زاده شدن آسان است
تو، خودت میشوی
مرگ ساده است:
دیگر، خودت نیستی
جور دیگری هم میتواند باشد
مثل جهان آینهای
مرگ میتواندت که بزاید
و زندگی تا که هلاکت کند
-هر راه به کمال راه دیگر است-
و شاید این همان راه باشد:
با مرگ است که ظاهر میشوی
و زندگی است که آرام آرام محوت میکند.
قونار اکلوف، ترجمه محسن عمادی
مشکل شکمی معمولا راه حلش هم شکمی است؛ کافی است کمی دل بدهم به کار، اما این دل را از کجا بیاورم.

* برای این که یک جوری این عکس ها را بطپانم بغل این مطلب، این تیتر چرند را نوشتم
جوهر از گوشهی دهانم راه میافتد
خوشبختتر از من، کسی نيست
داشتم شعر میخوردم.
Ink runs from the corners of my mouth.
There is no happiness like mine.
I have been eating poetry.
Mark Strand
پرنده ام
پریده
هزار تکه شده
در بهار می چرخد.
بی صدا
در میان خواب های تو
راه رفتن
بی صدا
نفس کشیدن
بی صدا
زنده ماندن
"صبحانه حاضر است"
من
در درون فنجان چای
مربای گیلاس
در دست
شیرین
حل می شوم
بهار آمده است
"خداحافظ"
از خانه ی خود بیرون می روی
من
با تو می مانم
در خانه ی خودمان.
همه عکس های این ویدیو را در سه شب و بیشتر در ساعت هایی که جز خودم و سگ، کسی بیرون نبوده، گرفتم. البته در حقیقت اینجا سگ ها هم در این ساعت در جاهای گرم و نرم و خوشکل شان هستند و در واقع تنهای تنها بودم.
نه که حالا فکر کنم تحفه ای هستند این عکس ها، ولی توضیح مختصری درباره شان می دهم. هیچ کدام از این عکس ها با فوتو شاپ یا نرم افزار های مشابه دست کاری نشده اند- نور و کنتراست را البته تغییر داده ام- و اگر رنگ یا تمی دارند فقط با تغییر درجه کلوین دوربین بوده است. حالا بگذریم که این هم خودش یک جور دستکاری است و اصلا پروسه ای که داخل دوربین دیجیتال برای تولید یک عکس اتفاق می افتد، خودش چیزی شبیه اتفاقی است که در نرم افزارهایی مثل فتو شاپ انجام می شود.
"باز تاب های شبانه" ( در یوتیوب)
تقدیم می شود به همه انسان های شریفی که مخشان شب ها از ساعت یازده به بعد لوله است و تازه از این ساعت، پر از
انرژی می شوند.
هر چقدر بعضی از این شب و روزها سخت گذشت و جنس سختی اش با سختی های گذشته فرق داشت، خوشبخت بودم که بالاخره به آرزوی چندساله ام که می خواستم پاییز را در جنگل یا جایی نزدیک آن بگذرانم، رسیدم.
میانه ای با غر زدن ندارم، از پاییزی که گاهی با اشک گذشت چند تایی عکس گرفتم و با موسیقی همراهش کرده ام.
تقدیم می شود به «آ» با کلاه قرمزش.
در یوتیوب
فایل اسلاید شو؛ 8.5 مگابایت
آنکه اکنون خانه ای ندارد،دیگر خانه ای نخواهد ساخت
آنکه اکنون تنهاست،تنهایی اش دیری خواهد پایید
بیدار خواهد شد،خواهد خواند،نامه های بلند خواهد نگاشت
ودر معبرهای پردرخت،نا آرام پرسه خواهد زد،
وقتی برگ ها در باد روان اند.
«راینر ماریا ریلکه»
Who now has no house, will not build one (anymore).
Who now is alone, will remain so for long,
will wake, and read, and write long letters
and back and forth on the boulevards
will restlessly wander, while the leaves blow
Rainer Maria Rilke
ترجمه بهتری سراغ دارید؟
--
* فروغ
همینطور از سر جوگیری اسمش را گذاشتم "پاییز جکسون پولاک" وگرنه هنر نزد ایرانیان است و بس و اسم این نقاش هم که شبیه اسم اون خواننده بی ناموس هست که به جای این که بیل بردارد و من شنیدم چقدر مزارع بزرگ ذرت در آن جا هست که می توانست روی آنها کار کند، حرکت موزون کرد که به نظر من اون حتی موزون هم نبود و اسمش هم برک بود که امیدوارم به درک بره. اما تو ای پولاک، من شنیده که تو یه قوطی رنگ می پاشیده روی درودیوار و اسم خودش رو گذاشته بودی
اکسپرسیونیسم انتزاعی و تواگه آدام بودی اون رنگ رو حروم نمی کردی و تراختور من را باهاش رنگ می کردی ای امپریالیست. و من شنیدم اون تابلوی تو رو یک نفر صدو چهل میلیون دلار پول بالاش داده و من فهمیدم چرا تو اسمت رو گذاشتی پولاک چون آدام پولکی بودی. و من به تو پیام میده که آدام باش و این قرتی بازی ها را کنار بگذار و از سرنوشت اون مایکل عبرت بگیر.

راستش خودم می دانم این عکس هایی که می گذارم اندازه اش میکروسکوپی است و خوب دیده نمی شود.
تحفه ای هم نیستند و من هم دچار توهم شایع وطنی نیستم که تخم دوزرده ای خلق کرده ام، به هر حال امروز جایی بودم که موج و برگ و پاییز در هم آمیخته بود. خواستم این را با هرکس که آنجا نبوده، شریک شوم. بزرگش را اینجا ببینید و بردارید اگر خوشتان آمد.
امروز
پنج روز پیش
سفرنامه خیلی مینی مالیستی حاج منصور سیاح(کثراله سفره)
همه جا و همه وقت، رقص و موسیقی را می توانی در مادرید ببینی و بشنوی؛ نیمه شب میان گذر، کنار کیسه های سیاه زباله...

...یا عصر، کنار ایستگاه مترو.
درمیدان مایور هم هزارویک جور خوردنی و خریدنی و دیدنی و شنیدنی است.
اولی در نور غروب و دومی در نور عصر است.

* Three geese in a flock
One flew east, one flew west
And one flew over the cuckoo's nest
حلزون از کوه فوجی بالا برو ...
ولی آهسته ... آهسته.
O snail
Climb Mount Fuji,
But slowly, slowly!
--Kobayashi Issa
One of Issa's haiku, as translated by R.H. Blyth, appears in J. D. Salinger's Franny and Zooey.
رفتم توی جنگل برای گرفتن عکسی برای روز تولد یک دوست که اینها را دیدم.
از میلان تا میلان
میلان با آن که شهر صنعتی ایتالیاست وبه نظرم کمتراز شهرهای دیگراین مملکت، ایتالیایی است، شهرغریب و بی دروپیکری نیست.تازه خودمان در آذربایجان شرقی یک دانه میلان داریم به چه قشنگی. آیت اله میلانی و بقیه میلانی های معروف هم مال همین میلان آذربایجان هستند .البته یک تیره از عشایر کردان هم معروفند به میلان.
قدیمی و مدرن
تراموای میلان ٢٠ خط و ٢٨٦ کیلومتر مسیر دارد.
ترامواهای نارنجی قدیمی، از اولین چیزهایی است که در میلان به چشم می آید. این ترامواها را از سال ١٩٢٠ میلادی نگه داشته اند البته نیروی محرکه و سیستم هدایت شان را عوض کرده اند و مدرن اند از این نظر.
در کنار این ترامواهای قدیمی، ترامواهای جدید و اغلب سبز رنگی هم با ظاهر آیرودینامیک و مدرن، در شهر می چرخند تا نشان دهند توسعه و مدرنیته به معنی نابود کردن داشته های یک ملت نیست.
یعنی ما هم می توانستیم مثلا ظاهر کاهگلی بعضی خانه های مان را حفظ کنیم و چهره شهرهای مان را با سیمان وسنگ سفید و آجر سه سانتی و آلومینیوم و شیشه های آب حوضی، زشت و بی ریخت نکنیم.
این ترامواهای هشتادو هفت ساله به ما یادآوری می کند که ریختن آسفالت روی سنگفرش های قدیمی، توسعه نیست.
بی خیال شو سر جدت بگذار ده دقیقه اعصاب مان سر جایش باشد.
ملتی که استعداد پیک موتوری شدن دارد
موتورهای وسپای قدیمی و معروف ایتالیا که توی فیلم های سیاه و سفید می دیدیم حالا این شکلی اند و همه جای میلان هستند. همه جور آدمی از کت و شلواری تا لباس شب پوش را هم می توانی سوارشان ببینی.
گلادیاتورها در سن سیرو
حالا من از فوتبال چیزی حالیم نیست ولی گمانم تیم های آث میلان و اینترمیلان هم توی ایران کم طرفدار ندارند. یادم هست فردوسی پور و خیابانی از اسم این ورزشگاه "سن سیرو" خیلی خوششان می آمد.با این که اطلاعات فوتبالی من از مرغ های پخته خیابان ولی عصر هم کمتر است ولی دلم می خواهد یک بار که اینترمیلان و آث میلان، سن سیرو را به توپ می بندند بروم و از نزدیک ببینم.
هیبتش، من را یاد میدان نبرد گلادیاتورها می اندازد.
استادیوم سن سیرو برای حدود ٨٣ هزار نفرتماشاگر جا دارد و یکی از استادیوم های معروف جهان است که فیفا به آن ٥ ستاره داده است. خواننده ها و گروه های موسیقی معروفی هم در آن برنامه زنده داشته اند، مانند:
Bob Marley 1980
Bob Dylan 1984
Carlos Santana 1984
Bruce Springsteen 1984, 2003
Simple Minds 1986
Duran Duran 1987
Genesis 1987
Vasco Rossi 1990, 1995, 2003, 2004, 2007
Michael Jackson 1997
Rolling Stones 2003, 2006
Red Hot Chili Peppers 2004
U2 2005
Robbie Williams 2006
Laura Pausini 2007
کلیسای جامع میلان
روی تابلوهای دوروبر کلیسا به چند زبان، یک چیزی توی این مایه ها نوشته اند " این کلیسا سمبل شهر میلان است لطفا شئون اسلامی را در آن رعایت کنید" این تابلو برای نشان دادن میزان اهمیت و افتخار میلانی ها-با میلانی های مقیم مرکز اشتباه نشود- به این کلیسا کافی است.
اعتراف
روی کاغذ سفید کنار مرد کشیک نوشته "اعتراف با وقت قبلی به زبان های ایتالیایی وانگلیسی "
اينجا ، همانجايي است كه بار تنهائي و پريشانيم را
بر سنگفرش خيابان هاي مشجرجا مي گذارم
شعر: رونالدو والینو الوارز
ترجمه : احمد مؤمني-سینا
"بن" در حال خندیدن به ریش دنیا
این عکس، هدیه به دوست خیلی عزیزی است که پنج شنبه آینده روزتولدش است.دوستی که مثل "بن" دوست جدیدم، خوش خنده و باحال است.امیدوارم همیشه آن لبخند گنده، روی لبهایش باشد.
در فرودگاه مهرآباد تهران پوستر بزرگی روی یکی از دیوار هاست که جلوه ای از ترجمه پست مدرن است.
گویاست، اما چون با موبایل عکسش را گرفتم و کیفیتش تعریفی ندارد توضیح واضحات می دهم:
بالا نوشته " الفبای پیشگیری از ایدز"
سمت چپ معادل انگلیسی "وفادار باش" و "پرهیز کن" روبروی عبارت هم معنی فارسی نیستند.
و از همه مهم تر سمت چپ، عبارت انگلیسی "Condom use" است که سمت راست به "پیشگیری کن"ترجمه شده است.
چرا ما به همه چیز ایراد می گیریم؟ انصافا یک نفر وارد داروخانه شود و بگوید" آقا/خانم لطفا يک بسته «پيشگیری کن» بدهيد"
بهتر و قشنگ تر است ياعربده بزند و آن کلمه زشت و موهن را به زبان بیاورد؟
چیزهایی هست که باید از غربی ها یاد بگیریم. چیزهایی غیر ازسگ، تنبان کوتاه و مدل موی سیخ سیخی.
بازارچه های هنر مدرن، تقریبا در همه شهرهای بزرگ اروپا وجود دارند. شهرداری، مردم و خود هنرمندان از این بازارچه ها حمایت می کنند:
هنرمندان با آثارشان، مردم با استقبال و خریدشان و شهرداری با فراهم کردن جا وحمایتش.
در بازارچه های ما هنرمند درست و حسابی که نمی آید و بی کلاسی می داند حضورش را، مردم دنبال آش نذری و شورت دوگره سه تا صدتومان هستند تا کار هنری، شهرداری هم هنر را منجوق دوزی های بلقیس خانم و گل چینی های احترام سادات خانم و خلاصه هنرهای رزمی! می داند وبه هنر مدرن و کلاسیک و این قرتی بازی ها مجوز نمی دهد، یعنی برایش سودی ندارد چون آن احترام سادات خانم گل چینی ها یش را خوب می فروشد و شوهرش هم یک دستگاه چس فیل سازی می گذارد بغلش دوتایی حال عالم را می برند و یک اجاره حسابی هم به شهرداری می دهند.
هنرمندی که کاسبی را بلد باشد بساطش را پیش بعضی گالری دارها پهن می کند و به شهرداری نمی رود.
مثل این که چند جای کار با هم می لنگد، بگذریم.

حکایت بی ربط:
حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست ، یا دزد بیکار ببرد یا خواجه به تفریق بخورد . اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده . وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است ، هر جا که رود-غیر از چند کشور داغون*- قدر بیند و درصدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
سعدی.
* با اجازه سعدی، حکایتش را "به روز رسانی" کردم
"باران بیاید،
تنها میمانم."
«نیمکت میگوید»
--
يک مشت عکس روی موبایلم ذخیره شده که وقت هایی که دوربین همراهم نبوده با دوربین موبایل گرفته ام و به هیچ دردی نمی خورند مگر این که هایکویی بزنم تنگشان و بگذارم اینجا:
هایکوهای موبایلی.
با کدام به مقصد می رسید
من توی ایتالیا خیلی گشتم بیلبوردی پیدا کنم که یک بابایی از زیرش رد شود یا گدایی زیرش گدایی کند یا چه می دانم از همین عکس های بیلبوردی که یک چیزی را کنار آن می گذارند.
ازطرفی نور و حال و هوای اینجا جوری است که آدم دلش می خواهد عکس تبلیغاتی و مد بگیرد.
مثل این تستی که زدم: ساق ایرانی و پورش آلمانی در فلورانس ايتاليايي.
البته نورش زیاد خوب نیست چون خدای اینجا از آن بالا هی نور را کم و زیاد می کند و هر لحظه نور یک بازی قشنگی دارد که اگر زود نجنبی از دستش می دهی.
خجالت مي کشم بگويم به دريا بزن بانو!
آن دورها فانوس برای ما روشن نيست
به همين آتش سيگار اعتماد کن.
--
وحيد پورزارع
codebase="http://www.apple.com/qtactivex/qtplugin.cab">
width="320" height="260" scale="tofit"
pluginspage="http://www.apple.com/quicktime"
autoplay="false" controller="true" bgcolor="ffffff"
enablejavascript="true"
pan="180.00">
Salt lake, Qom, Iran
| Photo: Mansour Nasiri www.nasiriphotos.com |
بيل بيلک ماوس را روی عکس نگه داريد و چپ و راست و بالا و پايين ببريد
هيچ وقت اين قدر توی اين درياچه پيشروی نکرده بودم. هميشه از دور يک کوه نمکی وسط درياچه مي ديدم که دلم می خواست بروم و از نزديک ببينمش. بالاخره با سه ساعت پياده روی
به اين کوه نمک رسيدم که برخلاف تصورم طبيعي نيست و آدميزاد با جمع کردن نمک روی هم آن را درست کرده.

هرچيزی که توی اين درياچه نمک در کوير قم بيفتد، بلورهای نمک آرام آرام دورش را مي گيرند و لابد بعد از مدتي تبديل به نمکش مي کنند و ما هم آن را روی خيار می زنيم و مي خوريم.
برهوت دوست داشتني است که هر فصلش يک جور است. اگر مخ آدم به اندازه کافي تاب داشته باشد که وسط تير ماه هم اينجا بيايد، قدم زدن روی بلورهای نمک حس و حال عجيبي دارد.
موسيقي متن اين صحنه، صدای آسماني "سعاد ماسي" بود.
اين حق را داشتم که موقعی که آقايان در سينما تک موزه هنرهای معاصر
اسلايد شو لبنان من را با حذف صدا و يک عکس پخش کردند، خشتک آقايان را روی سرشان
بکشم.
اما بي آن که چيزی بهشان بگويم از موزه زدم بيرون. يعني اين آقايان وطرز
فکرشان را حتي در اين حد نديدم که بخواهم جلويشان بايستم و بهشان اعتراض کنم. بيشتر
خودم را سزاوار سرزنش مي دانستم که کارم را به آنها داده بودم.
دوستي که مثل
برادر عزيز است و همه مي شناسيمش يک روز برايم متني خواند و گفت عکاسي که عکس هايش
را آرشيو کند و کارهايش ديده نشود به درد لای جرز هم نمي خورد و خلاصه اصرار کرد که
سي دی اسلايد شو لبنانم را به دفتر دوسالانه ببرم.همان موقع گفتم نظر تو برايم ارزش
و احترامي بيشتر از اين حرفها دارد اما مطمئنم که اگر بخواهند اين را پخش کنند يک
بامبولي سرش هوا خواهند کرد. گفت بدبين نباش و پيش داوری نکن.
حالا نتيجه را
ديدم. چيزی از احترامم به آن دوست عزيز کم نشده اما حالا مطمئنم که گاهي آرشيو و
نگه داشتن يک کار به مراتب بهتر از آن است که بخواهي آن را در جاهايي با اين
گردانندگان، نشان دهي.
یکی از اين اسلايد شوها را مي توانيد اينجا ببینیدد.
صدايي که به ايمان و احتمالا ميز و دفتر و دستک آقايان ضربه مي زده و آن
را حذف کردند چيزي نيست جز صداهايي که همه را خودم در تهران، دمشق و بيروت ضبط کرده
ام و صدای زيبای فيروز.
الان خبر دادند که قرار است ساعت 5 امروز عصر اسلايد شو لبنانم را در سينما تک موزه هنر های معاصر نشان دهند.
ساعت 2 و نيم است و آدم همينطور معطل مي ماند از اين همه سرعت عمل در اطلاع رساني.
دوست محترمي خواست 5 خط شرح بر اين عکس بنويسم. گفتم اجازه دهيد من چيزي در باره اين عکس ننويسم همانطور که برايش عنواني هم انتخاب نکرده ام.
اما گاهي لازم است چيزي در باره يک تصوير گفته شود. در مملکت ما برخورد با اين جور تصاوير همان است که در اي ميل های بي مايه و کيلويي هر روز مي بينيم.
مايه خنده و تمسخر و سرگرمي است يا افه و آه و افسوس هاي آنها که خود را از طبقه بالا و سوژه را از طبقه فرودست مي پندارند.
من اين عکس را تابستان گذشته در شهميرزاد سمنان گرفتم جايي که زيبايي کوه و طبيعتش ديوانه ام کرد.
اما دليل اين که امروز آن را در سايتم گذاشتم :
در دفتر کار دوستي بودم که - به نظر من- در کامپيوترش موسيقي هيجان انگيزی نداشت. مشغول جستجوی فايل های MP3 و جستجوی کلمه دانلود بودم که متوجه شدم وب لاگ ها و سايت های زيادی با آب و تاب از ماجرای فيلم خانم بازيگر يک سريال تلويزيوني نوشته اند.همان که همه، سير تا پيازش را مي دانيم.
مدلي از رفتارخشن بخشي از جامعه ما را مي شد در ميان اين وب لاگ ها ديد. فکر کردم حالا که رسانه باب ميلم در اختيارم نيست اما اگر بود و آن رسانه برای مطلبي در باره اين سوژه به من پيشنهاد عکس مي داد، عکسي مثل اين را پيشنهاد مي دادم.
کله پاچه و گوسفند سر بريده چيزي نيست که مخصوص کشور خاصي باشد. موضوع اين است که همه جاي دنيا، عبور و مرور اتومبيلي که در صندوق عقبش سه گوسفند با کله های آويزان و خون چکان حمل مي کند به يک اندازه عادی و طبيعي نيست و برخورد و واکنش انسان های جوامع مختلف نسبت به چنين تصويری فرق مي کند و به نظر من نشانه ای از اوضاع و احوال دروني آن جامعه است.
اين فقط يک روايت شخصي از آدمي است که گاهي اگر سرحال باشد و بخت يارش باشد تصويري را مي قاپد که گوشه اي از جامعه اي است که خودش هم عضوی از آن است و در آن زندگي مي کند البته
ماتادورهای اسپانيايي پرشور ، اثر بمب های شيميايي آلماني های شيک و مهربان و صدای ميراژهای فرانسويان هنرشناس را هم از نزديک ديده و شنيده است، اين را هم گفتم که اين سوء تفاهم پيش نيايد که "تصوير قاپ" جامعه خاصي را در برابر جامعه خودش مي گذارد. خشونت، جزء جدايي ناپذير همه جوامع است، مردم يک جامعه خشونت شان را بر سر يکديگر و توی خيابان ها و حريم خانه ها و پشت فرمان بر سر همديگر مي ريزند و به هم رحم نمي کنند اما بعضي ديگر ترجيح مي دهند به هم رحم کنند و خيلي شيک، خشونت شان را کيلومتر ها دورتر و بر سر مردماني که از جنس خودشان نمي دانند، فرو بريزند و خالي کنند.قضاوت در باره اين رفتارها کار من نيست.

در زينبيه جاي سوزن انداختن نيست، کرور کرور زائران شيعه ايراني،
لبناني، عراقي، کرد و عرب روي محوطه دور
ساختمان حرم ، در راهروها و نمازخانه و
دور ضريح مشغول راز و نياز و زيار تند
بعضي ها هم گوشه اي را پيدا کرده اند و
دور هم جمع شده اند و به زبان و سبک خودشان عزاداري مي کنند.
از در پشتي زينبيه
يا به قول عرب ها "مقام سيده زينب" در ده کيلومتري شهر دمشق که بيرون بيايي کمي
بالاتر
در سمت چپت قبرستاني قديمي را مي بيني که خبري از ازدحام آدم ها در آن
نيست.
در ورودي قبرستان تابلوي سبزرنگ کوچکي تکليف آنهايي را که به دنبال مزار
علي شريعتي مي گردند روشن
کرده است. تابلويي که با فلشي به سمت چپ "قبر الدکتر
شريعتي" را نشان مي دهد.

در ست در گوشه سمت چپ قبرستان اتاق کوچکي قرار دارد که ديوار
های مرمری سفيدش پر از نوشته هايي به فارسي است که دوستداران شريعتي پس از مواجه
شدن با در بسته آرامگاه او آنها را نوشته اند.
عليرضا نوشته "زينب نگو در کربلا
چه گذشت بگو ما چه کنيم، دکتر شريعتي"
يک نفر نوشته " دوست داشتم مزارت را
گلباران کنم اما در بسته بود
" فاطمه نوشته" ان شاء الله من در امتحان کنکور
قبول شوم"
نگهبان را صدا زدم تا در را باز کند اما گفت کليدش در دمشق است و دست
من نيست. بايد از دمشق اجازه بگيری و حرف هايي از اين دست. از پشت شيشه و لابلای
نرده های در، يکي دو عکس مي گيرم و مي روم.
