سی سال پیش عباس کیارستمی فیلمی ساخت به اسم "قضیه شکل اول، شکل دوم" که داستان دانشآموزان کلاسی بود که در اعتراض به رفتار معلمشان، با قلم به نیمکت کلاس ضربه میزدند.
کیارستمی تصویرِ دو رفتارِ مختلف دانشآموزان را در برابر این اتفاق، به تعدادی از چهرههای مشهور آن روزگار-که هنوز بعضیشان معروف یا فعالاند- مثل صادق خلخالی، صادق قطبزاده، نورالدین کیانوری، کمال خرازی، حمید عنایت، نادر ابراهیمی، عزتاله انتظامی، مسعود کیمیایی و علی موسوی گرمارودی نشان داد و نظر آنها را درباره دو
واکنش متفاوت بچهها در کلاس پرسید.
معلم عبوس علوم که در حال کشیدن طرحی از اجزای مختلف گوش انسان روی تخته سیاه است متوجه صدای ضربه زدن قلم یکی از دانشآموزان به نیمکت کلاس میشود و چون نمیتواند آن پسر را پیدا کند میگوید «اون دو ردیف آخر! یا میگید کی بود یا میرید بیرون تا آخر هفته سر کلاس نمیآیید.»
بعد این سوال پرسیده میشود «فرزند شما یکی از این دانشآموزان است، شما از او چه انتظاری دارید؟ آیا باید به معلم بگوید چه کسی کلاس را به هم زده یا چیزی نگوید و تا آخر هفته مقاومت کند؟»
ظاهرا کیارستمی فیلم را قبل از انقلاب ایران ساخته و بعد از انقلاب صحنهها و افرادی را به فیلمش اضافه کرده است. شاید او صدای اعتراضی را شنیده بود که "آقای معلم" نمیخواست یا نمیتوانست بشنود. همان صدایی که در آخر فیلم همه میشنویم.
این فیلم-تا آنجا که من میدانم- در ایران پخش نشد؛ سال 1384 قرار بود در خانه هنرمندان تهران پخش شود که برنامه پخشاش لغو شد.
البته سال 2003 در برنامه بزرگداشت کیارستمی در شهر تورین ایتالیا، این فیلم هم پخش شد.
حالا درست بعد از سی سال، اینجا میشود فیلم عباسآقا(47 دقیقه) را دید. یک جورهایی اولین اکران عمومی این فیلم، همزمان با سیسالگیاش در اینترنت اتفاق میافتد.
کورتنی هانت کنار پوستر فیلمش/ عکس: گتی ایمیجز
"رود یخی" اولین فیلم ِ "کورتنی هانت" 45 ساله است. بودجه فیلم در برابر رقبای دیگرش در مسابقه اسکار امسال -برای بُردن ِ جایزه بهترین هنرپیشه زن و بهترین فیلمنامه- ناچیز و حدود یکمیلیون دلار بوده که مثلا حدود یکبیستم بودجه فیلم "میلک" است که آن هم نامزد گرفتن اسکار بهترین فیلمنامه است.
"رود یخی" تا امروز حدود 3.5 میلیون دلار درآمد داشته و با این موفقیت، "کورتنی هانت" مجبور نیست برای ساختن فیلم بعدیاش دهسال صبر کند؛ او گفته «ده سال برای ساختن این فیلم جنگیدم.»
توزیعکننده فیلم (سونی پیکچرزکلاسیکز) تصوُری از بازده اقتصادی و برخورد مردم با فیلم نداشته و نمیدانسته برای فیلمی بی ستاره و بودجه زیاد، که داستان کلاسیک سیندرلایی" دارد، چطور بازاریابی کند.
به هر حال، رویای ده ساله "کورتنی هانت" حالا روی پرده سینماست و غیر از 19 جایزهای که تا امروز گرفته استقبال مردم، پول و اعتبار کافی برای ساختن رویاهای بعدیاش را هم نصیبش کرده است.
فیلم در 24 روز ِ سرد و با فیلمبرداری این دوربین ساخته شده است. نسخه دیویدی و blue ray فیلم هم امروز به بازار آمد.
"سوزی تمپلتون" قبل از انیمیشن "پیتر و گرگ" انیمیشن 5 دقیقهای "سگ" را سال 2001 ساخته بود که خیلیها آن را پسندیدند:
آن موقع هنوز عروسکهای خانم تمپلتون به خوبی بازیگران "پیتر و گرگ" نبودند. شاید داستان "سگ" وشیوه روایتش آنقدر خوب بود که جزئیات اجرای آن -مثل صورت عروسکهایی که بعضی جاها تغییرمیکند- خیلی به چشم نیامد.

«دغدغه من احساس حضوربوده و است، نه شناخت یا تحلیل این یا آن مساله یا انجام یک کارشرافتمندانه اجتماعی یا چیزی از این دست بلکه کاری که همچون حضور داشتن باشد.»
ریچارد لیکاک، مستندساز
عکسهایی که از انیمیشن "پیتر و گرگ" دیده بودم، وسوسهام کرد این انیمیشن لهستانی-انگلیسی را ببینم. داستانش همان داستان معروف "سرگئی پروکُفیف" است که قطعه موسیقی است برای کودکان. "سوزی تمپلتون" که این انیمیشن سی دقیقهای را ساخته، جز فضاسازیهایی که از ذهن خودش به داستان اضافه کرده -به خصوص فضای سردی که از روسیه ساخته- پایان داستان را هم عوض کرده.



اگر میخواهید ببینیدش، این قسمت را نخوانید:
در داستان "پروکفیف" پیتر و پدربزرگش، گرگ را در حالی که هنوز صدای اردکِ پیتر، از شکم گرگ شنیده میشود به صاحب دورهگرد یک سیرک میفروشند اما خانم "تمپلتون" انیمیشنش را با آزادی گرگ تمام میکند؛ وقتی پدربزرگِ پیتر با مرد دورهگرد بر سر قیمت گرگ چانه میزند، پیتر گرگ را آزاد میکند.
"تمپلتون" برای ساختن این انیمیشن از دوستانش در اروپای شرقی که در ساختن انیمیشنهای "ستاپ موشن" شهرت و اعتبار جهانی دارند، کمک گرفت. "پیتر و گرگ" با دومیلیون پوند بودجه و در پنج سال ساخته شد و جایزه اسکار بهترین انیمیشن کوتاه سال 2007 را برد.
ابوالفضل جلیلی، مترجم(اسمش را نمیدانم)، امیر نادری، هو شيائوشين، مترجم، جیا ژانگ که، آلن ژلادو، فیلیپ ریاک(مطمئن نیستم تلفظ فامیلش این باشد) در مراسم پایانی سیامین جشنواره فیلم سه قاره نانت، فرانسه، دسامبر 2008
حدود دوماه پیش که فیلم "شیرین" عباس کیارستمی در جشنواره فیلم ونیز پخش شد، بعضی سایتها و مطبوعات از "برخورد شدید و حتی تظاهرات و اعلامیه دستگرفتن ِ مردم ونیز(منظور دقیقشان جزیره لیدو بوده لابد)" علیه کیارستمی و فیلمش نوشتند. اینجا از دیدههای خودم نوشتم که ماجرا آنطور که این سایتها جلوه دادهاند نبوده و هر چند که در نقد فیلم شیرین بسیار نوشته شده اما در ونیز، جوری که این سایتهای عاشق ِ تظاهرات و شعار و اعلامیهدستگرفتن نوشتهاند، کسی علیه کیارستمی تظاهرات راه نیانداخته است.
حالا بعد از دوماه، در شهر نانت فرانسه به خاطر سیامین سال برگزاری جشنواره فیلم سهقاره نانت، از کارگردانانی که درسیسال گذشته، دوبار بالن طلایی این جشنواره را بردند تقدیر کردند و در این مراسم از امیر نادری و ابوالفضل جلیلی هم تقدیر شد.
طبیعی است آدم سراغ همان سایتها برود و منتظر گزارشهای دقیق آنها از این جشنواره و مراسمی که سینمای ایران هم در آن نقش زیادی داشته، باشد. سایتهایی که اینقدر دقیق اخبار حاشیهای یک جشنواره و نمایش فیلم کارگردانی ایرانی را دنبال و منتشر میکنند، لابد اخبار کارهای بقیه کارگردانان سینمای ایران را هم همینقدر دقیق پوشش میدهند.
اما انگار اینطور نیست، دلیل این برخوردهای دوگانه را نمیدانم ولی یک جستجوی ساده نشان میدهد برای تنظیم و نشر بعضی خبرها کافی است تلفنی با کارگردان مورد نظر حرف بزنیم و هرچه گفت را به عنوان خبر یا گزارش، تحویل ملت دهیم. اینجا دیگر نیاز نیست سراغ نشریات، منتقدان فرانسوی و مردم نانت برویم؛ اگر دفعه قبل "پلاکارد و اعلامیه" دست مردم ونیز دادیم و آنها را توی کانالهای ونیز پی تظاهرات، ضد یک کارگردان ایرانی فرستادیم این بار معیارهای دوگانه ما ایجاب میکند حتی سراغ دو-سه نفر دیگر از حاضران در نانت هم نرویم تا نظر کسانی غیر از کارگردان را هم در گزارشمان بیاوریم.
این نوشته در دفاع یا نقد از سینمای عباس کیارستمی و فیلم "شیرین" او نیست؛ درباره خبر نه چندان درستی است که از "واکنش تند" بینندگان فیلم او در شصتوپنجمین جشنواره فیلم ونیز میگوید.
سایت سینمای ما نوشته است:
چند سایت خبری مانند ايسنا، ايسكانيوز، برنانيوز، فارس و تعدادی از روزنامههاي صبح خبری به نقل از خبرگزاري رويترز منتشر كردند كه طبق آن، فيلم «شيرين» عباس كيارستمي با واكنش تند تماشاگران مواجه شده و آنان، برخلاف نگاه مثبت برخي منتقدان، خواهان بازپس گرفتن پول بليت خود شدهاند.
اینجا هم آمده است: به گزارش رويترز، عده زيادي از معترضان در بيرون از محل برگزاري جشنواره ونيز، با در دست داشتن پلاكاردهاي مختلف نارضايتي خود از اين فيلم را نشان دادند كه در اين ميان بر روي يكي از اين پلاكاردها نوشته شده بود: پولمان را پس بدهيد و روي پلاكارد ديگري كاريكاتور مردي كشيده شده بود كه در حال تماشاي فيلم شيرين خود را حلقآويز كرده است.

من آنجا بودم و فیلم کوتاهِ موبایلی از این نوشتهها و نه آنطور که این سایتها گفتهاند "پلاکاردها" گرفتهام که در "یوتیوب" گذاشتهام و میتوانید ببینید. شاید در ترجمه خبر، مشکلی پیش آمده و شاید اصلا ایراد از اصل خبر باشد، اما داستان، طوری که این سایتها نوشتهاند، نیست:
هر سال در جشنواره فیلم ونیز، جایی که همه آزادند بروند و نقدشان را از فیلمها بنویسند، دیواری به اسم "دیوار گریه" یا "دیوار شوخی" برپا میشود و آخرسر هم به بهترین و باحالترین نقد نوشته شده، یک جام چوبی هدیه میدهند. ماجرا آنطور که در بعضی سایتها -به هر دلیل- روایت کردهاند، سفت و جدی نیست و به قول غربزدهها "کول" است.
کاغذهای آمادهای روی میز است که رویشان نوشته "پول ما را پس دهید" مردم روی این کاغذها با نوشته، نقاشی، فحش... نقدونظرشان را درباره فیلمها مینویسند.در این برنامه کسی پلاکارد دست نمیگیرد و تظاهراتی علیه کسی برپا نمیشود.

حالا:
یک نفر برای "گیلرمو" کارگردان فیلم "دشت سوزان" نوشته بود: "تو با نشان دادن این صحنهها جنایت کردهای." چند تیتر پیشنهادی برای بعضی سایتها ونشریات کشور کارگردان فیلم:
مردم ونیز، گیلرمو را جنایتکار خواندند
مردم ونیز در تظاهرات علیه گیلرمو: گیلرموی جانی، پول بلیتمان را پس بده
گیلرموی جنایتکار! دیدی مردم ونیز گول فیلم الکیات را نخوردند
گیلرمو حیا کن! سینما را رها کن!
حالش را دارید، تیتر پیشنهاد دهید
...
فیلم کوتاهی که از این ماجرا گرفتم، در سایت یوتیوب، 2.5 دقیقه
همین فیلم با کیفیت بهتر، 25 مگابایت، مناسب جهت استخراج فحشهایی که ملت حواله کارگردانها کردهاند
با تشکر از جورج کلونی، خانواده رجبی و همه مردم خوب ونیز که ما را در ساختن این فیلم یاری دادند.
"بهروز وثوقی، یک زندگی نامه" اسم کتابی است که به نوشته ناشرش -در مقدمه کتاب- قرار بود در ایران چاپ و منتشر شود اما وزارت "ارشاد"مجوز انتشارش را نداد و چاپ یکم کتاب، سال ٢٠٠٤ در ٥ هزار نسخه در آمریکا منتشر شد.
عکس ها و نوشته های جالبی در باره سینمای ایران در آن پیدا می شود.
بهروز وثوقی و داریوش مهرجویی در آمریکا/از عکس های کتاب
"نفس عمیق" عکس: مهکامه پروانه
منصور : من داریوش گوش میدم .
آیدا : ... نکتهشو گرفتم!
--
از فیلم "نفس عمیق" (پرویز شهبازی)
Amedeo Modigliani, Italian painter, early 1900's
عکاس: ناشناس، آرشیو بتمن
مدتی بود به قول یک پزشک «تب مودیلیانی وب لاگ های فارسی را فرا گرفته بود.» جایی نقدی در باره فیلم، که یحث داغ وب لاگ ها بود نخواندم. من هم فیلم را دوسال پیش دیدم و به مودیلیانی و نقاشی هایش علاقمند شدم.اما فیلم که می خوهاد زندگی مودیلیانی را نشان دهد، در جاهایی حقیقت را قربانی کرده و صحنه هایی دارد مثل آن مسابقه کذایی بین پیکاسو، مودیلیانی و بقیه نقاشان پاريس، که ساختگی اند و فقط برای جذابیت بیشتر فیلم ساخته شده اند.
استفان هولدن، منتقد نیویورک تایمز در نقدی* بر فیلم نوشت:
«بهترین و شاید تنها فایده فیلم فاجعه بار مودیلیانی استفاده از آن به عنوان یک کتابچه درسی درباره این است که چطور درباره زندگی یک هنرمند اسطوره ای فیلم نسازیم.»
--
* استفان هولدن. «Piling on the Paint With a Trowel in Paris, or Romania». نیویورک تایمز. ۱ ژوئيه ۲۰۰۵
---
صفحه ای که برای مودیلیانی در ویکی پدیا درست کردم
فیلم one flew over the cuckoo's nest را که در ایران به نام هایی ترجمه شده که به نظرم هیچ کدام شان مناسب فیلم نیست، برای چندمین بار دیدم.
در ایران فیلم با نام "دیوانه ای از قفس پرید" نمایش داده شده که به نظرم اسم ِ پرتی است و حالا خودش بحث جدایی است که آیا اصلا درست است نام هایی را که بر اساس مثلا شعر یا ضرب المثل زبانی دیگر ترجمه شده، کامل عوض کنیم و مثل این فیلم یک چیز دلخواه جای آن بگذاریم.
اسم این فیلم که "میلوش فورمن" آن را بر اساس کتاب "کن کیسی" با همین نام ساخته، در حقیقت بخشی از یک شعر کودکانه آمریکایی است، مثل اتل متل توتوله خودمان:
Wire, briar, limber-lock
Three geese in a flock
One flew east, one flew west
And one flew over the cuckoo's nest
شکل های دیگری هم دارد این شعر کودکانه آمریکایی که در منبع اولی که در پایین، لینکش را آورده ام، به آنها اشاره شده ولی منظور همه شان گمانم این است که از گله غازها یکی به سمت شرق پرید، یکی به سمت غرب پرواز کرد و یکی از روی آشیانه فاخته پرواز کرد. شاید منظور "کن کیسی" از انتخاب این اسم برای داستانش، اشاره به شباهت غاز آزاد و یاغی به شخصیت اول داستانش باشد که مثل فاخته پابند لانه اش نیست و آزاد و رهاست.
بعضی اسم ها و اصطلاح ها را طوری که منظور و مفهوم را به خوبی برساند، نمی شود ترجمه کرد، ولی بهتر نیست این اسم ها را همراه با شرح کوتاهی، برای مخاطب توضیح دهیم تا بخش مهمی از لذت خواندن یا تماشای یک اثر را از او نگیریم؟
-
منابع:
درباره شعر کودکانه آمریکایی که نام کتاب و فیلم از آن گرفته شده
درباره فیلم؛ ویکی پدیای انگلیسی
--
صفحه ای که با همین نام متداول"پرواز بر فراز آشیانه فاخته" در ویکی پدیای فارسی درست کردم. توضیح درباره نام فیلم را هم باید بعد از مشورت با علمای ترجمه اضافه کنم.
عکس روی جلد مجله تایم: استیو لیس
اولین باری که اسم بیماری اوتیسم به گوشم خورد، زمانی بود که عکس جلد یک شماره مجله تایم، پسربچه ای را نشان می داد که دچار اوتیسم بود.
بعد از دیدن فیلم "مرد بارانی" که در آن داستین هافمن نقش ریموند یا همان مرد بارانی را بازی می کند که او هم دچار اوتیسم است، درباره آن کنجکاو تر شدم.
بری مورو-فیلم نامه نویس- در سال ١٩٨٤ "کیم پیک" را که با نارسایی های مغزی به دنیا آمده ملاقات می کند.نتیجه این ملاقات ساخت فیلم مردبارانی در سال ١٩٨٨ است. داستین هافمن هم برای درک بهتر دنیای افرادی که قرار بود نقش یکی از آنها را بازی کند با چند تایی از آنها و به خصوص با کیم ملاقات کرد.البته کیم یا مرد بارانی واقعی، مبتلا به اوتیسم نیست اما بیماری او بسیار شبیه اوتیسم است.
کیم پیک، مرد بارانی واقعی
فیلم، توجه دنیا را به بیماری اوتیسم و افراد مبتلا به آن جلب می کند.
اسکار بهترین فیلم سال، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم نامه و بهترین بازیگر مرد هم نصیب سازندگان "مرد بارانی" می شود. "بری مورو" نویسنده فیلم نامه، مجسمه اسکارش را به کیم پک می دهد و کیم هم که بعد از نمایش فیلم معروف شده و اعتماد به نفس پیدا کرده بود این مجسمه را با خودش همه جا می برد و به همه نشان می داد.( داستین هافمن هم مجسمه اسکارش را به پدرش که در بستر بیماری بود هدیه داد.)

راستش دلم یک دوست اوتیسمی می خواهد، هیچ مشکلی هم ندارم که این دوست، مصاحبت با شیر آشپزخانه وماشین لباسشویی را به صحبت با من ترجیح دهد.
-
منابع:
http://en.wikipedia.org/wiki/Kim_Peek
http://en.wikipedia.org/wiki/Rain_Man
http://en.wikipedia.org/wiki/Autism
چطور می شود داستانی در نکوهش فاشیسم و دیکتاتوری را با قصه پریان گره زد؟
Pan's Labyrinth
Lives of others
اولریش موئه، که اسم خودش هم توی لیست سیاه اشتازی بود، بعد از گرفتن کلی جایزه به خاطر این فیلم، سوم مرداد هشتادو شش در سن پنجاه وچهار سالگی درگذشت.
هر کس برای خودش لیستی از فیلم هایی دارد که منتخب و سوگلی او هستند، مدت ها بود که فیلم جدیدی وارد لیستم نشده بود تا امشب که فیلم "زندگی دیگران" Lives of others را دیدم. کاری به ده ها جایزه و نقد و جمله تحسین آمیز در باره این فیلم ندارم، سینمایی نویس و منتقد سینما هم نیستم که در باره اش بنویسم، چون پیشنهاد فیلم، کتاب و موسیقی آدم هایی که سلیقه شان را می پسندم، دوست دارم، فکر کردم شاید کسی هم پیدا شود که پیشنهاد من را جالب ببینید.
داستان فیلم که در آلمان شرقی می گذرد، با ماموریت یک سربازرس "اشتازی"-پلیس امنیتی آلمان شرقی- برای شنود مکالمات و زیر نظر گرفتن زندگی یک کارگردان تئاتر شروع می شود. حکومتی که از روشنفکران و هنرمندان هراس دارد و دوست دارد خصوصی ترین بخش زندگی آنها را برای حفظ آن چه "امنیت ملی" می نامد، زیر نظر بگیرد، از چاپ مقاله ای در هفته نامه اشپیگل، که خودکشی مرموز یک نویسنده ی کار ممنوع - بهتر از ممنوع الکار نیست؟- را به دولت سوسیالیستی نسبت می دهد، می ترسد...
تابلویChrist of St. John اثر سالوادور دالی
برای این که ببینید سالوادور دالی، چطور یکی از هنرپیشه های هالیوود را که مرد جوان عضلانی بود، از سقف آویزان کرد و با الهام از عکسی که از بالای سر جوان از او گرفتند، تابلوی معروف Christ of St John را کشید، فیلم مستند پنجاه دقیقه ای The Private Life of An Easter Masterpiece را که از کانال ۲ تلویزیون بی بی سی پخش شده ببینید.
متاسفانه عکسی که آن روز در استودیویی در هالیوود برای دالی گرفتند امروز وجود ندارد اما در این فیلم مستند، عکس به خوبی بازسازی شده است. فایل ویدیویی ۵ دقیقه از فیلم این جاست(حجمش حدود ۱۱ مگابایت است) خوشبختانه قسمت بازسازی عکسی که گفتم در این فایل ۵ دقیقه ای وجود دارد.
کاش امکانی داشتیم که این فیلم ها را بخریم و زیرنویس فارسی کنیم و با کیفیت خوب و آبرومند، یک جایی در تهران نشان دهیم. خانه هنرمندان که گمانم دیگر جای این جور کارهای مخملی! نیست ولی اگر سیف اله صمدیان هنوز برنامه "جشنواره تصویر هنرمند" را راه می اندازد، می شود این فیلم، قسمت دومش و فیلم "قدرت هنر" را که قبلا در باره اش نوشتم، دستش رساند تا در آن برنامه نشان دهد.کسی خبر دارد از این برنامه؟
--
Private Life of a Masterpiece: Salvador Dali's "Crucifixion: St. John of the Cross" This stunning series continues with three religious works especially commissioned by the BBC for Easter 2006 including this HD film directed for Fulmar Productions by Mick Gold.
Love is no ordinary crime
چند بار از جلوی فروشگاه DVD فروشی رد شدم که پوستر فيلم Breaking and entering را با عکس ژوليت بينوش و جاد لا زده بود روی شیشه اش. معادل فارسی برای این نام که در اصل یک عبارت است نمی دانستم، به کمک دیکشنری Bobylon متوجه شدم این عبارت همان است که در متون فقهی و حقوقی ما "هتک حرز" می گویند، یعنی وارد شدن به خانه و مغازه و مکان های دیگر از راهی غیر از در و ورودی معمول، همراه با دزدی.خلاصه اش همان" از درو دیوار مردم بالارفتن" خودمان می شود.
معنی کلمه عربی حرز هم، خوب و کامل اینجاست.
در فیلم Volver یا "بازگشت" پنه لوپه کروز آوازی می خواند که آتش بر سوختگان عالم می زند!
این آواز قدیمی را که تانگویی آرژانتینی است خیلی ها خوانده اند از جمله Estrella Morente که خواننده معروف فلامنکو است و پنه لوپه کروز در حقیقت روی صدای او لب خوانی کرده است.
اول، فیلم اجرای پنه لوپه کروز را ببینید
مستحب است که اصل ماجرا را هم اینجا ببينيد که Estrella Morente در حضور Pedro Almodóvar کارگردان فیلم و بقیه برو بکس از جمله پنه لوپه کروز آواز می خواند و اشک همه شان را در می آورد.

متن اسپانیولی ترانه (یا آن طور که خودشان تاکید می کنند castellano) و ترجمه انگلیسی آن هم، اینجاست.
یک ترجمه فارسی هم اینجاست.
اگر اعصابش را دارید این را هم ببینید؛ Zambra از آن کلمه هایی است که از عربی وارد اسپانيولی شده اند و بیشتر بين کولی ها استفاده می شود و يک معني اش دور هم جمع شدن و بساط رقص و موسیقی برپا کردن است.
این بود انشای ما در باره اسپانیا. ما از این انشا نتیجه می گیریم انسان برای شناختن یکی از کشورهایی که یک زمانی در قلمرو اسلام بوده است باید حتما به اسپانیا سفر کند چرا که باید علم را بدست آورد حتی اگر در چین باشد.
به نظرم دیدن این فیلم برای بچه های علاقمند به عکاسی هم آموزنده و مفید است، از انجمن های ریزودرشت اگرکاری بر نمی آید، ده نفر، نفری شش - هفت هزار تومان بگذارند وسط - پول یکی دوتا پیتزا در تهران- و این مجموعه را بخرند و ببینند.
بالاخره یک نفر آن طرف آب پیدا می شود که کار خرید و فرستادنش را انجام دهد.
پا منبری( همان پی نوشت ژیگولانس):
کپی کردنش هم به فتوای من درصورتی که همراه با لذت نباشد، بیشتر از یک نسخه و به قصد تجارت نباشد و به قصد قربت و آموزش باشد، برای طلاب علوم مستظرفه از شیر مادر حلال تر است.هر چند که هم وطنان عزیز بی نیازند از این فتاوا و کار خودشان را در راستای " لکل شئء زکات و زکات العلم نشره" فوت آبند.با انگلیس هم حساب و کتاب زیاد داریم حالا، بگذارند به حساب پول کت وشلوار وروسری و گز و باقلوای بروبکس ملوان.
Remy
راتاتوی (Ratatouille) آخرين شاهکار پيکسار است که از جمعه گذشته، 29 ژوئن در آمريکا و کانادا در سينماها نمايش داده مي شود.داستان اين انيميشن در آشپزخانه رستوران معروفي در پاريس مي گذرد. رویای موشی(Remy) که عاشق آشپزی است این است که روزی در یک رستوران فرانسوی سرآشپز شود.
اميل، برادر آشغال خور رمي که چيزی از شور و احساس رمی نسبت به غذا نمی فهمد
قبلا در باره فيلم مستند " در جستجوی يک نماد" مطلبي نوشته بودم؛
گفتگوهای اين فيلم به فارسي ترجمه شده و در حال زير نويس شدن است و احتمالا بعد از تعطيلات عيد در تهران نمايش داده مي شود.
يک بخش کوتاه از فيلم در باره چاپ عکس معروف ادی آدامز در نيويورک تايمز است از زبان اديتور عکس آن روز های روزنامه:
«خیلی خوب یادم است روزی که این عکس به خبرگزاری آمد، اواسط بعد از ظهر بود و من احتمالا با خودم همچین چیزی گفتم
" حرومزاده عجب عکسی گرفته! "
عکس را با خودم به جلسه مقدماتی برای صفحه اول بردم و آن را به همه نشان دادم، برای اینکه می خواستم مطمئن شوم که حتما در صفحه اول چاپ می شود. وهمین هم شد، ما آن را بالای صفحه اول چاپ کردیم.
فکر کنم مهم ترین چیزی که سردبیرها دنبال آن می گردند، عکسی است که بتواند به طور سمبلیک یک واقعیت را نشان دهد.
به نظرم چیزی که عکس های مطبوعاتی را جالب می کند، این است که آنها سعی نمی کنند همه جزئیات یک موقعیت را به وضوح به شما نشان دهند.
بیشتر عکس های مطبوعاتی موفق، آنهایی هستند که توضیح اضافه نمی دهند.»
فیلم Looking for an Icon که روز چهارشنبه هفته گذشته در برنامه معرفی بنیاد World press photo در موزه امام علی تهران پخش شد، درباره عکس های شاخص عکاسی مطبوعاتی و خبری مانند عکس معروف ادی آدامز از کشتن فردی مشکوک به عضویت در نیروهای ویت کنگ ها در ویتنام است.

در جایی از فیلم، ادی آدامز می گوید پليسي که با هفت تیر آن مرد را کشت، می گفت بودا مرا خواهد بخشید.
در چند صحنه از این فیلم مستند به عکس معروف دیوید ترنلی از سربازان مجروح آمریکایی در جنگ اول خلیج فارس اشاره می شود.

منتقدی در باره این عکس می گوید
«این عکس را ارتش آمریکا می تواند در برنامه های تبلیغاتی اش استفاده کند و بگوید ببينيد چگونه سربازان و جوانان ما در جبهه جنگ برای آسايش و امنيت ما مي جنگند و از اين حرف ها.
مخالفان امريکا مي توانند اين عکس را در صفحه اول روزنامه هايشان چاپ کنند و بگويند ببينيد آمريکا چه شکست مفتضحانه ای خورده و در آستانه شکست و نابودی است.
در يک تظاهرات ضد جنگ شرکت کنندگان مي توانند اين عکس را چاپ کنند و به جنگ و سياست های جنگ طلبانه اعتراض کنند.»
وقتی عکاس کار خودش را به خوبی انجام دهد و روایت مستند و بی طرفانه اش را ارائه دهد مخاطبان خود شان عکس را تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری می کنند.
***
حالا لطف کنيد و به سوالي که مدتي است مخم را به کار گرفته پاسخ دهيد،
فرض کنيد مثلا سازمان تبليغات ضد اسلامي ارتش آمريکا يا روابط عمومي حزب بعث عراق اعلام کند به عکاساني که از جنگ عراق و آمريکا عکاسي کنند، چند سکه طلا يا يک ميليون تومان پول مي دهد و نمايشگاهي هم از عکس هايشان برگزار خواهد کرد و در پايان در مسابقه ای به عکس های برگزيده جايزه خواهد داد. به نظر شما عکاس بايد در چنين برنامه هايي شرکت کند يا نه؟
منظورم اينست وقتي برگزار کننده يک مسابقه یا نمايشگاه بي طرف نيست و از جريان، طرز فکر يا حتي بعضي از سوژه هاي حاضر در عکس ها آشکارا حمايت مي کند و اين را حتي در اسمي هم که برای مسابقه يا نمايشگاهش انتخاب کرده، فرياد مي زند، تکليف عکاس با حضور يا عدم حضور در چنين برنامه هايي چيست؟

از کارتن عروس مرده تيم برتون به اندازه
کابوس شب کريسمس خوشم نیامد اما طراحي صورت عروسک های عروس مرده واقعا شاهکار
است.تيم برتن استاد مسخره کردن مرگ است.اسکلت های
داغون مرد که همراه ويکتور به عالم زنده ها پاگذاشته اند از ديدن زن های واقعی که
مثل زن های عالم خودشان اسکلتي و استخواني نيستند، شگفت زده و با ولع همديگر را صدا
مي زنند و مي گويند: هي پسر! زن بايد گوشت به تنش باشه.