پنجشنبه، ۲۹ فروردین ۱۳۸۷April 17, 2008 7:36 PM

در طراحی اشیا و محیط های داخلی و خارجی، طرف دار سادگی ام. مثلا اگر می خواستم ساعت مچی بخرم این را می خریدم که ترکیب صفحه، عقربه ها و بندش، شاید نهایت سادگی در ساخت یک ساعت باشد.به نظرم حتی آن 12خط شاخص دور قاب ساعت هم اضافه است و هرچند گمانم برای هماهنگی با خط های روی بند ساعت است، اما بدون آنها ساعت ساده و زیباتر است.


issey%20miyake%20silan002.jpg

» ادامه مطلب

سه شنبه، ۲۰ فروردین ۱۳۸۷April 8, 2008 10:50 PM

این نوشته درباره کباب کردن بادنجان روی یک شعله گاز معمولی است.

» ادامه مطلب

شنبه، ۱۸ اسفند ۱۳۸۶March 8, 2008 12:04 AM

غذا را ملامت مکن
تو اشتها نداری.

مرغان آواره، رابیندرانات تاگور

جمعه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۶March 7, 2008 5:14 PM

نمی توانم گفت
که چرا این دل
اندک
اندک
زار و نزار می شود.

نیازهای کوچکی دارد
که هرگز نمی خواهد
یا نمی داند
یا به یاد نمی آورد.

مرغان آواره، رابیندرانات تاگور

چهارشنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۶February 20, 2008 6:18 PM

«ديگر هر راهي که برويم / به وداع مي رسد.» يادت که هست. سطرهاي ابتدايي همان دفتري است که نام «عمودي هاي عاشقانه» را بر آن گذاشته بودي. گفتم روي سنگ آن را حک کنند. طرحي را هم که دوستت کشيده بود، گفتم در قسمت پايين سنگ نقش کنند؛ درخت هايي به شکل انسان که شاخه هايشان انگار فرياد مي کشند. حال کتاب هايت خوب است، دست نوشته ها و ترجمه ها نيز. آنها را در چند قفسه توي هال گذاشته ايم تا هميشه جلو چشم مان باشند. نگران نباش. مراقب شان هستيم.
ما تنهاييم، درست مثل تو. تو را نمي دانم، اما ما به تدريج زنده ايم و به ندرت دم مي زنيم.
--
چند روزی از سالگرد رفتن فرامرز ویسی گذشته است. لینک نوشته مجتبی ویسی را برای برادرش، آرمن برایم فرستاد و فکر کردم عکسی را که دوست دارم، به فرامرز و مجتبی هدیه دهم:

night-tree.jpg
جمعه، ۲۶ بهمن ۱۳۸۶February 15, 2008 3:33 PM

راستش من آدم ضعیفی ام، سواد زندگی توی جنگل دوروبرم رو ندارم. متاسفانه شاخک هام زیادی قوی هستند، یه چیزایی رو توی این جنگل بی در و پیکر می گیرند که ترسناک و وحشتناکه. می گیرم و می بینم و می فهمم اما به روی کسی نمی آرم .

امروز دو هفته است که تقریبا چیزی نخوردم. به زور رفتم مطب پزشک، معاینه کرد و سه تا دارو داد. یکی اش شیافه! توضیح داد که چون الان حالت تهوع داری اگه مثلا کپسول این دارو رو بهت بدم و بخوری، چون معده ات الان حالش از تو و هرچی توش بفرستی بهم می خوره، خود این دارو باعث میشه بالا بیاری و دارو هم وسط اون گل و بلبل هایی که درونت رو پر کرده، میاد بیرون.
بنا بر این بهتره دارو به جای بالا از پایین نوش جان کنی.
یاد شب بعد از عمل جراحی ام افتادم که دستیار دکتر کاتسف یه دونه شیاف ناز و مامانی آورد و با یه دستکش داد دستم و گفت اگه می خواهی دیگه مثل مار روی تخت به خودت نپیچی با این شیاف مهربان باش و بهش خوش آمد بگو! خاطرات اون روزهای سخت و بد رو اینجا نوشتم، دکتر که رفت بیرون، شیاف رو پیچیدم لای دستکش و انداختم توی سطل آشغال کنارم، بعد داداش دوستم علیرضا - هم تختی ام توی بیمارستان- رو فرستادیم از داروخانه بیمارستان "بروفن" خرید و آورد و خوردیم و تخت خوابیدیم.علیرضا طفلک بیضه اش رو عمل کرده بود ، می گفتن آب آورده، من که خوشبختانه نمی دونم و نمی فهمم آب آوردن بیضه چی هست و چه جوریه ولی خوب کلا آب، روشناییه.
طفلک علیرضا هر وقت دکتر کاتسف می اومد توی اتاقمون خودش رو به خواب می زد بلکه کاتسف دلش رحم بیاد و بی خیال پایین کشیدن لباس سبز علیرضا و در معرض دید عموم قرار دادن محل استراتژیک عملش بشه، ولی مگه کاتسف این چیزا حالیش بود؟ می اومد که فقط بکشه پایین انگار سوگند پزشکی اش بندی در باره این موضوع داشت.
راستش من آدم عقب افتاده ای هم هستم از قافله پیشرفت ها و آدم های پیشرفته انتلکتوئل. همین امل بازی ها نتیجه اش اینست که جبهه دارم مثلا نسبت به شیاف و این جور وسایل پیشرفته که برای سلامتی آدم طراحی شده. حسودی می کنم به جماعت انتلکتوئلی که برای سلامتی شان شیاف که سهل است پذیرای هر نوع فرو کردنی و مالیدنی و خوابیدنی و کشیدنی هستند، عقب ماندگی است دیگر عزیز جان که گریبان من و امثال من را گرفته است.

بعضی وقت ها از خودم می ترسم. چرا باید بتونم مغز بعضی ها رو بخونم؟ چقدر زندگی ترسناک میشه وقتی توی مغز این آقا یا اون خانم رو بتونی بخونی. چرا توی این چیزها این قدر قوی ام اما توی زندگی با همین هم جنگلی های عزیز ضعیف و شکننده ام. من که دستشون رو توی بازی می خونم و می بینم، چرا بلد نیستم مث خودشون بازی کنم؟
راستش نمی تونم چشم تو چشم آقا/خانمی که فکر می کنه داره استادانه بازی می کنه اما من ذهنش رو خوندم و می خونم، زل بزنم و بگم «آقا/خانم بازی حقیرانه ات را تمام کن.دستت را خواندم»
نمی دانم شاید اصلا بهتر باشد با این بازیگران مفلوک وکوتوله و ناشی با زبانی حرف بزنی که شایسته آنها و وجود حقیرشان است، چه می دانم شاید یکی آن قدر قوی باشد که گول دک و پوز های روشنفکرانه این جماعت را نخورد و راست و محکم جلویشان بایستد و یک تف به صورتشان بیندازد و برود. من این قدر قوی نیستم عزیز جان. شاید حتی ترجیح دهم به روی مبارک شان هم نیاورم، شاید خودم را مانع بازی آنها احساس کنم و بروم گم و گور شوم که آنها بهتر و راحت تر بازی کنند.
می لرزم، نمی دانم از ترس است یا سرما.

یکشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۶February 3, 2008 2:21 PM

راستش نمی دانم چرا اینها را می نویسم اینجا، سال هاست که این جور چرت و پرت ها را هر روز می نویسم و می اندازم گوشه ای، بی آن که کسی ببیندشان. توی هر اسباب کشی و جابه جایی هم از تعدادشان کم شده تا رسیده ام به چند تایی که این ها را هم نمی دانم چرا نگه داشته ام.
سی سالگی من، بیست و هفتم خرداد می رسد اما گور بابای عدد و رقم، دلم خواست امشب تولدم بود.
من که همیشه از این روز و ادا و اطوارهایش بدم می آمد دلم می خواست امشب وسط مجلس تولدم، رقص مرغابی و رقص باران می کردم که اصل است و Made in Nasiriphotos است.
اما آن قدر از همه چیز ها و جاها و کسانم دور و پرت افتاده ام که این تعزیه را باید تنهایی روی صفحه مانیتور کامپیوترم بگردانم. مهم ترین شان خودمم که آنقدر دور شده ام ازش که واقعا می ترساندم. شنیده ای آدمی از خودش بترسد؟

کارهای مهمی دارم برای سی سالگی که باید انجامشان دهم از مهم ترین شان شروع می کنم:

» ادامه مطلب

جمعه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۶February 1, 2008 9:58 PM

گفت: احساس دستمال کاغذی آلوده ای را دارم که دور انداخته باشند.
گفتم: برو کنار، بو می دی.

سه شنبه، ۱۸ دی ۱۳۸۶January 8, 2008 8:21 PM



Mehran Ghasemi  مهران قاسمی

روز خوبی نبود. از همه چیز دور بودم. دیشب کابوس می دیدم. ظهر باخبر شدم مهران درگذشته...
باور نمی کنم. پشت میز خوابش برده بود. یواش دوربینم را درآوردم و ازش عکس گرفتم و دوباره برگشتم پشت کامپیوترم...
هم سن بودیم. مهران متولد فروردین بود دو ماه بزرگ تر از من...

شکیبایی و سلامت برای سارا و ...آرامش برای مهران

سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶June 5, 2007 9:46 PM

به نظرم اغلب "ضعف" را با "دلتنگي" اشتباه مي گيريم.
گاهی واقعا دلم برای پدر تنگ می شود اما حتی مزارش هزارکیلومتردورتراز منست.
به جای دلتنگي به روزهايي فکر مي کنم که کنارهم بوديم ولی من اصلا نمي ديدمش، گاهي سه ماه يا يک سال مي شد که سفر بودم؛ من دنبال جهان گشايي های خودم بودم ولی کنارم را نمي ديدم.
ياد دوستي افتادم که فاميلش "جهان بين" بود و تعريف مي کرد در مجلسي پايش به چيزی بند شده و زمين خورده بود، يک نفر صدايش را بلند کرده بود که يارو جلوی پايش را نمي بيند اسمش را گذاشته اند جهان بين!

» ادامه مطلب

شنبه، ۵ خرداد ۱۳۸۶May 26, 2007 11:05 PM

آيا در زندگي چيزی احمقانه تر از این هست
که «پابلو نرودا» خوانده شوی؟

کتاب سوال ها- پابلو نرودا

pablo-neruda.jpg
پسربچه ای در حال بازی کنارنیمکتی که نیم رخ پابلو نرودا، شاعر و دیپلمات شیلیایی را در خانه اش در Valparaiso, La Senastiana نشان می دهد،این خانه به موزه نرودا تبدیل شده است.
عکس : Pablo Corral


یکشنبه، ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶May 20, 2007 5:13 PM
shajarian1w.jpg

اين مطلب من را ياد کنسرت شجريان انداخت که با اعمال شاقه در کرمان برگزار شد. مرورش بد نيست، گمانم.
سال اول دبيرستان بودم، دبيرستان امام خميني که رضا خان اگر اشتباه نکنم سال 1300 شمسي با نام خود افتتاحش کرده بود.
قرار بود در کرمان، هزار کيلومتر دور تر از تهران که هر قرن يک اتفاق فرهنگي، هنری نصفه نيمه در آن اتفاق مي افتاد، محمد رضا شجريان در سالن مدرسه ما که مثلا بزرگترين سالن شهر بود آواز بخواند. سالن در حقيقت سوله ای بود با ديوار آجری و سقفی بسيار بلند که با پشم شيشه و سوراخ هايي بزرگ با هواکش پوشيده شده بود.

» ادامه مطلب

شنبه، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶May 19, 2007 3:54 PM
 Photo: A. Inden

حوصله اين بازی بزرگان را ندارم. اینها که می نویسم پاسخ سوال تواست خانم معلم، که نمي شود تکليفت را انجام نداد.
اين روزها که درست يک ماه تا سي سالگي ام مانده، چيزی که خواب و خوراکم را گرفته، فکر کردن به ضعف و بي سوادی خودم است. اگر "تاثير" گرفته بودم از آدم های بزرگ، لابد نبايد امروز دچار اين حس و حال مي شدم.
داستان آينه داری در شهر کوران را هم فراموش کن، بالاخره آن که آنجا آينه داری مي کند خودش خوب مي داند کچل است!

ساده است گفتن اين که از مولوی و نمي دانم فلان استاد و فيلمساز بزرگ تاثير گرفته ايم، اما حقيقتش من فکر می کنم بيشتر "دوست داشته ايم" از اين آدم ها تاثير بگيريم تا آن که واقعا در عمل تاثير گرفته باشيم.
برای من که با تصویر زندگی می کنم، تصاویر بیشترین تاثیر را داشته اند؛ مثلا تصویری از يک سماع زن، که مرا تا قونيه و بعد هم به دنبال خالق آن تصویر در جای دیگری کشاند. حالا بگذريم که آن تصوير در ذهن من ماند اما از خالقش اثری نمانده.

ببخشید که پراکنده و پرت و پلا نوشتم.

یکشنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶April 29, 2007 5:41 PM
عکس :آزاده عصاران

بد نيست اگر آدم مي خواهد با کسي دعوا هم کند شهامت اين را داشته باشد که شخصيت مقابلش را بشناسد ودر باره سابقه و منش او پرس و جويي کند تا دستش بيايد که اصلا اين تهمتي را که مي خواهد وسط دعوا به او وارد کند، احتمال دارد که به طرف بچسبد يا نه؟
ساناز الله بداشتي از آنهایی نیست که بشود به این راحتی او را به "تبانی" محکوم کرد. افتخار همکاری با او را در سایت آفتاب و روزنامه اقبال داشتم و افسوس می خورم که دوران این همکاری با تو قیف روزنامه اقبال تمام شد.
شخصیت مستقل و آزاده او همیشه برای من مثال زدنی و احترام انگیز است و خوشحالم در روزگاری که بعضی ها برای یک دست چلو کباب، قلم و" خبر" را می فروشند او سکه هایی را که ارزش بیش از آنها را داشته، پس می فرستد تا شرافت خودش و قلم و حرفه اش را پاس بدارد.

نامه او به کانون وکلای دادگستری:

» ادامه مطلب

پنجشنبه، ۶ اردیبهشت ۱۳۸۶April 26, 2007 1:37 AM

arezoo.jpg

من سکوت مي خواهم

تنها پنج چيز آرزو مي کنم،
پنج معيار گزيده.

نخست عشق جاودانه.

دوم، ديدار پاييز.
نمي توانم به بودن ادامه دهم،
بي برگهايي که مي رقصند و
بر خاک فرو می افتند.

سوم، زمستان پر هیبت
بارانی که دوست می داشتم،
نوازش آتش،
در سرمای خشن.

چهارم، تابستان
که چون هندوانه ای فربه است

و پنجم، چشمان تو
بدون چشمانت نخواهم خفت.
جز در نگاهت وجود نخواهم داشت.
به خاطر تو در بهار دست می برم
تا با چشمانت در پی من آیی.

دوستان!
تمام آرزوی من همين است.
کمي بيش از هيچ، نزديک به همه چيز.

» ادامه مطلب

یکشنبه، ۲۶ فروردین ۱۳۸۶April 15, 2007 12:20 AM
budha-Azadeh.jpg

يک نفر که خودش بودا را روی کتابخانه گذاشته

یکشنبه، ۱۹ فروردین ۱۳۸۶April 8, 2007 3:40 AM

الان که ساعت 3 نصفه شب است و باز بی خوابی امانم را بریده، هوس کردم مطلبی در باره یک عکس معروف بنویسم اما قبلش باید از دوستانی که دلگرمی شان به من انرژی می دهد تا مثل تراکتور به نوشتن سری مطالب جدیدم ادامه دهم تشکر کنم. دوستاني مثل پرستو، عطا و علی.
حقيقت اين است که از بس اين روزها حالم بد است، خودم را بسته ام به نوشتن اين مطالبي که هيچ ربط و نشانه ای از حال و هول! آدم در آنها پيدا نمي شود. "چس ناله های رد دار" که در آنها مي شود رد محتويات دل و روده نويسنده را هم در آنها يافت، حداقل توی شرایط روحي و جسمي که من دارم، دوای دردم نيست.
از آذر ماه که دردم به اوج رسيد و اوايل زمستان که کارم به عمل و بيمارستان کشيد تا همين اواخر تقريبا خانه نشين بودم و جز کارهاي احمقانه، کاری که خودم را راضي کند انجام نداده ام. بد تر از همه، هيچ عکاسي نکرده ام، يعني توان برداشتن دوربين و حملش را، کمثل الحمار التي يحملون الکتاب، نداشته ام.
پنج – شش ماه گذشته شايد بعد از روزهای رفتن پدر، بد ترين روزها را گذرانده ام. آن روزها درگير بيماری ژيگولانس تری بودم که کلاسي داشت برای خودش: سندرم حاد خستگي مزمن! هيچ کس آن موقع باور نمي کرد اين قرتي بازی را حالا هم کسي باور نمي کند شبانه روز درد مي کشم.
حقيقتش من هم خيلي تلاشي نمي کنم برای اثبات اين قضيه. دليلش هم دو کلمه ساده است که اين روزها بد جوری توی مخم وول مي خورند دو تايي شان: که چي؟

بعد وسط همچين برزخي دوست نازنيني مي آيد وسط تنهاييت و تو را با خودش به زيبا ترين جای روی زمين مي برد و تمام دردت در شور و زيبايي که او سرشارت مي کند، ذوب مي شود و بعد که به هوش ميايي با خودت خدا،خدا مي کني که نکند دردت را به جان او ريخته باشي و او بی آن که بداني و فهميده باشي درد تو را با خودش برده و به جانش ريخته؟

ببخشید اگر به هوس خواندن مطلبی مثل قبلی ها آمدید و به این برخوردید. اینجا همین یک بار به صحرای کربلا زده ام، خوشبختانه حال فعلی آن قدر ادامه دارد که آن مطالب حالا حالاها ادامه پیدا کند، این را رد کنید زیر سبیلی و بعدی را بخوانید.

یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۵December 3, 2006 7:37 PM

zistan.jpg

درست شبی که من در بیمارستان بستری شدم، داییم در همین بیمارستان فوت کرد.
البته تا بعد از عملم به من نگفتند.از جوانی دچار دیابت شدید بود، چند سال پیش يک پایش را بريدند، چند سال اخیر آن یکی پا یش هم فلج شده بود.کليه اش پیوندی بود و بارها چشمش را عمل کرده بود.
بسیار گرم و خوش برخورد و شادی بخش آدم های دور و برش بود.
مادر با آن که خبر را تازه شنيده بود و قبلش کلي گريه کرده بود، وقتي به ملاقات من آمد، با شوخي و خنده من را روانه اتاق عمل کرد و من هيچ اندوه و ناراحتي در چهره اش نديدم. من اگر جاي او بودم قدرت اين کار را نداشتم.
دوسال پيش، پدر آخرين روزهای زندگي اش را در همين بيمارستان سپری کرد، روزهايي که من سفر بودم و وقتي خودم را رساندم، خيلي دير بود و اولين تصويري که از پدر ديدم،
زماني بود که او را شستشو مي دادند و در پارچه اي سفيد می پيچيدند و به من دادند تا به گورکن بسپارم.

یکشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۵November 5, 2006 8:35 PM

ديشب خانم گلستان جايزه های مسابقه عکس را به بچه ها اهدا کرد. هيچ مراسم خاصي برگزار نشد، کتاب عکس های اين دوره چاپ نمي شود و نمايشگاهي هم برگزار نمي شود.
خانم گلستان جايزه ها را به بچه هايي که به گالری گلستان رفته بودند اهدا کرد. به خانم گلستان گفتم که چقدر اين تنديس زيبا را دوست دارم و ارزشش از هزار مسابقه و جايزه دولتي برايم بيشتر است. تنديسي که نام کاوه روی آن حک شده است

دوشنبه، ۱ آبان ۱۳۸۵October 23, 2006 1:25 PM

سبز تويي که سبز مي خواهمت...

برنامه سفرم تقريبا مثل هميشه است، با اين تفاوت که حالا ديگر دو سال مي شود که
برای ديدن پدر بايد به مزارش بروم که بيرون از شهر در دامنه کوه و کنار جنگل سبز
است. پارسال فقط يک بار همديگر را ديديم و امسال اين اولين فرصت است برای ديداری
که معلوم نيست دفعه بعدش کي باشد.گاهي واقعا دلم مي خواهد و نياز دارم که به
مزارش سر بزنم ولي هزار کيلومتر دورتر است. کم کار شده ام و تنبل، با عکس ها و
کارهايي که خودم را راضي نمي کند، تنهايي و خستگي را هم که به اينها اضافه کني
معجون فيل افکني مي شود.همه اين صغرا کبرا ها برای اين بود که بگويم
چند روزی اينجا اتفاقي نمي افتد.
سلامت.

photos

search