"کافه خیال" در مسیر طبیعتی است که مردم معمولا آخرهفته و روزهای تعطیل آنجا میروند.
قیمت خوردنی و نوشیدنیهایش ارزان است، مثلا یک برش از این کیک پرتقال داغ با یک لیوان چای نعنا حدود دوهزار تومان است.
برخورد "حرفهای" با یک موضوع یعنی چی؟ چرا وقتی گروهی از آدمها به مشکلی برخورد میکنند، بعضی آنها را به برخورد حرفهای با موضوع، دعوت میکنند.
من از این کلمه -به این دلیل که به نظرم لوث شده- خوشم نمیآید. گمانم اتفاقا آنکه به مفهوم فنی، در کارش حرفهای است، کمتر فریاد میزند و در بوق میکند "آی ملت من حرفهای هستم". حرفهایهای یکشبِ (کردانیستها) که در مسیر کاریشان، به هر دلیلی یکدفعه مشهور شدهاند یا جای پایی برای نشان دادن خودشان پیدا کردهاند، ادبیات کموبیش مشابهی دارند. مثلا مدام دیگران را به آرامش-درواقع سکوت- دعوت میکنند یا سابقهکار و عدد و رقم به رخ دیگران میکشانند و -به نظر من- بدتر از همه، میخواهند به دیگران درس زندگی بدهند.
ته فیلم زیردرختانزیتون، بحث "حرفهای" بین بعضی عوامل فیلم و دستیار کارگردان(جعفر پناهی با سبیل انبوه) در میگیرد و گروهی از عوامل، دیگران را در بارگیری و استفاده از وانت برای بردن وسایل فیلم و صدابرداری، به برخورد حرفهای دعوت میکنند. طاهره که میبیند دعوا سر استفاده از وانت است، از آن پیاده میشود و با گلدانهایش به راه خودش میرود. حسین که دلش پیش طاهره است نمیداند چه کند، کارگردان به او میگوید «حسین مگر نمیبینی دعوا سر ماشین است؟ تو هم جوانی، پیاده برو دیگه.» حسین به نظرم حرفهایترین کار را میکند؛ دنبال طاهره پیاده میرود و گروه را با دعوای "حرفهای"شان تنها می گذارد.
انور براهم و بربط(عود)اش
کافه آستراخان از آلبوم "مبهم"
امروز پنجمین سال درگذشت کاوه گلستان، عکاس خبرنگار ایرانی است.
پاسخش را به سوالی در باره استفاده از عکس به عنوان یک وسیله ارتباطی، بشنوید:
بزرگوارى ها سکوت آورده است، سالوسها سکوت آورده ست، اما در غياب ياد و پيش حضور سکوت ادعا کم نيست. هر کس براى سر درآوردن ميان سرها جعلى، گزافهاى، خيال واهى بی جائى، چرتى، پرتى برروى لوح ساده «نوباوه»هاى تشنه که حق دارند از گذشته بدانند مينويساند- و اين ميشود تاريخ به صورت يک قهرمان به جلوه ميآيد
و آن ديگرى که پشت به قبله برايم نماز خواند تا در فيلمى که ميگرفتم تصويرش در نور آفتاب عصر روشنتر به چشم بيايد و پشتک واروهايش خنجر براى کور کردن چشم و چراغ جنبش ملى بود، امروز از روى تمبر پست، بر ريش هرچه ملى و روحانى است ميخندد در حالى که همدستيش با کودتا جارو ميشود به زير قالى خاموشى.
--
از نامه ابراهیم گلستان به سیمین دانشور
قبلا در باره اشتباهی که چند جای سایت بی بی سی فارسی و انگلیسی تکرار شده نوشته بودم. در این صفحه بخش انگلیسی آن اشتباه را حذف کرده اند و زیر مطلب نوشته اند:
Notes to Editors
The biographical detail in this press release was updated in October 2007 to reflect later information received.
اگر عکاسی برای تان کار و موضوع جدی است و سن تان کمتر از سی سال است همین الان آب دستتان است زمین بگذارید، به این سایت بروید ومجموعه عکس یا تک عکس های مستندتان را برای داورانی که کارشما را برای ورود به دوره آموزشی عکاسی مستند بررسی می کنند، بفرستید. این کارگاه ممکن است آینده تان را عوض کند!
آخرین فرصت، دوشنبه 23 مهر است.
-
این پا منبری ربطی به آگهی بازرگانی! بالا ندارد:
راه های زیادی برای پیشرفت و رشد وجود دارد، بعضی ها ممکن است آویزان این و آنی شوند که فکر می کنند در رشته مورد نظرشان مشهور و معروف و خلاصه آخرش هستند. بعضی ها ممکن است از دیدن اسم خودشان این جا و آن جا کنار مطلبی یا زیر عکسی که چاپ شده خوشحال شوند و قند توی دلشان آب شود و زود به این نتیجه برسند که اصلا خودشان اول و آخر همه چیز هستند.
بعضی ها هم ممکن است سرشان را کمی بالا بیاورند و دوروبرشان را بهتر ببینند و بفهمند که باید آموخت و یاد گرفت و سختی کشید تا به جایی رسید و دل خوش به اسم ها و عنوان ها و آدم های پرهیاهوی تو خالی نبود. بگذریم، فرصت یادگرفتن و آموختن را نباید از دست داد.
--
پارسال برای اولین دوره همین کارگاه نوشته بودم
عجیب است که ایرانیانی در خارج و داخل ایران بر طبل جنگ می کوبند و از این که ایران دوباره وارد جنگ شود استقبال می کنند. بعضی البته منافعی دارند و شرم آور است که برای یک لقمه نان، از جنگ درکشورشان حمایت می کنند.
اما برای آنها که از سر بی تفاوتی یا به خیال رسیدن به اوضاع و احوال بهتر، از جنگ حمایت می کنند، باید گاهی تصاویری از جنگ هشت ساله مان نشان دهیم که مصیبت جنگ یادشان نرود.
این سه عکس از "فرانسیس دو مولدر" عکاس فرانسوی است که در سال 1984 میلادی در "بهشت زهرا"ی تهران گرفته است.

فرانسیس دو مولدر ©

فرانسیس دو مولدر ©
An Iranian family mourns at Bhesht-Zahra Cemetery of Martyrs of Revolution, near Tehran, Iran, 1984

فرانسیس دو مولدر ©
-
About Iran-Iraq War:
استقبال طرف داران "بایر مونیخ" از ترک ها با کیسه های خرید Aldi
"کیسه های Aldi" نقاشی: Kyle Stevenson
سوپر مارکت های ارزان فروش Aldi که برادران آلمانی آلبرشت صاحب آنها هستند در بسیاری از کشورهای جهان فروشگاه دارند. معادل ایرانی اش فروشگاه های اتکا، شهروند، رفاه، قدس، سپه، بنیاد شهید، پانزده خرداد و نفت است.
اما چیزی که می خواهم بنویسم در باره این فروشگاه ها نیست.
عکس: علی خلیق
کتاب جديدي در باره تنش های میان ايران و آمریکا منتشر شده که نویسندگانش
نوام چامسکي، داوید بارسامیان، یروند آبراهامیان و ناهید مظفری هستند.
عکس جلد کتاب هم کار علی خلیق عزیز است.
-
Iran and the United States are on a collision course. David Barsamian presents the perspectives of three experts on Iran who discuss the 1953 CIA coup and the rise of the Islamic regime; Iran’s internal dynamics and competing forces; relations with Iraq and Afghanistan; and the consequences of U.S. policy.
Publisher City Lights
ISBN-10 0872864588
ISBN-13 9780872864580
Publication Date 2007
List Price $11.95
او را بیشتر "بازیگر تنيس" مي نامند، به خاطر اداها ی مخصوصش
منصور بهرامی تنیسور ایرانی، اگر شانسش زده بود و آن بلیت پرواز به آتن را که جایزه برنده شدنش در مسابقه "جام انقلاب" بود
به جای سال ۱۳۵۹ ده سالی قبل تر گرفته بود، شاید مسیر زندگی اش عوض می شد و مجبور نبود بیشتر در مسابقه های "نمایشی" و "پیشکسوتان" شرکت کند.
عکاس: ناشناس
پنج فردی که از آنها به عنوان "جاسوس های کمونیست" نام برده می شد، در انتظار اعدام.
نُه افسر نظامی و یک غیر نظامی پس از محاکمه در یک دادگاه نظامی به جرم آن چه "جاسوسی برای شوروی" اعلام شده بود در سربازخانه "قصر" تهران، تیرباران شدند.
23 اکتبر 1954 میلادی، تهران، ایران
داستان برداشتن عکس و مطلب از سایت ها و وب لاگ ها و تولید محتوا برای مطبوعات، دیگر تکراری و عادی شده و فکر هم نمی کنم بتوان تاثیری بر روند این ماجرای تکراری گذاشت.
روزنامه شرق پنج شنبه 28 تير مطلبي دارد با عنوان "بنويسم ...، بخوانيم پيشگيري"
«...در فرودگاه مهرآباد تهران پوستر بزرگي هست با مضمون پيشگيري از ايدز. سمت راست پوستر سه شعار جهاني براي کنترل ايدز نوشته شده است؛ Abstinence Be faithful و Use condom. سمت چپ پوستر اين سه شعار اينگونه ترجمه شده است؛ وفادار باش، پرهيز کن، پيشگيري کن، به قول يکي از وبلاگ نويسان معاصر ترجمه «Use condomبه پيشگيري کن» پست مدرن ترين جلوه از ترجمه اين واژه است. اين دقيقاً همان ماجرايي است که ما ناچار شده ايم به خاطر آن ويژه نامه ايدز را منتشر کنيم.»
مطلبی که "وب لاگ نویس معاصر" بالا نوشته، اینجا است.
من نمی دانستم که وبلاگ نویس غیر معاصر هم داریم و از آن بدتر نمی دانستم که "یکی از وبلاگ نویسان معاصر" همین خودم هستم.خوشحالم که در سی سالگی بالاخره به یک جایی رسیدم و یک چیزی شدم!
حالا من خیلی مواظبم که ادب، انصاف و منطق را در حد بضاعت و فهم خودم رعایت کنم که یک وقت چیزی نگویم که حتی "زانوی آهوی بی جفت بلرزد." *
این جور مواقع اگر حرف بزنی و اعتراضی کنی، بعضی ها سریع می گویند "یارو غوغا سالار! است و می خواهد خودش را مطرح کند"
نمی دانم برای من که گوشه ای خارج از گود جامعه ام نشسته ام و عکس دوچرخه و مرغابی می گیرم! و ماست خودم را می خورم، این مطرح شدن به چه کار می آید؟
به نظرم بعضی رسانه های ما فکر می کنند اگر مطلبی را از سایتی برداشتند، به آن سایت- لابد حقیر و بی ارزش در برابر رسانه وزین خودشان- لطف کرده اند وذکر منبع، باعث شهرت آن سایت و نویسنده لاوجودش می شود.
خب چه می شود کرد؟ رسانه ها قرار است آینه جامعه شان باشند و کژو راستی آن را نشان دهند.شاید تصویر جامعه ما همین است، نمی دانم.اعتراضی هم ندارم "حال همه ما خوب است." *
--
* شعری از سید علی صالحی
مرگ و زندگی اثر گوستاو کلیمت
هجدهم تیر سه سال پیش بود، مادر تلفنی گفت پدر بستری است پرسیدم بیایم؟ گفت نه به کارت برس پزشک اش گفته حالش خوب می شود. کلافه رفتم خانه، خواب دیدم، درست همان خوابی که پدر خودش دیده بود و فردایش پدربزرگ مرده بود. ولی من که به این چیزها اعتقاد نداشتم؟ هروقت بحث متافیزیک می شد می گفتم بابا من فعلا توی گل همان فیزیکش مانده ام...
دلم طاقت نیاورد، شبانه راه افتادم ساعت ده صبح رسیدم جلوی در چوبی خانه مان. در باز بود و توی راهرو پر از کفش. برگشتم، دلم می خواست نشانی را اشتباه آمده بودم، اما آدم که خانه خودش را عوضی نمی رود. برگشتم و یک ساعت بعد من بودم و پدر که روی سکوی سفیدی شست و شویش می دادند. ساعت دوازده بغلش کردم و سپردمش به گورکن، می دانستم که مثل همیشه دوست ندارد کسی کارش را انجام دهد خودم بیل را گرفتم و خاک را ریختم رویش.
کم کم همه رفتند و دوروبرمان خالی شد. تازه فهمیدم خانه یک چیز اساسی اش کم است. عصایش روی مبلی بود که همیشه می نشست، تلویزیون هم داشت برنامه دوست داشتنی اش را می گذاشت، فیل های صبور، استخوان دوستا نشان را بو می کشیدند و نعره می زدند. حوصله تنها دیدنش را نداشتم.
وقتي ونگوگ داشت برای دیوار اتاق دوستش گوگن اين آفتابگردانهای معروف را ميکشيد

گوگن هم او را در حال نقاشی آفتابگردانها کشید.
بخت اينرا داشتم که هر دو تابلو را از نزديک ببينم.عکسهای چاپ شده در کتابهای هنری هر قدرهم خوب و با کيفيت باشند، عاجزند از نشان دادن جزییات کار قلممو و کاردک، روی بوم.
دیدن اصل این کارها چیز دیگری است.
در یک دوره آموزشی عکاسی، به شرکتکننده ها توصیه میشد به جای زرت و زرت عکس گرفتن، گاهي کارهای نقاشان و فيلمسازان بزرگ را ببینند و حواسشان به نورپردازی و کادربندی اين دو جماعت باشد که در کارآنها چيزهای زيادی برای يادگرفتن وجود دارد.
مثل کادر اين نقاشي ونگوگ:
فکر می کردم نقاشانی که گوشه و کنار خیابان های فلورانس نقاشی و یا کاریکاتور چهره مردم را می کشند ومی فروشند، هر جا دوست داشته باشند بساط می کنند، اما این طور که دوست نقاشم می گفت این کار در فلورانس حساب و کتاب دارد و سالی یک بار بین این نقاشان مسابقه برگزار می شود و برنده ها می توانند در جای مشخصی بساط نقاشی شان را پهن کنند.
من به خیال اوضاع آموزش هنر در بعضی جاها توی مملکت خودمان بودم که طرف را از بغل خیابان بر می دارند و می گذارند وسط و بقیه هم شروع می کنند به استاد – استاد زدن و یادم آمد اصلا اسم کوچک خیلی از ماها "استاد" است، اگر مهندس یا دکتر نباشد.
بعضی از بچه های دانشکده هنر چند یورویی به شهرداری می پردازند و با اجازه شهرداری ، کف بعضی خیابان ها نقاشی می کشند. معمولا دور نقاشی شان چند تا کاسه هم می گذارند و ملت برای شان پول می ریزند. البته قیمت گچ پاستل مثل بنزین! اینجا گران است و این طفلک ها خیلی که کاسبی کنند پول گچ و شهرداری را در می آورند. شب هم ماشین شهرداری می آید و کف خیابان و نقاشی آنها را می شوید و می فرستد توی فاضلاب.
شاید به همین دلیل، میزان خود شیفتگی این بچه ها هم کمتر از بعضی دانشجویان هنری می شود که تخم دوزرده شان را روی در و دیوارشهر های مان مجبوریم تا آخر عمر تحمل کنیم.
اصولا اینجا "کاسه گذاشتن" کار زشتی که مخصوص طبقه محترم گدا و رمال و فال گیر باشد تلقی نمی شود و هرکس که هنرش خریداری داشته باشد، کاسه ای هم برای آن خریدار و سکه اش می گذارد.
اينها معني سرافکندگي و بي کلاسي جلوی در و همسایه و خاله خان باجی شان با مال ما یورویی چند سنت فرق دارد.
توریست آمریکایی مثل مور و ملخ همه جای این مملکت ریخته است. ظاهرا بیشترین خریداران آثار هنری گالری دار ها هم همین جهان خواران امپریالیست هستند و توی رستوران ها و کافه های باحال اینجا هم همین ها پول خرج می کنند و بهترین غذا ها را سفارش می دهند.البته بالا رفتن ارزش یورو در برابر دلار باعث شده آمریکایی ها کمی دست به عصا تر دلارهای شان را خرج کنند.

يک پليس ايتاليايي- همين آقای بالایی- با آن کلاه سفید آهنی اش می گفت آمریکایی که اینجا می آید من و همه را ملزم می داند به زبان او حرف بزنیم و برایش عجیب و غیر قابل قبول است که یک نفر فقط به ایتالیایی حرف بزند و زبان او را بلد نباشد.
هيچ اصراری برای ديدن مجسمه داود و بقيه کارهای ميکل آنژ در گالری آکادمی فلورانس ندارم. دلم نمي خواهد در اولين سفر مثل توريست هایی که به همه چيز فقط نوک مي زنند همه فلورانس را ببينم.
از ديدن اين همه هنر و زيبايي فلورانس داشتم خفه مي شدم و ترجيح دادم يک بار ديگر دوباره به فلورانس برگردم و آن را ببلعم.
تصویر داود در کتاب های چاپ ایران عمل خيلي سختي را تجربه کرده و يکي از اعضای بدنش را که ميکل آنژ کلي وقت روی آن گذاشته، برادران ارشاد اضافه تشخیص دادند وتوی کتاب های وطنی آن را از بیخ بریده اند.
جايي نويسنده ای –که نامش يادم نيست- ايتاليایی ها را ایرانی ترین مردم اروپا نامیده بود.
مثل خودمان کم حرف و پر کار و پرحوصله اند!
اما کوچه و خیابان های اینجا به شهرهای ما که دیگر نشانی از زیبایی ایرانی ندارند، شبیه نیست.
در ونیز مردم به نمای خانه ها دست نزده اند و هر چند که داخل خانه ها مدرن و امروزی است اما نمای آنها حتی اگر کمی خراب هم شده، دست نخورده باقی مانده است.
چرا ما سنگ فرش خیابان های مان را با آسفالت پوشاندیم و فکر کردیم این طوری "توسعه یافته" می شویم؟ کدام شیر پاک خورده ای سنگ مرمر سفید و آجر سه سانتی و نمای آلومینیومی و شیشه های سبز آب حوضی را به در و دیوار شهر های ما چسباند و ما را اینقدر کج سلیقه و زشت کرد؟
در ميدان سن مارکو ونيز، که از آنجا هایی است که آدم اگر يک کم ضعف اعصاب داشته باشد، از عظمت و زيبايي اش پس مي افتد، يک گالری کوچک شخصي است که تعدادی از مجسمه های برنز سالوادوردالی، سراميک ها و تابلوهای پابلو پيکاسو و مارک شاگال(نقاش روسی) را مثل نقل و نبات گذاشته دم دست.
دوست من که باورش نمی شد کار اصل این غول ها را این طور بی سرو صدا و بگیر و ببند جلوی آدم بگذارند، عاقبت رفت جلو و از پیرمردی که پشت میز نشسته بود پرسید، بابا جان این کارها اصل است؟
و پیرمرد هم با لحنی که انگار جواب فحش ناجوری را می دهد گفت بله اصل است.
یگ جفت دستکش سفید پارچه ای هم گذاشته بودند کنار یک سری اتود که روی کاغذهای بزرگ زده شده بود و نوشته بودند : لطفا برای دیدن اتود های تابلوی گرنیکا (Guernica) پیکاسو حتما از این دستکش استفاده کنید!
--
مرتبط: کلکسیون "پگی گوگنهايم" ونيز
دلم هوای هندوستان کرده بود، سر از فلورانس و ونیز در آوردم.
از مدتها پیش عزا گرفته بودم که خرداد امسال چه گلی به سرم بگیرم با این سی سالگی که دارد می آید و حس خوبی ندارد که آدم بعد از سی سال زندگی، احساس بی سوادی و کم تجربگی و در یک کلام ضعف کند.
ولی سفر ایتالیا و به خصوص ونیز و فلورانس، به کمک بهترین دوستم که همراهم بود، جهنم سی سالگی را مثل نبات توی چای، آب کرد- حالا مثال قحطی بود؟-
خیلی از چیزهایی را که عکس و شرح شان را در کتاب های تاریخ هنر خوانده بودم، حالا جلوی رویم بود، کارهای داوينچي و ميکل آنژ و بقيه غول هایی که نام شان به اندازه این دو نفر معروف نیست اما آثارشان آدم را دیوانه می کند.
در نوشته های بعد برایتان می نويسم که چطور توی گالری کوچکي شبيه يک مغازه، در ميدان سن مارکو ونيز، کارهای اصل پيکاسو، دالي و شاگال را گذاشته بودند.
فعلا قسمتی از مقدمه سفرنامه ایتالیا فروغ فرخزاد را بخوانید که انگار امروز در باره بخشی از هنر مملکت ما گفته شده است:
«...آن قدردر آن دیدنی ها جلال و عظمت هنری نهفته است که مسلما قلم من نه قدرت و نه صلاحیت توصیف و تشریح آن ها را می تواند داشته باشد، فقط باید رفت و دید و آموخت و بعد از آن لب فرو بست و به جای سخن بی هوده گفتن، خاموش نشست و به فکر تقلید نبود زیرا آن چه که در آن جا وجود دارد کمال هنر است...
چه قدر خوب بود اگر بعضی از هنرمندان مملکت ما که هر روز اثری از آثار با ارزش شان را روی جلد مجله ای به چاپ می رسانند، می رفتند و می دیدند و درک می کردند که آن راهی را که آن ها تازه در آن قدم گذاشته اند سال ها پیش، قرن ها پیش ديگران رفته و به کمال رسانده اند و تلاش آن ها، غرور آن ها جز این که انسان را به خنده بیاندازد نتیجه دیگری ندارد.»
عکس: Piyal Adhikary
رقص در جشن رنگ ها (Holi) که هنديان فرارسيدن بهار و پيروزی خير بر شر را با آن جشن مي گيرند.
من نمي فهمم چرا کوله ام را بر نمي دارم بروم زاهدان ، از آنجا بروم پاکستان و بعد هم هند، اين هند لعنتي که بد جوری وسط اعصابم است با آن آدمهای آرام و قانع و رنگ های ديوانه کننده اش.
شايد سال آينده بالاخره خودم را به جشن رنگ Holi رساندم.
عکس: ايزابل استوا هرناندز
عکس های "ژاک پاولفسکي" عکاس آژانس"سيگما" از جنگ ايران و عراق، کم کم از آرشيوها پاک
مي شوند و عکس های جنگ آمريکا در عراق جای آنها را مي گيرد.
همان طورکه اين تصاوير از ذهن خود ما هم پاک می شوند.
به قاب عکس های راهروی مدرسه مان فکر می کنم که عکس بچه هایی بود که به جبهه رفته بودند و دیگر به مدرسه برنگشتند. به مدیرمان فکر می کنم که بعد از جنگ هم دنبال رستگاری ما بود و برای جنگ بوسنی اسم رزمنده داوطلب می نوشت.البته اولویت با متاهل ها و کسانی بود که سربازی رفته بودند، دانش آموز آخرین اولویت بود، این را مدیرمان می گفت.

سرباز ايراني کشته شده در 100 کيلومتری جنوب بصره، 18 مارس 1985.
عکس: ژاک پاولفسکي
خيلي دوست دارم بدانم دیروزدررسانه های فارسی زبان، گزارش بي طرفی از خرمشهرمنتشر شده است؟ گزارشي که نخواهد تحليل و نظر گزارشگر و رسانه متبوعش را توی کله مخاطب فرو کند؟
گزارشي که مثل .....خرمشهر را پراز گل و بلبل نشان ندهد و مثل......آن را جهنمی که اثری از حيات در آن نيست جلوه ندهد.(جاهای خالي را خودتان با رسانه هايي که مي شناسيد پر کنيد)
طبيعي است يا نه که در مملکتي هفتاد ميليونی ، خبرنگار يا عکاسي ديروز را در خرمشهر نگذرانده باشد و چرخي توی شهر نزده باشد و برای بقيه روايت نکند که آنجا چه شکلي است بعد از اين همه سال و چه می گذرد؟ بي آن که متلک و تکه پراني کند يا فقط يک بخش از آنجا را تصوير و توصيف کند و جلوی مخاطب بگذارد؟ اگر پاسخ سوالم منفي است به نظر شما کی و چطور صاحب رسانه فارسی مستقلي مي شويم که در چنين مناسبت ها و روزهای مهمي دست کم يک اسلايد شو روايي خوش ساخت، شبيه يکي از اينها در برابرمان بگذارد؟
(مثالم از وب سايت "تايم" به هيچ وجه به معني بي طرف بودن تمام محتويات آن نيست.)
بازار قديمي بوشهر
تا آنجا که اطلاعات چادری من قد مي دهد، چادر –به خصوص ملي اش- کارکردش اين است که اندام را بپوشاند. حالا چادر اندامي که ظاهرا برای بهتر نشان دادن اندام طراحی شده، چه کارکردی دارد، نمی دانم.
اين مغازه نزديک بازار ماهي فروشان بوشهر است که اين عکس را آنجا گرفته بودم.
چند روز پيش يک نفر زير همان نوشته داشت هشت پا مي فروخت، دو- سه روزی هم هست که آن پارچه را کنده اند و اصلا خبری ازش نيست.
اوضاع جالبي است، حکومت طرح های خودش را می دهد، مردم هم کار خودشان را می کنند.
ساحل نعل اسبي، جزيره خارگ
من جنوب ايران را بيشتر از شمالش دوست دارم. تعريف سفر برای مردم ما اين است که "بروند شمال" نشنيده ام که بگويند برويم جنوب يا کوير. حق هم دارند، اينجا آدم خوب و بي دردسر آن است که تابع جمع و جماعت باشد، شهروند خوب آن است که خودش را در تعريف ها و قالب ها جا دهد.
شمال، قشنگ است ولي من زيبايي جنوب را به زيبايي گل خانه ای شمال ترجيح مي دهم.
مدتي بود دلم می خواست ببينم اين "نفتي که هرروز سر سفره مان" مي آيد سرچشمه اش چه شکلي است و چطور سر سفره مي آيد. به لطف دوستان عزيزی امکان سفرم به جزيره خارگ فراهم شد. سفر به خارگ مثل سفر به خارجه است، يعني يک نفر يا يک سازمان در آن جا بايد نامه بدهد و شما را دعوت کند تا بتوانيد برويد توی جزيره. اهالي هم کارت تردد دارند.
خب حق هم دارند، چه معني مي دهد هرکسي بخواهد برود نفت سر سفره اش را ببيند؟ يک وقت ممکن است چيزهايي ببيند يا جاهايي برود و آن وقت نفتي شود، که برای سلامت خودش مضر است.
هر روز کشتي شرکت والفجر 8 مسافرها را در سفری تقريبا دو ساعت و نيمه از بوشهر به خارگ مي برد. وسايل ديگر هم مثل هواپيما هست که در فرودگاه اختصاصي شرکت نفت در خارگ مي نشيند. فرودگاهي که جزيره را به دو نيم تقسيم کرده : يک طرف که تاسيسات نفتي است و طرف ديگر که بومي ها و شهر کوچک شان قرار دارد.
"شهروندان گرامی: نظر به اینکه مصرف خوراکی آبزیانی چون ماهی مرکب، یال اسب، مارماهي و خرچنگ از نظر شرع مقدس اسلام حرام میباشد، خواهشمند است در صورت مشاهده عرضه آن، مراتب را با تلفن 2542833 اطلاع دهید.
روابط عمومی شبکه دامپزشکی شهرستان بوشهر"
امروز صبح اگر گذرتان به بازار تهران مي افتاد، خيل خريداران و فروشندگاني را مي ديديد که با استناد به خبر"سقوط دلار" در صفحه اول روزنامه ايران، انتظار کاهش قيمت دلار را داشتند:


کم کم سه ماه مي شود که سايت کارگاه به روز نشده است. روزهای اول که محمد تهرانی عزیز خبر را اعلام کرد، آه و شيون هايي از گوشه و کنار شنيده شد اما خيلي زود مثل همه اتفاق های مشابه، توقف فعاليت سايت کارگاه هم به فراموشي سپرده و عادي شد.
يادم هست يکي دو نفری که شايد کار هايشان - به هر دليلي- در کارگاه نبود، اين طرف و آن طرف شايع کرده بودند که کارگاه از جاهايي بودجه مي گيرد!
ولي کاش اين شايعه واقعيت داشت تا شاهد وقفه- مي گويم وقفه چون مي دانم تهراني و کارگاه دوباره به فعاليتشان ادامه خواهند داد- در فعاليت کارگاه نبوديم.
فلان مجله را با ساختمان سه طبقه و امکانات ريز و درشتش مقايسه کنيد با سايتي که محمد تهراني سال ها يک تنه –هر چند که خيلي ها به او کمک مي کردند اما کارگاه با اتکا به وقت و انرژي که تهراني صرفش مي کرد زنده بود- آن را سر پا نگه داشت. توليد محتوای سايت او را با مجله هايي که حرفي جز تکرار، برای گفتن ندارند، مقايسه کنيد.
کساني که از راه انداختن يک وب سايت جمع و جور و معمولي برای تشکيلاتشان نا توانند و بودجه ها و امکانات کلاني که در اختيارشان است به خاطر بي سوادي و ناتواني شان هرز مي رود، با پول و بودجه ای که اگر دست امثال تهراني باشد، صد "کارگاه" با آن مي سازند، محصول هایي توليد مي کنند که حتي محتواي آنها اطلاعات درست و صحيح را هم عرضه نمي کند.
هيچ کس به آنها اعتراض نمي کند، تريبون در دست آنهاست و هر چه بگويند ملاک و معيار است.
عده ای مي فهمند اما روابط عمومي شان قوی است و اعتراض نمي کنند چون منافع شان به خطر مي افتد.
عده ای هم بي تفاوتند و نه توليد آن رطب و يابس برايشان مهم است و نه توقف فعاليت جاهای معدودی مثل کارگاه.
1- هر از گاهی بيلبورد های بزرگي در گوشه و کنار تهران مي گذارند که نام و آرم شرکت هاي مختلفي مثل کوکا کولا و ...را به عنوان "شرکت هاي حامی اسرائيل وصهيونيزم" معرفي مي کنند و از مردم مي خواهند کالا های توليد آنها را نخرند. شرکت والت ديزني هم درميان اين مغضوبين است.

2- هر روز در راه خانه از جلوی دارو خانه اي رد مي شوم که پشت ويترينش خمير دندان هاي Oral-B خوشکلي دارد که شکل و شمايل شخصيت هاي کارتوني والت ديزني روی آنها است.
يکي از آنها خمير دنداني است با تصوير "ماتر" جرثقيل اوراق و دوست داشتني من در کارتن "ماشين ها" که نشانش کرده بودم برای خودم! بخرم.

3- روز اول نوروز 1386 شبکه اول تلويزيون دولتي ايران انيميشن "ماشين ها" توليد والت ديزني را پخش مي کند- لابد بدون پرداخت حق مولف- و دو سه روز بعد، که من برای خريد خميردندان مي روم حتي يک دانه از آن باقي نمانده است.
اين آخرين و جديد ترين آبروريزی است که برای يک عکاس و نشريه ای که عکس را در صفحه اولش چاپ کرده پيش آمده است.
ساده است، حدس بزنيد کدام عکس دست کاری شده تا فردا در باره ماجرا بنويسم .
4 صبح این خبر را نوشتم و حوصله نداشتم بقیه اش را ادامه دهم.عکس بزرگتر همراه با توضيحات را جايگزين قبلي کردم. اما ادامه داستان:
بي دليل نبود که عکس ها را اينقدر ميکروسکپي گذاشتم، دستکاری عکس حتی در این اندازه هم خودش را نشان می دهد؛ به عکس آخر(پایین) نگاه کنید، در سمت راست عکس زیر تابلویی که عدد 19 را نشان می دهد پاهای یک نفر حذف شده اند، زیر تابلوی 17 و 18 هم دستکاری شده است.
عکاسی که این کار را کرده Allan Detrich است وکلی عکس هم در آرشیو آسوشیتد پرس داشته که بعد از این ماجرا همه را از آرشیو حذف و خودش را هم اخراج کرده اند.
آلن، در حالي که به اشتباهش اعتراف کرده و تيتر مطلبش را "من را ببخشید من هم آدمم" گذاشته، جریان را در وب لاگش نوشته است. بخشی از مطلب او :

امروز چهارمين سالگرد در گذشت کاوه گلستان است. به صدای کاوه که از کودکی و "فروغ" مي گويد گوش دهيد.
صدا را ازفيلم مستند "سرد سبز" ساخته ناصر صفاريان که در باره زندگي فروغ فرخ زاد است، ضبط کرده ام.
و خاطر ه ای از زبان مادر:
« اولين سفر بود که به اروپا می رفتيم. کاوه 9 سالش بود. برای آنکه حوصله اش سر نرود يک دوربين خريدم دادم دستش، گفتم عکس بگير، و او تمام مدت سفر عکس گرفت. در استانبول يا آنکارا بود که به باغ وحش رفتيم. قفس بزرگی بود که ميمون بزرگی درش بود. کاوه تا آمد از ميمون عکس بگيرد ميمون دستش را دراز کرد و دور بين کاوه را گرفت و رفت تو لونه اش. بالاخره رفتند رييس باغ وحش را آوردند و دوربينش را از ميمون گرفتند. از آن روز کاوه ياد گرفت که دوربينش را محکم نگه دارد تا ميمون های ديگر دوربينش را از او نگيرند».
يک اداره دولتي همين نزديک ها اينترنتش را ول داده بود توی هوا و من هم پس از آن که از عالِـمی در مورد حلال و حرام استعمال اين اينترنت استفتاء کردم و ايشان فرمودند" اگر همراه با لذت نباشد با رعايت احتياط لازم حلال است " کامپيوترم را به اين منبع فيض لايزال متصل کردم.
متاسفانه در روزهای پاياني سال 85 اين دولت مردان تنها رشته نامرئی میان من و منبع را قطع کرده اند و به تعطیلات رفته اند. تصور من این بود که از روز پنجم فروردین دوباره می توانم خودم را –البته با رعایت احتیاط های لازم و بدون لذت- متصل کنم که متاسفانه تا امروز این اتصال میسر نشده است.
من با این که امید خود را نسبت به بازگشت دوباره به آغوش گرم –اینترنت- این دولت مردان عزیز از دست نداده و فکر می کنم اتصال بین ما از چهاردهم فروردین دوباره برقرار می شود از آنها می خواهم در صورت امکان سریع تر به محل کار خود برگردند تا هر چه زودتر محکم تر از گذشته متصل شویم.
در ضمن پول این اتصال را هم از نفتی که سر سفره می گذارید کم کنید.
زیاده عرضی نیست.

از تبريک های نوروزی که گرفتم اين کار علي کامران عزيز به نظرم قشنگ ترين است.
--
جايزه طلايي مجله "گرافيس" برای علي کامران

به قول زنده ياد عمران صلاحي "معلوم نيست روز زن است يا روز بزن بزن"
عکاسي در جاهای عمومی انگليس کم دردسر تر از ايران نيست و برخورد های مختلفی از طرف ماموران با عکاسان مي شود.
اين قبيل برخوردها تازگي ها بيشتر هم شده و در نتيجه تعدادی از شهروندان انگليسي و مخصوصا عکاس ها اعتراض اينترنتي تنظيم و امضا کرده اند که خطاب به نخست وزير، توني بلر است و از او خواسته اند محدوديت های عکاسي در جاهای عمومی را در انگليس حذف کند.
تا الان که اين مطلب را مي نويسم بيش از 41 هزار نفر اين دادخواست را امضا کرده اند.
* حالا که انتخاب تيترهای احمقانه مد است، گفتم از قافله عقب نمانم! يک جور احمقانه و بي ربطي اين تيتر، شبيه اسم فيلم The English Patient است.

...مي پرسي با کسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم؟
مثل شمع:
همين که صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين، استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است.
مجوز ورود به محدوده طرح ترافيک تهران، يکي از معدود امتيازهایی است که در اينجا به خبرنگاران
مي دهند تا بچسبانند روی شيشه اتومبيل شان و حالش را ببرند.
اين برچسب را مثلا به پزشکان هم مي دهند، البته در ازای سلفيدن دويست – سيصد چوب (هر چوب معادل يک اسکناس هزاری است)
اما خبرنگاران فقط بيست چوب بابت اين بر چسب - که هر سال نقش و نگارش بسته به ذوق هنری مسوولان وقت سازمان ترافیک عوض می شود- می پردازند. امسال طرح اين برچسب ها بی ارتباط با طرح و پيشنهاد افزايش جمعيت نيست.
حالا که آزاده و مريم عزيز خواسته اند، بايد اعتراف کنم، فقط امیدوارم بعد از خواندن این اعتراف ها به این نتیجه نرسید که اين عکس نوشته ها را يک ميگو تهيه مي کرده است.
مهم ترين شيرين کاری من برای بچه هاي هم سن و سال فاميل که البته بيشترشان دختر بودند، پنهان کردن يک پروانه نگون بخت توی دهنم بود. پروانه بيچاره با بازشدن دهن من بيرون مي پريد و پرواز مي کرد و بچه ها هم با ديدن اين صحنه شگفت انگيز اسکل مي شدند.
به خاطر همين شيرين کاری ها هميشه زخم و زيلي بودم، زخم زبان، تجربه دردناکي بود که يک بار موقع ياد دادن پرواز کردن! به بچه ها نصيبم شد، کاناپه را با کمک بچه ها وسط هال آورديم و من به بچه ها روش پرواز کردن از روی کاناپه را ياد دادم اما محاسباتم غلط از آب در آمد و روی کاناپه سقوط کردم و زبانم روی آن کشيده شد و يک تکه کوچکش ول داد و آويزان شد.

زمستان پارسال در سفری به خليج فارس متوجه شدم محلي ها به اين موجود "شپش دريا" مي گويند.
انگار دريا اين جانور را که شبيه فلفل دلمه است زياد تحويل نمي گيرد و تفش مي کند توی ساحل.
حالا بچه های باحال بندر عباس مثل سياورشن و حسن بردال و عبدالحسين رضواني بايد بگويند که ماجرا از چه قرار است.

همچو ماهی زره ز خود سازم تا به بحر آشنا بیاموزم
این بیت مولانا روزم را ساخت. بیتی از غزل معروف:
در وصالت چرا بیاموزم در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم...
اينقدر ساخت! که برای چند دوست "اس ام اس" زدم و فرستادمش، البته کسی جوابی نداد و من فهميدم باز جوگیر شدم.
جالب ترين جواب را عليرضا روح نواز داد( اگرکسي روح نواز را روحنواز بنويسد، علیرضا خشتکش را بادبان مي کند):
?Behtari
اين غزل را شاملو درکاست "مولوی"که آهنگ هايش را فرهاد فخرالدینی ساخته، مي خواند (دکلمه مي کند) حالا وسط اين هاگير واگير، گير داده ام و مي خواهم بدانم آيا شاملو بيت
از دو عالم دو دیده بردوزم این من از مصطفی بیاموزم
را حذف کرده يا نه؟
می خواهم مطمئن شوم و به نوارش هم دسترسی ندارم. لطفا اگر نوار و حال و حوصله دارید خانواده ای را از نگرانی برهانید.
عصری ساعت شش بعد از ده روز بالاخره شال و کلاه کردم و از خانه زدم بيرون. رفتيم مطب کاتسف که بخيه ها را بکشد. من توی داستان های بیمارستان که قبلا نوشتم یادم رفت بگویم که اين منشي آتش پاره دکتر کاتسف چقدر باعث شد من و دوستم عليرضا درد بيشتری تحمل کنيم.
منشي کاتسف که به گمانم مامان بزرگ خود اوست مدام در حال بافتن لباسي بود که به نظرم برای یخبندان سوم جهان هم آماده نخواهد شد، با آن سرعت شگفت انگيز ننه کاتسف.
به عليرضا مي گفتم بابا اين که ديگه کاتسف دم دستشه بي انصاف، همان بغل مطب دراز بکشد کاتسف عملش کند یکهو ديدی بين همين مريض های آش و لاش کاتسف که به مطبش رفت و آمد دارند يک آدم معقولی هم پيدا شد و اين طفلک را از شر بافتني اش راحت کرد.
فعلا که ترکیده ام و مجبورم توی رختخواب استراحت کنم و تنها کاری که غیر از خوابیدن انجام می دهم نوشتن همین چرت وپرت ها و ترجمه مقاله ای است که کند پیش می رود.
دلم برای چیزهای ساده ای لک زده: خندیدن، نفس عمیق کشیدن – این دو تا الان مثل اینست که توی شکم آدم مسابقه بولینگ راه بیندازند، بس که درد آور است، بلند شدن از زمین و تختخواب مثل آدم، صاف ایستادن، راه رفتن، دويدن، کوله پشتی برداشتن،بغل کردن، بغل شدن...مي بيني؟ چقدر ساده آدم تبدیل به گوریل می شود؟
هنوز به زور و مثل آدم های نئاندرتال راه می روم، روزی بیست –سی قدم حداکثر، زود کمرم درد می آید چون هنوز نمیتوانم صاف بایستم و مثل گوریل راه می روم و کمر درد مجبورم می کند دوباره بچپم توی رختخواب.
فکر می کردم پنج شب که از عمل جراحی بگذرد می توانم مثل آدمیزاد راه بروم اما مثل این که محاسباتم اشتباه بود.
دکتر کاتسف-چقدر شبیه دکتر فاستوس است!- فردا قرار است بخیه ها را بکشد، اصلا دلم برایش تنگ نشده.
باید تا شنبه ساعت 2 خودم را به تهران برسانم وگرنه همه زحمت ها و کارهایی که شش-هفت ماه است منتظر به ثمر رسیدنش بودم، باد هوا می شود.البته باد هوا که نه، اما به قول دوستی خیلی مسخره است که آن موقع نباشم و توی رختخواب مشغول بافتن قصه های کاتسف باشم.
به کاتسف که امیدی نیست، چون او معتقد است اصولا مریض باید در حالیکه دل و روده اش را داده اند دستش، مثل بچه آدم از روی تخت عمل بلند شود، تاکسی بگیرد و یک راست برود سر کار و زندگیش.
باید تمرین کنم فردا جلوی کاتسف مثل گوریل راه نروم چون می دانم قاط می زند و می گوید این قرتی بازی ها چه معنی دارد. حوصله اش را ندارم.
توی بخش جراحی هزار بار مریض رو به شکل های مختلف معاینه می کردند. یکی درجه بدنت رو چک می کرد یکی آب دهنت رو مزه مزه می کرد یکی سفتی بند تنبونت رو محاسبه می کرد و از همه جالب تر کارگر باحالی بود که وسط تی کشیدن و تمیز کردن اتاق می اومد سراغت و می گفت، جای عمل رو ببینم!
وقتی می پرسیدی برای چی؟ جواب می داد کار از محکم کاری عیب نمی کنه، یه بار کاتسف باید سمت چپ شکم یه مریض رو پاره می کرده، ولی اشتباه کرده و سمت راستش رو که سالم بوده پاره کرده .
اینجا بود که من فهمیدم چرا کاتسف قبل از عمل، خودکار به دست وارد اتاق شد و خودکارش رو مثل درفش تو دل و روده ما فرو کرد و جای عمل رو علامت زد.
...
وقتی لباس عروس رو پوشیدم وآماده ورود به اتاق عمل بودم حدود نیم ساعت جایی در ورودی اتاق عمل منتظر بودم. توی این نيم ساعت سه-جهارتا نوزاد وزائو رو مرخص کردن و اعصابم حسابی بهم ریخت.
کاتسف تنها پزشکی بود که همه در بيمارستان از او حساب می بردند.درسته که کاتسف آدم بی رحمی بود والبته شغلش ایجاب می کرد که این طور باشه اما در کارش بسیار وارد بود و به خصوص مدیریتش در بخش جراحی فوق العاده بود.
ساعت 6 صبح قبل از ورود کاتسف که معمولا ساعت 8 می آمد همه همراهان را می فرستادند بیرون، همه جارا تمیز می کردند، کمد و اتاق بیمارها را مرتب می کردند و درست مثل یک کلانتری که قبل از ورود فرمانده، همه به حالت آماده باش در می آیند پرستارها و کارمندهای بخش جراحی قبل از ورود کاتسف، خبردار و آماده سر کارشان بودند.
من نمی دانم اوضاع و احوال حقوق و مزایای شغلی پرستارها چه جوری است شاید به اندازه ای که کارشان سخت است و استحقاقش را دارند به آنها رسیدگی نمی کنند اما به هر حال رفتار پرستارهای بخش جراحی اصلا دوستانه و جالب نبود.
بیشتر و تقریبا تمام کارهای بیمارها را همراهانشان انجام می دادند و اگر بیماری همراه نداشت بیچاره بود.
در اتاقی که من بستری بودم خوشبختانه دوست جوانی پیدا کردم به نام علیرضا که دوستی چند روزه مان در بخش جراحی کمک بزرگی برای تحمل درد و پشت سر گذاشتن زمانی بود که به کندی می گذشت. عمل من و علیرضا شبیه هم و در یک روز بود. وقتی هر دویمان را لت و پار به اتاق آوردند اینقدر درد داشتیم که جفتمان جو گیر شدیم و فکر کردیم دیگه نمی توانیم راه برویم. پرستاری که از بقیه باحال تر بود گفت 6 ساعت بعد می تونید آب بخورید و باید کم کم سعی کنید هر طور شده راه بروید.ازش پرسیدیم که کی ما را از این دیوونه خونه مرخص می کنید؟
گفت بستگی به نظر کاتسف داره و فردا که معاینه تون می کنه اگه احساس کنه آش و لاش هستین و نمی تونین مثل آدم راه برین یه شب دیگه هم اینجا مهمون هستین.
پرستاره گفت اگه از اتاق تا جلوی بخش راه برین و من ببینم توی پرونده تون می نویسم و به کاتسف میگم، اینطوری فردا صبح کاتسف می اندازتون بیرون. با علیرضا شروع کردیم به تلاش برای راه رفتن. هرکی اون موقع مارو در حال تلاش برای راه رفتن دیده احتمالا دلش سوخته و گفته طفلکی این جوونای معلول ذهنی رو ببین، خدا شفاشون بده.
به هر بدبختی بود خودمون رو به راهروی بخش رسوندیم اونجا یه ویلچر پیدا کردیم و حالشو بردیم. با ویلچر از ته راهرو رفتیم
جلوی پرستاره و گفتیم بفرما، تا جلوی بخش هم اومدیم، بنویس برا کاتسف.

مسابقات ویلچرسواری ویژه افراد لت و پار بخش جراحی
شخص ایستاده، علیرضا است
ویلچر سواری خیلی باحال بود به اتاق های دیگه می رفتیم و به همه سرکشی می کردیم اما موفق نشدیم بقیه بیمارای لت و پار رو به ویلچرسواری راضی کنیم. یه پیرمرد هشتاد ساله توی بخش بود که تازه عملش کرده بودن نمی دونم چرا وقتی بهش پیشنهاد دادیم بیا ویلچرسواری و حالشو ببر، قاط زد و با دست اشاره کرد گورتون رو گم کنید، واقعا چرا بعضی ها اینقدر نسبت به سلامتیشون بی تفاوتن؟
شب موقع خواب درد خیلی شدیدی احساس می کردیم هر دومون و صد بار به پرستار جدید گفتیم یه مسکن کوفتی به ما بزن بلکه یه ذره بخوابیم. پرستاره بعد از ساعت ها اومد و در حالی که یه دستکش و چیزی شبیه کپسول به هرکدوممون داد گفت این شیاف مقعدیه بلدین که چه طوری استفاده کنین؟ من و علیرضا نگاهی به هم کردیم و گفتیم نمیشه یه مسکنی به ما بدی که در حد سواد ما باشه؟ این خیلی پیشرفته است.
بی زحمت یه قرصی آمپولی چیزی تو این مایه ها بده. پرستاره هم گفت نه خیر من نمی تونم از پیش خودمون بهتون دارو بدم، این تجویزه کاتسفه. اسم کاتسف که اومد به پرستاره گفتیم آهان، شما برو ما قرص کاتسف رو مصرف می کنیم.
پرستاره که رفت علیرضا گفت من تا حالا دوبار دیگه عمل کردم یه بار که آپاندیسم رو عمل کرده بودم دکتر برای کاهش درد بهم بروفن داد، الان رضا- داداش علیرضا که همراهش بود- رو می فرستم از داروخانه سر خیابون بروفن بگیره. رضا اول گفت من این کار رو نمی کنم و ممکنه خطرناک باشه و از این حرفها. علیرضا هم عصبانی شد و با چهارتا فحش راهیش کرد و بالاخره رضا با یه بسته بروفن اومد. من به علیرضا گفتم اول تو بخور اگه تا نیم ساعت دیگه نمردی منم قرص رو می خورم.
نیم ساعت گذشت و علیرضا نمرد، پس من هم قرص رو خوردم و تا صبح ساعت 6 که پرستارها آماده رژه رفتن روی اعصابمون می شدن، خوابیدیم و من که دریای بی کران اطلاعات پزشکی بودم به کاشف بروفن، ادای احترام کردم.
صبح پرستاره اومد و ما در حالیکه اون دو تا داروی احمقانه رو نشونش می دادیم گفتیم ما اینها رو مصرف نکردیم. پرسید پس چکار کردین؟ گفتیم از سر کوچه بروفن خریدیم و خوردیم. آی کیو می پرسید چطور رفتین سر کوچه؟!
جمعه بود و کاتسف دیرتر می اومد دیگه حتی حوصله ویلچرسواری هم نداشتیم کلافه بودیم و منتظر کاتسف که بیاد و از توی اون دیوونه خونه بزنیم بیرون. من فکر بکری کردم و به علیرضا گفتم بیا وقتی که کاتسف می خواد وارد اتاقمون بشه شروع کنیم به راه رفتن و خودمون رو سرحال نشون بدیم، این طوری کاتسف بدون معاینه مرخصمون میکنه.
اما فکر من جواب نداد و کاتسف تا اومد گفت بخوابین رو تخت هاتون. کاتسف چنان پانسمان روی شکم مون رو کند که من فکر کردم دل و روده ام هم اومده بیرون و من چون گرمم نمی فهمم.
لعنتی یک ذره ظرافت و مراعات توی وجودش نبود. کاتسف در حالیکه از در اتاق می رفت بیرون و ما از درد به خودمون می پیچیدیم، گفت: فردا می تونین برین حموم، چهارشنبه هم بیاین بخیه ها رو بکشم. به پرستاره هم گفت اینها مرخصن. چهارشنبه برای آخرین بار کاتسف رو می بینیم و احتمالا دوباره کاتسف سر کشیدن بخیه ها پدرمون رو در میاره.
"درست یک ماه پيش وقتي در بم مشغول عکاسي بودم درد شديدی توی کليه چپم احساس کردم و به سرعت به کرمان برگشتم. یک جراح عمومی تشخيص داد که فورا باید عمل بشوم. ولی کلي کار داشتم و بي توجه به توصيه پزشک به تهران و سر کارهايم برگشتم. کارها را انجام دادم البته شبانه روز درد مي کشيدم و مخصوصا شب ها امکان خوابيدن به هيچ طرفي برايم ممکن نبود.
درد بيشتر و بيشتر شد تا اينکه بالاخره چهارشنبه گذشته در بيمارستاني نیمه صحرايي! در کرمان بستری شدم و ديروز صبح عمل شدم.
اطلاعات گستره پزشکي من به دانستن تاثير و خواص قرص آسپرين محدود می شود، اما اين بيماری را می توان معادل چرخش بچه در خانم های حامله دانست. فکر کنم از بس توی اتاق انتظار عمل، زائو، نوزاد و خانم هايي که عمل کورتاژ انجام داده بودند را ديدم، اين تعريف به ذهنم رسيد.
از عمل چیز زیادی یادم نیست جز اینکه خانم فولاد زرهی که پرستار بود با دقت از توی پارچه سبزرنگی که استریل شده بود پنس و تیغ و وسایل فلزی را برای عمل من آماده میکرد که وقتی تصورش را کردم که اینها را قرار است توی شکمم فرو کنند حساب کار دستم آمد و فکر کنم به همین خاطر هم بود که فورا سرم را روی تخت گذاشتند که بيش از این نترسم. دست ها را با بندهای چرمی مشکی به تخت بستند و فقط یادم است خانم سبز پوشی را دیدم که با دستکش های خونی از همکارانش می پرسید "امروز دیگر کورتاژ نداريم؟"
متخصص بیهوشی در حالیکه بغل گوشم چرت و پرت می گفت و می پرسيد "شما زمان شاه کجا بودید؟"
آمپولی به دست چپم زد و به هپروت رفتم.

شلوار متعلق به لباس یکدست سفیدی است که قبل از عمل پوشيده بودیم و بندهایش از پشت باز و بسته می شد و اسمش را گذاشته بودیم "لباس عروس"
پیراهن هم مال لباس بعد از عمل است که همانطور که می بینید بسیار خوش رنگ و شیک است و به خصوص با پرده های اتاق هم ست است. دم پايي ها نيز بسیار خوش رنگ هستند و به خوشتيپی بيماران و تقویت اعتماد به نفس آنها کمک شایانی می کنند.
src="http://nasiriphotos.com/blogimg/Klimas.jpg" align=baseline border=0>
اين
عکس،جايزه اول مسابقه عکس مد Canon را دريافت کرد.نمايشگاهي از عکس های برگزيده در
فتوکينا امسال
برگزار شد. البته من عکس پايين را که جايزه ای نگرفت اما جزو عکس
های نمايشگاه بود بيشتر دوست دارم.
src="http://nasiriphotos.com/blogimg/Sand_pfui01.jpg" align=baseline
border=0>