گمانم ممکن است تعریف "رضایت" برای بعضی آدمها در دورههای مختلف زندگیشان تغییر کند و دوستیها و دوستان قدیم، دیگر آدم را راضی نکنند. شاید ریشهاش در تغییر آدم و تغییر دوستانش باشد. بعضی چیزها برای آدم تمام میشوند، بیآنکه تصویر بدی از آنها در ذهن آدم بماند. برای من رسانه یکی از این چیزهاست، بیآنکه در تاثیر و قدرتش شک داشته باشم، فعلا ازش خداحافظی کردهام.
اینجا نوشتههای خواندنی از چند نفر آدم رسانهای پیدا میشود.
آیا گاوهای نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوسالههاشان مینشینند و غیبت میکنند؟
طفلکیها شعری از پابلو نرودا، ترجمه روشنک بیگناه
جولیا رابرتز، این شعر پابلو نرودا را بیقروقنبیلهای معمول بعضیها که فکر میکنند شعر را باید -حتما- آهنگین و با چاشنی عشوه شتری خواند، دکلمه کرده است؛ در این فیلم.
بشنوید:
اين عكسي از من است
مدتي قبل گرفته شده است
در آغاز به نظر مي رسد
آغشته و چسبناك چاپ شده
با خطوط محو و سايه روشن های خاكستری
درآميخته با كاغذ عكس
بعد اگر موشكافانه نگاه كنيد
در گوشه چپ
چيزي مي بينيد شبيه شاخه، بخشي از يك درخت
(درخت گلخدا يا صنوبر) كه رفته رفته پديدار مي شود
و سمت راست، وسط عكس
بايد سرازيری ملايمی باشد
و يك خانه چوبي كوچك
در زمينه عكس درياچه ای است
و ماورايش چند تپه كوتاه
عكس يك روز بعدِ غرق شدن من گرفته شد
لابد حالا برای خودش درخت چهار سالهای شده است.
خوشبختی بزرگی است که کسانی روز تولد آدم را بدانند و پیغامی برایش بفرستند. خوشبختی بزرگ تر داشتن دوستی مثل حمیدرضاست که این هدیه قشنگ را برایم فرستاد و باعث شد امروز حوصله سر زدن به اینجا را پیدا کنم.
ممنون از دوستان مهرباني که يادم بودند و روزم را ساختند.
--
پ م:
چیره دستی حمیدرضا در کشف زیبایی و شباهت عظیم جد بزرگوارم به من ستودنی است.
در طراحی اشیا و محیط های داخلی و خارجی، طرف دار سادگی ام. مثلا اگر می خواستم ساعت مچی بخرم این را می خریدم که ترکیب صفحه، عقربه ها و بندش، شاید نهایت سادگی در ساخت یک ساعت باشد.به نظرم حتی آن 12خط شاخص دور قاب ساعت هم اضافه است و هرچند گمانم برای هماهنگی با خط های روی بند ساعت است، اما بدون آنها ساعت ساده و زیباتر است.

این نوشته درباره کباب کردن بادنجان روی یک شعله گاز معمولی است.
غذا را ملامت مکن
تو اشتها نداری.
مرغان آواره، رابیندرانات تاگور
نمی توانم گفت
که چرا این دل
اندک
اندک
زار و نزار می شود.
نیازهای کوچکی دارد
که هرگز نمی خواهد
یا نمی داند
یا به یاد نمی آورد.
مرغان آواره، رابیندرانات تاگور
«ديگر هر راهي که برويم / به وداع مي رسد.» يادت که هست. سطرهاي ابتدايي همان دفتري است که نام «عمودي هاي عاشقانه» را بر آن گذاشته بودي. گفتم روي سنگ آن را حک کنند. طرحي را هم که دوستت کشيده بود، گفتم در قسمت پايين سنگ نقش کنند؛ درخت هايي به شکل انسان که شاخه هايشان انگار فرياد مي کشند. حال کتاب هايت خوب است، دست نوشته ها و ترجمه ها نيز. آنها را در چند قفسه توي هال گذاشته ايم تا هميشه جلو چشم مان باشند. نگران نباش. مراقب شان هستيم.
ما تنهاييم، درست مثل تو. تو را نمي دانم، اما ما به تدريج زنده ايم و به ندرت دم مي زنيم.
--
چند روزی از سالگرد رفتن فرامرز ویسی گذشته است. لینک نوشته مجتبی ویسی را برای برادرش، آرمن برایم فرستاد و فکر کردم عکسی را که دوست دارم، به فرامرز و مجتبی هدیه دهم:
گفت: احساس دستمال کاغذی آلوده ای را دارم که دور انداخته باشند.
گفتم: برو کنار، بو می دی.
شکیبایی و سلامت برای سارا و ...آرامش برای مهران
به نظرم اغلب "ضعف" را با "دلتنگي" اشتباه مي گيريم.
گاهی واقعا دلم برای پدر تنگ می شود اما حتی مزارش هزارکیلومتردورتراز منست.
به جای دلتنگي به روزهايي فکر مي کنم که کنارهم بوديم ولی من اصلا نمي ديدمش، گاهي سه ماه يا يک سال مي شد که سفر بودم؛ من دنبال جهان گشايي های خودم بودم ولی کنارم را نمي ديدم.
ياد دوستي افتادم که فاميلش "جهان بين" بود و تعريف مي کرد در مجلسي پايش به چيزی بند شده و زمين خورده بود، يک نفر صدايش را بلند کرده بود که يارو جلوی پايش را نمي بيند اسمش را گذاشته اند جهان بين!
آيا در زندگي چيزی احمقانه تر از این هست
که «پابلو نرودا» خوانده شوی؟
کتاب سوال ها- پابلو نرودا
اين مطلب من را ياد کنسرت شجريان انداخت که با اعمال شاقه در کرمان برگزار شد. مرورش بد نيست، گمانم.
سال اول دبيرستان بودم، دبيرستان امام خميني که رضا خان اگر اشتباه نکنم سال 1300 شمسي با نام خود افتتاحش کرده بود.
قرار بود در کرمان، هزار کيلومتر دور تر از تهران که هر قرن يک اتفاق فرهنگي، هنری نصفه نيمه در آن اتفاق مي افتاد، محمد رضا شجريان در سالن مدرسه ما که مثلا بزرگترين سالن شهر بود آواز بخواند. سالن در حقيقت سوله ای بود با ديوار آجری و سقفی بسيار بلند که با پشم شيشه و سوراخ هايي بزرگ با هواکش پوشيده شده بود.
حوصله اين بازی بزرگان را ندارم. اینها که می نویسم پاسخ سوال تواست خانم معلم، که نمي شود تکليفت را انجام نداد.
اين روزها که درست يک ماه تا سي سالگي ام مانده، چيزی که خواب و خوراکم را گرفته، فکر کردن به ضعف و بي سوادی خودم است. اگر "تاثير" گرفته بودم از آدم های بزرگ، لابد نبايد امروز دچار اين حس و حال مي شدم.
داستان آينه داری در شهر کوران را هم فراموش کن، بالاخره آن که آنجا آينه داری مي کند خودش خوب مي داند کچل است!
ساده است گفتن اين که از مولوی و نمي دانم فلان استاد و فيلمساز بزرگ تاثير گرفته ايم، اما حقيقتش من فکر می کنم بيشتر "دوست داشته ايم" از اين آدم ها تاثير بگيريم تا آن که واقعا در عمل تاثير گرفته باشيم.
برای من که با تصویر زندگی می کنم، تصاویر بیشترین تاثیر را داشته اند؛ مثلا تصویری از يک سماع زن، که مرا تا قونيه و بعد هم به دنبال خالق آن تصویر در جای دیگری کشاند. حالا بگذريم که آن تصوير در ذهن من ماند اما از خالقش اثری نمانده.
ببخشید که پراکنده و پرت و پلا نوشتم.

من سکوت مي خواهم
تنها پنج چيز آرزو مي کنم،
پنج معيار گزيده.
نخست عشق جاودانه.
دوم، ديدار پاييز.
نمي توانم به بودن ادامه دهم،
بي برگهايي که مي رقصند و
بر خاک فرو می افتند.
سوم، زمستان پر هیبت
بارانی که دوست می داشتم،
نوازش آتش،
در سرمای خشن.
چهارم، تابستان
که چون هندوانه ای فربه است
و پنجم، چشمان تو
بدون چشمانت نخواهم خفت.
جز در نگاهت وجود نخواهم داشت.
به خاطر تو در بهار دست می برم
تا با چشمانت در پی من آیی.
دوستان!
تمام آرزوی من همين است.
کمي بيش از هيچ، نزديک به همه چيز.
يک نفر که خودش بودا را روی کتابخانه گذاشته
الان که ساعت 3 نصفه شب است و باز بی خوابی امانم را بریده، هوس کردم مطلبی در باره یک عکس معروف بنویسم اما قبلش باید از دوستانی که دلگرمی شان به من انرژی می دهد تا مثل تراکتور به نوشتن سری مطالب جدیدم ادامه دهم تشکر کنم. دوستاني مثل پرستو، عطا و علی.
حقيقت اين است که از بس اين روزها حالم بد است، خودم را بسته ام به نوشتن اين مطالبي که هيچ ربط و نشانه ای از حال و هول! آدم در آنها پيدا نمي شود. "چس ناله های رد دار" که در آنها مي شود رد محتويات دل و روده نويسنده را هم در آنها يافت، حداقل توی شرایط روحي و جسمي که من دارم، دوای دردم نيست.
از آذر ماه که دردم به اوج رسيد و اوايل زمستان که کارم به عمل و بيمارستان کشيد تا همين اواخر تقريبا خانه نشين بودم و جز کارهاي احمقانه، کاری که خودم را راضي کند انجام نداده ام. بد تر از همه، هيچ عکاسي نکرده ام، يعني توان برداشتن دوربين و حملش را، کمثل الحمار التي يحملون الکتاب، نداشته ام.
پنج – شش ماه گذشته شايد بعد از روزهای رفتن پدر، بد ترين روزها را گذرانده ام. آن روزها درگير بيماری ژيگولانس تری بودم که کلاسي داشت برای خودش: سندرم حاد خستگي مزمن! هيچ کس آن موقع باور نمي کرد اين قرتي بازی را حالا هم کسي باور نمي کند شبانه روز درد مي کشم.
حقيقتش من هم خيلي تلاشي نمي کنم برای اثبات اين قضيه. دليلش هم دو کلمه ساده است که اين روزها بد جوری توی مخم وول مي خورند دو تايي شان: که چي؟
بعد وسط همچين برزخي دوست نازنيني مي آيد وسط تنهاييت و تو را با خودش به زيبا ترين جای روی زمين مي برد و تمام دردت در شور و زيبايي که او سرشارت مي کند، ذوب مي شود و بعد که به هوش ميايي با خودت خدا،خدا مي کني که نکند دردت را به جان او ريخته باشي و او بی آن که بداني و فهميده باشي درد تو را با خودش برده و به جانش ريخته؟
ببخشید اگر به هوس خواندن مطلبی مثل قبلی ها آمدید و به این برخوردید. اینجا همین یک بار به صحرای کربلا زده ام، خوشبختانه حال فعلی آن قدر ادامه دارد که آن مطالب حالا حالاها ادامه پیدا کند، این را رد کنید زیر سبیلی و بعدی را بخوانید.

درست شبی که من در بیمارستان بستری شدم، داییم در همین بیمارستان فوت کرد.
البته تا بعد از عملم به من نگفتند.از جوانی دچار دیابت شدید بود، چند سال پیش يک پایش را بريدند، چند سال اخیر آن یکی پا یش هم فلج شده بود.کليه اش پیوندی بود و بارها چشمش را عمل کرده بود.
بسیار گرم و خوش برخورد و شادی بخش آدم های دور و برش بود.
مادر با آن که خبر را تازه شنيده بود و قبلش کلي گريه کرده بود، وقتي به ملاقات من آمد، با شوخي و خنده من را روانه اتاق عمل کرد و من هيچ اندوه و ناراحتي در چهره اش نديدم. من اگر جاي او بودم قدرت اين کار را نداشتم.
دوسال پيش، پدر آخرين روزهای زندگي اش را در همين بيمارستان سپری کرد، روزهايي که من سفر بودم و وقتي خودم را رساندم، خيلي دير بود و اولين تصويري که از پدر ديدم،
زماني بود که او را شستشو مي دادند و در پارچه اي سفيد می پيچيدند و به من دادند تا به گورکن بسپارم.

ديشب خانم گلستان جايزه های مسابقه عکس را به بچه ها اهدا کرد. هيچ مراسم خاصي برگزار نشد، کتاب عکس های اين دوره چاپ نمي شود و نمايشگاهي هم برگزار نمي شود.
خانم گلستان جايزه ها را به بچه هايي که به گالری گلستان رفته بودند اهدا کرد. به خانم گلستان گفتم که چقدر اين تنديس زيبا را دوست دارم و ارزشش از هزار مسابقه و جايزه دولتي برايم بيشتر است. تنديسي که نام کاوه روی آن حک شده است

برنامه سفرم تقريبا مثل هميشه است، با اين تفاوت که حالا ديگر دو سال مي شود که
برای ديدن پدر بايد به مزارش بروم که بيرون از شهر در دامنه کوه و کنار جنگل سبز
است. پارسال فقط يک بار همديگر را ديديم و امسال اين اولين فرصت است برای ديداری
که معلوم نيست دفعه بعدش کي باشد.گاهي واقعا دلم مي خواهد و نياز دارم که به
مزارش سر بزنم ولي هزار کيلومتر دورتر است. کم کار شده ام و تنبل، با عکس ها و
کارهايي که خودم را راضي نمي کند، تنهايي و خستگي را هم که به اينها اضافه کني
معجون فيل افکني مي شود.همه اين صغرا کبرا ها برای اين بود که بگويم
چند روزی اينجا اتفاقي نمي افتد.
سلامت.
باورم نمي شود که درختي که پارسال همين موقع ها بالاي مزار پدر
کاشتيم يک ساله شده باشد.
گاهي باورم نمي شود که هجدهم تيرماه پارسال بعد از
روزها دوري از پدر، به محض بازگشتم به خانه
به مزار رفتيم و خودم
پدر را بغل کردم و به گورکن سپردم.
