پنجشنبه، ۹ اسفند ۱۳۸۶February 28, 2008 8:34 PM
worker.jpg
برای عباس حجت پناه که می گوید اگر می خواست الان دوباره عکاسی را شروع کند، فقط از آدم ها پرتره می گرفت.
شنبه، ۴ اسفند ۱۳۸۶February 23, 2008 2:41 AM
چهارشنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۶February 20, 2008 6:18 PM

«ديگر هر راهي که برويم / به وداع مي رسد.» يادت که هست. سطرهاي ابتدايي همان دفتري است که نام «عمودي هاي عاشقانه» را بر آن گذاشته بودي. گفتم روي سنگ آن را حک کنند. طرحي را هم که دوستت کشيده بود، گفتم در قسمت پايين سنگ نقش کنند؛ درخت هايي به شکل انسان که شاخه هايشان انگار فرياد مي کشند. حال کتاب هايت خوب است، دست نوشته ها و ترجمه ها نيز. آنها را در چند قفسه توي هال گذاشته ايم تا هميشه جلو چشم مان باشند. نگران نباش. مراقب شان هستيم.
ما تنهاييم، درست مثل تو. تو را نمي دانم، اما ما به تدريج زنده ايم و به ندرت دم مي زنيم.
--
چند روزی از سالگرد رفتن فرامرز ویسی گذشته است. لینک نوشته مجتبی ویسی را برای برادرش، آرمن برایم فرستاد و فکر کردم عکسی را که دوست دارم، به فرامرز و مجتبی هدیه دهم:

night-tree.jpg
جمعه، ۲۶ بهمن ۱۳۸۶February 15, 2008 3:33 PM

راستش من آدم ضعیفی ام، سواد زندگی توی جنگل دوروبرم رو ندارم. متاسفانه شاخک هام زیادی قوی هستند، یه چیزایی رو توی این جنگل بی در و پیکر می گیرند که ترسناک و وحشتناکه. می گیرم و می بینم و می فهمم اما به روی کسی نمی آرم .

امروز دو هفته است که تقریبا چیزی نخوردم. به زور رفتم مطب پزشک، معاینه کرد و سه تا دارو داد. یکی اش شیافه! توضیح داد که چون الان حالت تهوع داری اگه مثلا کپسول این دارو رو بهت بدم و بخوری، چون معده ات الان حالش از تو و هرچی توش بفرستی بهم می خوره، خود این دارو باعث میشه بالا بیاری و دارو هم وسط اون گل و بلبل هایی که درونت رو پر کرده، میاد بیرون.
بنا بر این بهتره دارو به جای بالا از پایین نوش جان کنی.
یاد شب بعد از عمل جراحی ام افتادم که دستیار دکتر کاتسف یه دونه شیاف ناز و مامانی آورد و با یه دستکش داد دستم و گفت اگه می خواهی دیگه مثل مار روی تخت به خودت نپیچی با این شیاف مهربان باش و بهش خوش آمد بگو! خاطرات اون روزهای سخت و بد رو اینجا نوشتم، دکتر که رفت بیرون، شیاف رو پیچیدم لای دستکش و انداختم توی سطل آشغال کنارم، بعد داداش دوستم علیرضا - هم تختی ام توی بیمارستان- رو فرستادیم از داروخانه بیمارستان "بروفن" خرید و آورد و خوردیم و تخت خوابیدیم.علیرضا طفلک بیضه اش رو عمل کرده بود ، می گفتن آب آورده، من که خوشبختانه نمی دونم و نمی فهمم آب آوردن بیضه چی هست و چه جوریه ولی خوب کلا آب، روشناییه.
طفلک علیرضا هر وقت دکتر کاتسف می اومد توی اتاقمون خودش رو به خواب می زد بلکه کاتسف دلش رحم بیاد و بی خیال پایین کشیدن لباس سبز علیرضا و در معرض دید عموم قرار دادن محل استراتژیک عملش بشه، ولی مگه کاتسف این چیزا حالیش بود؟ می اومد که فقط بکشه پایین انگار سوگند پزشکی اش بندی در باره این موضوع داشت.
راستش من آدم عقب افتاده ای هم هستم از قافله پیشرفت ها و آدم های پیشرفته انتلکتوئل. همین امل بازی ها نتیجه اش اینست که جبهه دارم مثلا نسبت به شیاف و این جور وسایل پیشرفته که برای سلامتی آدم طراحی شده. حسودی می کنم به جماعت انتلکتوئلی که برای سلامتی شان شیاف که سهل است پذیرای هر نوع فرو کردنی و مالیدنی و خوابیدنی و کشیدنی هستند، عقب ماندگی است دیگر عزیز جان که گریبان من و امثال من را گرفته است.

بعضی وقت ها از خودم می ترسم. چرا باید بتونم مغز بعضی ها رو بخونم؟ چقدر زندگی ترسناک میشه وقتی توی مغز این آقا یا اون خانم رو بتونی بخونی. چرا توی این چیزها این قدر قوی ام اما توی زندگی با همین هم جنگلی های عزیز ضعیف و شکننده ام. من که دستشون رو توی بازی می خونم و می بینم، چرا بلد نیستم مث خودشون بازی کنم؟
راستش نمی تونم چشم تو چشم آقا/خانمی که فکر می کنه داره استادانه بازی می کنه اما من ذهنش رو خوندم و می خونم، زل بزنم و بگم «آقا/خانم بازی حقیرانه ات را تمام کن.دستت را خواندم»
نمی دانم شاید اصلا بهتر باشد با این بازیگران مفلوک وکوتوله و ناشی با زبانی حرف بزنی که شایسته آنها و وجود حقیرشان است، چه می دانم شاید یکی آن قدر قوی باشد که گول دک و پوز های روشنفکرانه این جماعت را نخورد و راست و محکم جلویشان بایستد و یک تف به صورتشان بیندازد و برود. من این قدر قوی نیستم عزیز جان. شاید حتی ترجیح دهم به روی مبارک شان هم نیاورم، شاید خودم را مانع بازی آنها احساس کنم و بروم گم و گور شوم که آنها بهتر و راحت تر بازی کنند.
می لرزم، نمی دانم از ترس است یا سرما.

پنجشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۶February 7, 2008 8:29 PM
Nafase%20amigh.jpg

"نفس عمیق" عکس: مهکامه پروانه


آیدا : ببین من یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راه پیمایی‌های طولانی مدت. بعد توی این راه پیمایی‌های طولانی مدت من همینجوری شروع میکنم، راه میرم، راه میرم، اصلا حرکتمو قطع نمی‌کنم، ماشینا بوق می‌زنن مردم بهم متلک می‌گن ماشین میاد از روم رد می‌شه، برف میاد بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه میدم.
الانم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم. حوصلهٔ راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم. بعد به خاطر اینم هیچی نمیشنوم ُ برای این که تو گوشم موسیقیه.
بعد، تمام مدت دارم موسیقی گوش می‌دم. تو چی تو موسیقی گوش می‌دی؟ اون وقت چی گوش می‌دی؟ چون می‌دونی من آدما رو از رو موزیکی که گوش می‌دن طبقه‌بندی می‌کنم . یعنی این که واسم مهمه بدونم کسی بلوز گوش بده، یا جز گوش بده یا موسیقی آلترناتیو گوش بده، یا مثل من فکرش باز باشه، اول باخ گوش بده، بعد موسیقی آلترناتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه.
بعد حالا چی گوش می‌دی؟

منصور : من داریوش گوش می‌دم .

آیدا : ... نکته‌شو گرفتم!
--
از فیلم "نفس عمیق" (پرویز شهبازی)

» ادامه مطلب

یکشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۶February 3, 2008 2:21 PM

راستش نمی دانم چرا اینها را می نویسم اینجا، سال هاست که این جور چرت و پرت ها را هر روز می نویسم و می اندازم گوشه ای، بی آن که کسی ببیندشان. توی هر اسباب کشی و جابه جایی هم از تعدادشان کم شده تا رسیده ام به چند تایی که این ها را هم نمی دانم چرا نگه داشته ام.
سی سالگی من، بیست و هفتم خرداد می رسد اما گور بابای عدد و رقم، دلم خواست امشب تولدم بود.
من که همیشه از این روز و ادا و اطوارهایش بدم می آمد دلم می خواست امشب وسط مجلس تولدم، رقص مرغابی و رقص باران می کردم که اصل است و Made in Nasiriphotos است.
اما آن قدر از همه چیز ها و جاها و کسانم دور و پرت افتاده ام که این تعزیه را باید تنهایی روی صفحه مانیتور کامپیوترم بگردانم. مهم ترین شان خودمم که آنقدر دور شده ام ازش که واقعا می ترساندم. شنیده ای آدمی از خودش بترسد؟

کارهای مهمی دارم برای سی سالگی که باید انجامشان دهم از مهم ترین شان شروع می کنم:

» ادامه مطلب

شنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۶February 2, 2008 1:57 AM
dastmal دستمال
جمعه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۶February 1, 2008 9:58 PM

گفت: احساس دستمال کاغذی آلوده ای را دارم که دور انداخته باشند.
گفتم: برو کنار، بو می دی.

photos

search