چند سال خسرو شکیبایی همراه من بود و هر وقت می خواستم برایم دیالوگ های فیلم هامون را می گفت.
با دوستم جایی زندگی می کردیم که دور و پرت بود و روزنامه دیروز، امروز می رسید دستمان و از همان اتفاق های فرهنگی نصف و نیم بندی هم که در تهران می افتاد، خبری نبود.
یک تفریح سالم ما این بود که توی برهوت دوروبرمان، صدای آدم هایی را که دوست داشتیم و نداشتیم، در بیاوریم. دوستم فقط صدای یک نفر را در می آورد: حمید هامون.
آن قدر خوب، که یک بار کارگردان مشهوری را که به برنامه ای در دانشگاه شیراز آمده بود و اتفاقی در هتلی که دوستم هم آن جا بود اتاق داشت، تلفنی سر کار گذاشت و از طرف خسرو شکیبایی با آن کارگردان در جلسه عمومی فردا قرار گذاشت و کارگردان هم به خسروی بدلی گفت "البته با حضور تو در جلسه، طرفداران تو توجهی به من نخواهند کرد."
در جلسه فردا کارگردان که مطمئن شده بود شکیبایی از ماجرا خبر ندارد و اصلا شیراز نیست، خواست که دانشجوی باحالی که سرکارش گذاشته بود روی سن بیاید و خودش را نشان دهد
که دوستم نرفت .