راستش من آدم ضعیفی ام، سواد زندگی توی جنگل دوروبرم رو ندارم. متاسفانه شاخک هام زیادی قوی هستند، یه چیزایی رو توی این جنگل بی در و پیکر می گیرند که ترسناک و وحشتناکه. می گیرم و می بینم و می فهمم اما به روی کسی نمی آرم .
امروز دو هفته است که تقریبا چیزی نخوردم. به زور رفتم مطب پزشک، معاینه کرد و سه تا دارو داد. یکی اش شیافه! توضیح داد که چون الان حالت تهوع داری اگه مثلا کپسول این دارو رو بهت بدم و بخوری، چون معده ات الان حالش از تو و هرچی توش بفرستی بهم می خوره، خود این دارو باعث میشه بالا بیاری و دارو هم وسط اون گل و بلبل هایی که درونت رو پر کرده، میاد بیرون.
بنا بر این بهتره دارو به جای بالا از پایین نوش جان کنی.
یاد شب بعد از عمل جراحی ام افتادم که دستیار دکتر کاتسف یه دونه شیاف ناز و مامانی آورد و با یه دستکش داد دستم و گفت اگه می خواهی دیگه مثل مار روی تخت به خودت نپیچی با این شیاف مهربان باش و بهش خوش آمد بگو! خاطرات اون روزهای سخت و بد رو اینجا نوشتم، دکتر که رفت بیرون، شیاف رو پیچیدم لای دستکش و انداختم توی سطل آشغال کنارم، بعد داداش دوستم علیرضا - هم تختی ام توی بیمارستان- رو فرستادیم از داروخانه بیمارستان "بروفن" خرید و آورد و خوردیم و تخت خوابیدیم.علیرضا طفلک بیضه اش رو عمل کرده بود ، می گفتن آب آورده، من که خوشبختانه نمی دونم و نمی فهمم آب آوردن بیضه چی هست و چه جوریه ولی خوب کلا آب، روشناییه.
طفلک علیرضا هر وقت دکتر کاتسف می اومد توی اتاقمون خودش رو به خواب می زد بلکه کاتسف دلش رحم بیاد و بی خیال پایین کشیدن لباس سبز علیرضا و در معرض دید عموم قرار دادن محل استراتژیک عملش بشه، ولی مگه کاتسف این چیزا حالیش بود؟ می اومد که فقط بکشه پایین انگار سوگند پزشکی اش بندی در باره این موضوع داشت.
راستش من آدم عقب افتاده ای هم هستم از قافله پیشرفت ها و آدم های پیشرفته انتلکتوئل. همین امل بازی ها نتیجه اش اینست که جبهه دارم مثلا نسبت به شیاف و این جور وسایل پیشرفته که برای سلامتی آدم طراحی شده. حسودی می کنم به جماعت انتلکتوئلی که برای سلامتی شان شیاف که سهل است پذیرای هر نوع فرو کردنی و مالیدنی و خوابیدنی و کشیدنی هستند، عقب ماندگی است دیگر عزیز جان که گریبان من و امثال من را گرفته است.
بعضی وقت ها از خودم می ترسم. چرا باید بتونم مغز بعضی ها رو بخونم؟ چقدر زندگی ترسناک میشه وقتی توی مغز این آقا یا اون خانم رو بتونی بخونی. چرا توی این چیزها این قدر قوی ام اما توی زندگی با همین هم جنگلی های عزیز ضعیف و شکننده ام. من که دستشون رو توی بازی می خونم و می بینم، چرا بلد نیستم مث خودشون بازی کنم؟
راستش نمی تونم چشم تو چشم آقا/خانمی که فکر می کنه داره استادانه بازی می کنه اما من ذهنش رو خوندم و می خونم، زل بزنم و بگم «آقا/خانم بازی حقیرانه ات را تمام کن.دستت را خواندم»
نمی دانم شاید اصلا بهتر باشد با این بازیگران مفلوک وکوتوله و ناشی با زبانی حرف بزنی که شایسته آنها و وجود حقیرشان است، چه می دانم شاید یکی آن قدر قوی باشد که گول دک و پوز های روشنفکرانه این جماعت را نخورد و راست و محکم جلویشان بایستد و یک تف به صورتشان بیندازد و برود. من این قدر قوی نیستم عزیز جان. شاید حتی ترجیح دهم به روی مبارک شان هم نیاورم، شاید خودم را مانع بازی آنها احساس کنم و بروم گم و گور شوم که آنها بهتر و راحت تر بازی کنند.
می لرزم، نمی دانم از ترس است یا سرما.
سلام اولین بار اومدم اینجا و کامنت میذارم.
مثل هحه ارزومند سلامتی شما هستم
در ضمن از عکسهاتون خیلی لذت بردم
امیدوارم همیشه موفق باشین
--
ممنون "جاده جان"
سلام منصور جان. من اون فروغ بالاییه نیستم ها ! خودمم .
خوبی؟ می گم که نمی خوای سری به این مملکت گل و بلبل بزنی؟ مطمئنم بدون نیاز به شیاف خوب می شی. گرچه اون شیاف با وجود مزخرف بودنش گاهی یه حالی می ده که نگو ... وقتی درد شدید داری آخرین راه حله.
--
NasiriPhotos:
سلام فروغ، میبینی که توپ توپم! چرا، راستش رو بخواهی من همیشه اونجا رو دوست داشتم و دارم. الان یه دونه کرمان و کویر و دریای جنوب با چاشنی میگو و انبه بد جوری توی اعصابمه. والا فعلا روزگار به خوبی نقش شیاف رو بازی می کنه و از این لحاظ کمبودی نیست خوشبختانه!
دلم برای مهمونی هایی که آخرش غذاها رو بین مجردها تقسیم می کردی، تنگ شده.
بهتر شدي؟
--
NasiriPhotos:
ادای آدم های "بهتر" رو در می آرم حداقل.
منصور نصیری عزیز خیلی ناراحت شدم برای بیماری ات و برای سرحال نبودنت. وقتی عکاس باشی حتما فکر آدما را خوب می خونی. اما سخت نگیر به ما مدام این انشا را تو مدرسه می دادند که اگر آدم هافکرشان
تو پیشانی اشان نشان داده می شد، خوب بود یا بد؟
همه هم می گفتیم بد به خاطر همین چیزها.
زندگی سخته خیلی سخت.
--
Nasiriphotos:
ممنون گیسوی عزیز
سخت و البته ترسناک.
سلامت و مثل همیشه شاد باشی.
ما شکیبا بودیم.
به شکیبایی بشکه ای برگذرگاهی نهاده
که نظاره میکند با سکوتی دردانگیز
خالی شدن سطلهای زباله را در انباره خویش
و انباشته شدن را
از انگیزه های مبتذل شادی گربه گان و سگان بی صاحب کوی
و پوزه ی رهگذاران را
که چون از کنارش میگذرند
به شتاب
در دستمال هایی از درون و برون بشکه پلشت تر
پنهان میشود.
سلام
از بچه ها می خواهم برای سلامتی ات دعا کنند ...
--
سلام
شاید فکر کنی الکی می گویم، ولی این چند روز مدام به تو و مدرسه کوچکت فکر می کردم.
خوشبختی بزرگی داری.
سلام من را هم به بچه ها برسان.
مطمئنم اینایی که گفتی در مورد خوندن فکر دکتر درمورد اون جوون بود..ظاهرا منم خوندم فکرت رو...ولی امیدوارم زود تر خوب بشی تا به اون دکترا و وسایل انتلکتوئل شون! نیاز پیدا نکنی...
پس بگو اين مدت كه آپ نكردي حالت خوب نبوده! من زياد ميام اينجا قبلا هم اون يكي مطلبو خونده بودم اما اين بار مثل اون بار نخنديدم چون احساس كردم روحيه ي خودت به اندازه ي اون وقت خوب نيست ! اميدوارم اشتباه كرده باشم صميمانه /ارزوي سلامتي ميكنم برات
salam
khoda bad nade !
midoonam ke bani adam a'zaye yekdigarand o inaaaaaaaa va kheili bade ke to halet bad bashe va man koli bekhandam.
omidvaram zoodtar khoob shi .
mansoorkhan dishab ba abo tab oomadim chandta axeo neveshteye valentinee bebinimo ashke hasrat berizim az khoshihaye melat vali hich khabari nabood mesle inke hale shomam daste kami az hale ma nadasht !
--
Nasiriphotos:
فروغ جان دیر آمدی
سلام
ظاهراً خيلي به هم شبيهيم!
منم آدم ها رو آسون مي خونم ولي تنها دليلي كه بروشون نمي يارم لذت بردن از غلطيدن اين آدم ها در حماقتشونه و اينكه با ضريب هوشي پايينشون فكر مي كنن همه چيز رو تحت كنترل دارن در حالي كه حتي مي دوني جمله بعدي رو كه مي خوان به زبون بياره چيه!!