چهارشنبه، ۵ تیر ۱۳۸۷June 25, 2008 9:06 PM
ُsousaphone player نوازنده سوسافون
--
ویدیو:
Westy Westenhofer اورتور از اپرای "ویلیام تل" را با سوسافون اجرا می کند.
Comments:
نواي ني:

راستي نگفتي از كجا فهميدي 40 دي دارم؟؟؟
--
EXIF
عکست رو نگاه کردم:

Right click\ Summary

نواي ني:

ترجيح ميدادم نوازنده سمت راست تصوير باشه وبيشتر زوم ميكردم يك گوشه ازسمت راست و بالاي سوسافون را خارج از كادر ميگذاشتم و بيني نوازنده را توي كادر قرار ميدادم. به نظرم فضاي خالي سمت راست عكس زايد است
--
راست می گی. ترجیح خودمم این بود که ساز سمت راست باشه ولی شلوغی جمعیت نذاشت یا من وقت زیادی صرف به وجود اومدن حالت دلخواهم نکردم.
عکسی که گفتی ترکیب بهتری نسبت به عکس من داره.

سلامت

نواي ني:

من سفر بودم پس با عرض معذرت با تاخير نظرمو ميگم:
از ايده ي اين عكس خيلي خوشم اومد اينكه دهانه ي سوسافون به جاي دهان نوازنده به نمايش گذاشته شده اما راستش از زاويه ي دوربين خيلي خوشم نيومد من اگر جاي شما بودم از زاويه ي ديگري عكس ميگرفتم...
--
معذرت نمی خواد که.

از کدوم طرف عکس می گرفتی؟

سلامت

مریم بانو نصیری:

--
اینجورهام که فکر می کنی نیست. گمونم تنوع رو آدم ها خودشون هم می تونند برای خودشون بوجود بیارن، سفر لزوما به معنای تنوع نیست

سلامت

yasin-m:

دستت درد نكنه
گرفتم.
در باب دعوت عصرانه هم،ساحل بوشهر ، يك گاز پيك نيك و يك ماهيتابه و شيشه اي روغن زيتون و م ي گ و ه ا ي ب و ش ه ر
اين باشه طلبت.
--
در ارادت من به میگوهای خلیج فارس که بحثی نیست اما به احترام آن شیشه روغن زیتون که گفتی-و در راس امور است- کلاه نداشته ام را برمی دارم.

سلامت

yasin-m:

منصور سلام
من همه پست های شما و هر چه تو اینترنت از شما دیدم رو تقریبا" مرور کرده ام
یه چیزی هست که چند بار غیر مستقیم اشاره کرده ام و اون هم این که از وقتی که رفتی بلاد کفر سبک عکاسیت عوض شده و کمتر می تونم با عکسات ارتباط برقرار کنم نه اینکه خدای ناکرده بدی و خوبی باشه، کلا" افتادی تو یه فاز دیگه و یه مورد دیگه اینکه کمتر دل و دماغ داری و مثل قبلنا نیست.نمیدونم اینجا یه چیزی گم شده که نتونستم درک کنم.یه تو ضیحی،یه شرحی یه چییییییزی؟؟
--
یاسین جان
اگر منظورت از عکس های قبل، عکس هایی است که از آدم ها و جامعه دوروبرم می گرفتم، من الان هم این جور عکس ها را می گیرم که البته اینجا نمی گذارم. اینجا در حقیقت برایم یک دفتر مشق است که ایده هایی را که ممکن است ضعیف یا قوی یا متوسط باشند در آن امتحان می کنم ، در حقیقت برای من کارکرد یک جزوه کمک آموزشی را دارد.
ببین بالاخره نگاه آدم به زندگی عوض می شود، برای من که این طور بوده، من الان یادگرفته ام به کسی ایراد نگیرم من به کسی که مثلا سی سال دارد عکاسی کلاسیک طبیعت می کند احترام می گذارم اما این کار از پس من برنمی آید، اگر یک روز با پول خودم به افغانستان و لبنان می رفتم تا از جایی که کانون خبر بود عگس بگیرم، حالا این کار راضی ام نمی کند. این حرف به این معنی نیست که بخواهم ادعا کنم مثلا من ته فلان نوع عکاسی را در آوردم و دیگر نیازی نمی بینم تجربه اش کنم؛ اصلا همچین چیزی نیست. فکر می کنم الان جزئیاتی از دنیایی که می بینم و به قدر توانم آن را می فهمم، برایم مهم تر از موضوع های کلی یا مهم است-منظورم از مهم، همان چیزی است که رسانه ها مهم اش می دانند-
درباره بی حوصلگی و بی دل و دماغی تا حدی حق باتوست. یخه چیزی که اسمش را می گذارم"تجربه های بد" باید بگیری و ازش بپرسی این دل ودماغ را کجا برده؟! راستش خیلی وقت ها چیزهایی را که می نویسم -و حجم شان هم زیاد است- اینجا نمی گذارم، یعنی موقع انتشار که می رسد، بی خیالش می شوم؛ آخریش چیزی بود که درباره یک تقویم منتشر شده در ایران از خانم عکاسی نوشته بودم ، این تقویم را روی میز دوستی دیدم و همان جا چیزی درباره اش نوشتم، می توانی اسمش را بگذاری یک نقد منصفانه و دوستانه -به گمان خودم- اما موقع انتشار، بی خیالش شدم و به گلدان هایم رسیدم!
اگر تهران بودیم هردویمان، عصری به چای و کیک پرتقال دست پخت خودم دعوتت می کردم و بیشتر و بهتر با هم حرف می زدیم.
این را جدی گفتم ها!

سلامت،
منصور

  ارسال نظر

If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.





photos

feed
Add to Google Reader or Homepage
Subscribe in Nasiriphotos 
copyright
All images are copyright protected © Mansour Nasiri