شد، انتشار اعتراف نامه خالد شیخ محمد درباره مسوولیت او در طراحی حمله های 11 سپتامبر بود.
زمانی که مجله تایم و خیلی نشریات دیگر عکس او را به عنوان مظنون تحت تعقیب برای اولین بار منتشر کردند، دو تصویر کنار هم از او دیده می شد که مردی آراسته و تر و تمیز را نشان می داد، البته در عکس ژیگول تر- شاید به عمد و شاید اتفاقی - کراواتش بریده و حذف شده بود.
در این عکس، شیخ محمد قیافه ای معمولی و حتی برای خیلی ها مقبول و آدم حسابی داشت:
اما در تصویری که اخیرا از او منتشر شد و یکی دو روزی عکس اول همه سایت ها و خبرگزاری ها بود، شیخ محمد را درب و داغان و بد تر از آن با زیر پیراهنی که بد جوری موهای تنش را نشان می داد، در جلوی دیواری که از او نابود تر بود می دیدیم:


اين حاجي پدرسوخته

دومين مراسم شاخ و شانه کشي ميان عکاس ها و بلاگرها در پارسال – که يک موردش را قبلا نوشتم- مربوط به افتضاح "عدنان حاج" عکاسی بود که در لبنان عکس هايش را به خبرگزاری رويترز مي فروخت و احتمالا جريانش را مي دانيد.
اين دفعه بلاگرها حرف حساب مي زدند، ماجرا از آن جا شروع شد که همان بلاگر معروف آمريکايي
" چارلز فاستر جانسون" نويسنده وب لاگ Little Green Footballs متوجه دست کاری يکي از عکس های رويترز از جنگ اخير لبنان شد و در وب لاگش ماجرا را همراه با عکس منتشر کرد.
جانسون جانور عجيبي است او که چند روز ديگر -13 آوريل- 54 ساله مي شود، گيتاريست Jazz است و در 29 آلبوم مختلف نوازندگي کرده. طبق آمار سايت تکنوراتي وب لاگ او جزو 50 وب لاگ محبوب اينترنت است.
بعد از آن که جانسون، پته عدنان حاج را روی آب ريخت، رويترز عکس های او را بررسي و اخراجش کرد تمام 920عکس او از آرشيو خبرگزاری حذف شد.
"حاج عدنان" مثل بعضي حاج آقا های ديگر از آن پدرسوخته ها و متقلب هايي بود که نامش در تاريخ ثبت شد. وقتی بلاگرها ماجرا را فهميدند اينترنت و منابع ديگر را براي يافتن عکس هاي عدنان زيرو رو کردند
و تازه معلوم شد که عدنان فقط در انگولک کردن عکس تخصص نداشته و هزار جور پدرسوخته بازی ديگر هم موقع عکس گرفتن از خودش در آورده و به مخاطبان قالب کرده است. او برای بسياری از عکس هايش که در يک روز خاص گرفته بود زير نويس های من در آوردی مي نوشت تا آن عکس ها را مربوط به روزهای مختلف نشان دهد و اين طوری وانمود مي کرد که مثلا يک هفته روی سوژه اش کار کرده. عکس هاي زيادی از او پيدا شد که در آنها يک شخص خاص – که احتمالا عدنان او را به عنوان مدل! استخدام کرده بوده –در جاهای مختلف و مثلا صحنه های متفاوت مناطق جنگي حاضر شده و در حال راه رفتن، گريه کردن و ژست های ديگر از او عکس گرفته بود.
اين وب لاگ را ببينيد که با چه دقت و جزيياتی پته حاج آقا را روی آب ريخته، آدم اگر هم مي خواهد به حق خشتکي را بادبان کند اين طوری بادبان کند.
مقايسه کنيد با روش های وطني بعضي از ما در برافراشتن بادبان، که فعلا قصد پرداختن به آن را ندارم.
تاثیر وب لاگ را صفا کردید؟ قابل توجه آنها که این رسانه را برگ چغندر فرض می کنند. درست است که نمونه های وطنی این جانسون خان و وب لاگش برای ما اگر نه نایاب، بسیار کم یاب است و فضای خیلی از وی لاگ هایمان را بطالت، خود شیفتگی، جارو جنجال وانتشار نفرت پر کرده، اما اینها دلیلی بر بی مایه فرض کردن این رسانه به طور عام نیست.
پارسال در چند مورد بلاگر ها خشتک عکاسان را روی سرشان کشيدند که به سه مورد آنها به مرور اشاره مي کنم.
ساق، سيم و سرباز

1- اين عکس جيم ويلسن است که درصفحه اول روزنامه نيويورک تايمز چاپ شد. در اين عکس صاحب اين ساق ها که رقصنده و خواننده ای غربي است در حال پخش حال ميان سربازان آويزان آمريکايي در عراق است.
نويسنده وب لاگ Little Green Footballs برای اولين بار بدون توجه به ساق و سرباز، گير داد به سيم ميکروفن و ويلسن را کشيد زير فحش و نوشت " اين بابا چطور عکاسي است که سيم ميکروفن را حذف کرده و سر مخاطبان گول ماليده است؟" چند وب لاگ ديگر هم ندای اين بلاگر را با نثار فحش به عکاس لبيک گفتند و جرياني به راه انداختند که چه نشسته ايد که دستکاری های ديجيتالي فاتحه عکاسي خبری را هم خوانده است و حرف هایی از این دست.
ويلسن از همه جا بي خبر که ديد آبرو و اعتبارش هم به همراه خشتکش باد هوا شده، دست به کار شد و خطاب به وب لاگ نويسان خشمگين، نوشت که پدر آمرزيده ها من اين عکس را با سرعت پايين شاتر گرفته ام و اگر به جای زل زدن به آن ساق ها چشم های – کور- تان را باز کنيد متوجه مي شويد که سيم ميکروفن، چون در دست خواننده حرکت داشته، محو شده و رد بسیار کم رنگ سياه با کمی دقت در عکس ديده مي شود.
بلاگر ها بعد از پاسخ ويلسن، به اشتباه شان پي بردند و خشتک او را از حالت بادبان خارج و سر جای اولش مستقر کردند.
لب کلام اين که شبيه داستان خاتون و کدو مولانا، در اينجا بلاگر ها ساق را ديده بودند اما سيم را نديده بودند!
خيلي دوست داشتم مقاله آموزشي را که مجله PDN در باره اين ماجرا منتشر کرد، به يک نشريه وطني بدهم
اما بيشتر بحث مقاله در باره اين عکس است که امکان چاپش وجود ندارد مگر اين که با ويلسون تماس بگيريم و از او بخواهيم جوراب شلواری ضخيم ، دامن يا شلواری را پای خواننده کند و دوباره عکس بگيرد.

شاید یک مدتی وقتم را گذاشتم برای سرو سامان دادن به آرشیو عکس های قديمي که جایی تلنبار شده اند بی امکان جستجو و قابليت های ديگر.
آن خانم جوان، پروین اعتصامی معاون کتابخانه دانش سرای عالی است.
در سمت چپ دکتر عیسی صدیق -محمد رضا پهلوی- عقب محمد مدنی دفتردار و دکتر زنگنه رییس دبیرخانه دانشگاه ديده مي شوند.
--
ناگفته هایی از زندگی «پروین اعتصامی» و نامه های او
نيروی هوايي ارتش جمهوری اسلامی ايران، در روزنامه ها آگهي استخدام داده است.
عکس بزرگ يک هواپيمای اف جنگنده – گمانم اف 4 باشد- هر عشق پرواز با هواپيمای جنگنده را وسوسه مي کند شرایط استخدام را با دقت بخواند و بختش را برای استخدام امتحان کند.
اما زير عکس هواپيمای جنگنده، فهرست شغل های مورد نياز چاپ شده اينهاست:
راننده: اتوبوس، کاميون، تريلي، لودر، بولدوزر، گريدر، بيل مکانيکي، جرثقيل- آشپز-نانوا(شاطر لواش پز)– نقاش ساختمان- باغبان و مکانيک.
رورنامه ايران، دی ماه 1385
--
دونفر از دوستان نوشته اند هواپيمای کذايي اف پنج نيست و اف چهار است

جدیدترین اسلاید شو سایت مجله تایم، عکس های پانورامای سیاه و سفیدی است از سفر زائران هندو به رود مقدس، که دیدن و شنیدنش فاز می دهد.
Photo: Abbas
مجله "شاهد ياران" وابسته به بنياد شهيد ويژه نامه ای دارد در باره عکاسي و عکاسان انقلاب که نام هایی مانند کاوه گلستان، عباس عطار، کاوه کاظمي، آلفرد يعقوب زاده، محمود کلاری، رضا و منوچهر دقتي، محسن شانديز، محمد صياد و شايد نام هاي ديگری که من از قلم انداخته باشم، در آن وجود ندارد.
به نظرم همين که يک آدمى در بهترين شرايط ناچار مىشود خانه و زندگىاش را بههم بزند، براى اينکه بچههايش را به سامان برساند و هميشه در اوج کارش را ترک مىکند. چرا ما در اينجا هيچى نداريم، چرا ما اينجا جايى را نداريم که اين بچهها بتوانند همينجا سامان پيدا کنند. و چرا بايد ناچار بشويم بچههايمان را از اين مملکت بفرستيم بروند، يا خودشان بروند يا خودشان نخواهند که بمانند. من تمام اين چيزهاى ريشهاى را مىگويم، اينکه يک آدمى ناچار است در اوج کارش و در اوج موفقيت کارىاش زندگىاش را قطع کند و دربهدر جهان بشود. به چه مناسبت؟ چرا کسى فکرى براى اين کشور نمىکند؟ همين!
بالاخره بعد از مدتها اتفاقي در عکاسي ايران افتاد که به نظرم از چند جهت با بقيه برنامه هايي که تا به حال اجرا مي شد فرق دارد.
وقتي خبر احتمال برپايي کارگاهي از سوی بنياد World Press Photo را در ايران شنيدم با خودم گفتم باز همان اسم های آشنا و تکراری هميشگي برگزار کننده و داور و خلاصه همه کاره خواهند بود و اجرای اين کارگاه توسط آنها چنگي به دل نخواهد زد.
اما مثل اين که خوشبختانه پيش داوری من اشتباه در آمده و اين برنامه به شکلي کاملا حرفه ای و بي سابقه در ايران، شروع شده است.
در قسمت پرسش و پاسخ سايتي که فقط 250 عکاس ايراني زیر 30 سال مي توانند کارهاي شان را از طريق آن ارسال کنند و همينطور بخش های راهنمايي و شرايط شرکت تکليف همه چيز به خوبي روشن شده و به نظر مي رسد کاری حرفه ای و متفاوت با برنامه های حسينقليخاني که مي شناسيم و سراغ داريم، در جريان است.
عکاسان شهرستاني و عکاسان دختر در شرايطي که کيفيت عکس هايشان با عکاساني که در تهران کار مي کنند مساوی باشد از اولويت برخوردارند و حداقل چهار نفر از ده عکاس انتخابي برای شرکت در کارگاه آموزشی، از بين آنها انتخاب مي شوند. در بخش پرسش و پاسخ سايت، برگزارکنندگان حتي تکليف تعريف عکاسي مستند را هم روشن کرده اند.
ما هنوز بر سر تعريف دوسالانه و اينکه بالاخره عکس تبليغاتي و خبری و مستند و... در آن بگذاريم يا نگذاريم مشغول تبادل انديشه ايم!

نئون سکای" شرکت چند رسانه ای است که از سال 1999 پروژه های طراحي و راه اندازی وب سايت هایي اغلب با موضوع مستند نگاری را انجام مي دهد و مشتريانش عکاسان بزرگي مثل استيو مک کوری و آمي ويتال و موسسه ها و شرکت هايي مانند کداک و نشنال جئوگرافيک هستند.
وب سايت ساده، زيبا و حرفه اي شان را ببينيد.
قبلا نوشته بودم
که سباستيائو - يا سباستيو- سالگادو در حال انجام پروژه عکاسي عظيمي به نام
"پيدايش" است.
اين يکي از عکس هاي او از سوسمارهاي باقي مانده در جزيره "رابيدا"
است، همراه با زيرنويس ساده اي که خودش نوشته است.(منظورم از خودش، سالگادو است نه
سوسمار)



عکس اول را "راجر وود" حدود سی و پنج سال پیش گرفته و عکس دوم هم
کار "دیوید ترنلی" است که
دوازده سال قبل گرفته شده است.