مسیح مطلبی نوشته و از من به عنوان صاحب نظر! خواسته نظرم را بگویم. راستش من صاحب چیزهای زیادی از جمله "نظر" نیستم؛ بیت:
سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری/ سر خود گیر که صاحب نظری کار تو نیست.
خب این از مظلوم نمایی اولش.
عکس: ادی آدامز
وقتی ادی آدامز این عکس معروف را از "ژنرال لوان" در حال کشتن فردی مظنون به عضویت در ويت کنگ ( "جبهه ملی آزادی ویتنام جنوبی") گرفت، عکسش در صفحه اول روزنامه نیویورک تایمز آن زمان چاپ شد و جایزه پولیتزر عکاسی، وُرد پرس فـُتو و جوایز دیگری را به او دادند. بعضی برای عکس او آن قدر قدرت و تاثیر قائل شدند که آن را یکی از عوامل موثر پایان جنگ ویتنام دانسته اند.
اما وقتی تقریبا همه در حال تحسین و ستایش این عکس و عکاسش بودند، منتقدانی به شدت آدامز را نکوهش کردند و گفتند تو با عکست "ژنرال" را هم کشتی. عکس تو ژنرال را در موضع "شر" نشان داده است، تو راوی بی طرفی نبودی و با تصویری که از ژنرال آفریدی، زندگی آینده او را به عنوان یک آدم در جامعه آدم های اطرافش، نابود کرده ای.
حرف آنها تا حدودی درست از آب در آمد، پس از سقوط سایگون، لوان در سال ١٩٧٥ از ویتنام به ویرجینیای آمریکا رفت و پیتزا فروشی راه انداخت اما در یکی از روزهای سال ١٩٩١ یک مشتری روی در رستورانش نوشت "ما می دانیم تو که هستی" و لوان مجبور شد رستورانش را رها کند. لوان در سال ١٩٩٨ بر اثر سرطان در گذشت.
ادی آدامز بعد ها در مطلبی در مجله تایم درباره این عکس نوشت "ژنرال، چریک ویت کنگ را کشت؛ من ژنرال را با دوربينم کشتم. هنوز عکس قويترين سلاح در دنياست. مردم عکس ها را باور می کنند؛ اما عکس ها حتی بدون دستکاری (manipulation) دروغ می گويند. آنها فقط نيمي از واقعيت هستند. چيزي که عکس نگفته، این بوده که شما اگر جای ژنرالی بودید که در آن روز داغ کسی را گرفته بود که می گفتند مرد بدی است که یک، دو یا سه آمریکایی را کشته است، چه می کردید؟"
حالا این مقدمه به نسبت طولانی را نوشتم که بگویم اگر من جای عکاس مورد نظر شما بودم چه می کردم؟ شاید خیلی سریع شماره دوست ادیتور یا صاحب آژانس عکس فلان را می گرفتم و می گفتم "یک مجموعه عکس توپ دارم که خوراک توست، می دانی که "ایران" الان "تاپ فایو" است، هفتاد – سی موافقی؟"
شاید آنقدر احساساتی می شدم که بدون گرفتن عکسی بر می گشتم. شاید و هزاران شاید و احتمال دیگر.
پس من –نوعی- نمی توانم خودم را در موضعی بالاتر از آن عکاس محترم قرار دهم و او و کارش را به لجن بکشم و حکم صادر کنم که این بد است و آن خوب است و عکاس باید فلان باشد و بهمان نباشد.
این ها همه موضوع های اخلاقی است که شاید اگر خود ما در موقعیتش قرار بگیریم، خیلی بدتر از شخصی که او و کارش را زیر سوال برده ایم، عمل کنیم.
زیر مطلب مسیح، خوانندگان محترمش نظرهایی نوشته اند که همه را خواندم. بعضی آن عکس ها را دوست نداشته اند، بعضی اما شخصیت عکاس را زیر سوال برده اند و مثلا گفته اند از او بیزاریم.
وقتی کسی اثر یا کاری را در برابر نگاه همه می گذارد، طبیعی است که منتظر و آماده دریافت نقد و نظر متفاوت مخاطب هم باشد، اما گمانم مخاطب هم نظرش را درباره اثر می تواند بدهد و اگر بخواهد درباره شخصیت و وجود صاحب اثر قضاوت کند و حکم دهد، بیراهه رفته است؛ همان طور که عکاس،
قاضی، حاکم شرع، مبلغ مذهبی، تریبون گروه های سیاسی، معلم و ...نیست.
مسیح عزیز برای پرسشی که از من پرسیدی "آیا خطا رفته ام یا نه؟" پاسخ قطعی ندارم. چیزی را که به عقلم می رسید برایت نوشتم، نظر خودم در باره آن عکس ها- که عکاس محترمش را نمی شناسم- به عنوان یک بیننده اینست:
اگر صورتم سوخته و نابود شده بود، به هیچ قیمتی دلم نمی خواست قاب عکسی از صورت سالمم را به دست بگیرم – یا به دستم بدهند- و در برابر دوربین بایستم.
اما شاید اگر کسی می خواست یک روز از زندگی ام را مستند نگاری کند، موافقت می کردم.
--
منبعی برای جاهایی که درباره عکس "آدامز" اظهار فضل کرده ام :
http://www.newseum.org/warstories/interviews/mp3/journalists/bio.asp?ID=22
بحث های اخلاقی حتی در عکاسی طبیعت هم مطرح است:
http://www.nanpa.org/docs/principles.pdf
به نظر من یک تفاوت هست بین عکس ادی آدامز و این عکس. توی اولی واقعه ای اتفاق می افته و عکاس فقط اون رو ثبت کرده. اما توی دومی انسانی ابزار شده. اگه اون بزرگسال بود و به میل خودش عکس گرفته بود ایرادی نداشت. اما من مطمئن نیستم توی این سن خود بچه چنین تصمیمی گرفته باشه. فرض اینه که چیزی بنام حقوق کودک وجود داره.
سلام
مطلب مسيح را خواندم.و توضيح شما را هم...
با احترام به نظر و مطلب آقاي مسيح فكر ميكنم نتوانسته بود در نوشته ي زير عكس حق مطلب را ادا كند.
در عوض از نوشته ي شما خيلي استفاده كردم و به نظرم اگر اين نوشته پاي آن عكس بود خيلي بهتر ميشد.
خسته نباشيد.
سلام
پيش از هر چيز تبريك ميگم
از ديدن وب شما خيلي خيلي لذت بردم
و با عرض پوزش
بي اجازه از يكي از عكس هاي شما استفاده مي كنم
براي پست آخرم خيلي گشتم و
افتخار ميكنم به اينكه اينجا جايي كه سليقي سخت من رو به زانو در آورده
خوشحال ميشم سري به من بزنيد
فكر مي كنم توي عكاسي به كمك شما زياد نياز پيدا كنم
بر قرار باشيد
سلام دوست من.
بگذار واضح بگویم.آن عکسی که از آدامز معرفی کردی کاملا مشهود است و نیاز به توضیح ندارد. حتی اگر آدامز با این کار آن مرد را کشته باشد کار خاصی نکرده چون او هم جان ستانده .با اینکه اگر این کار را نمی کرد بهتر بود.
درک من از سخن مسیح عزیز این بود که ایشان سخنشان به این نقطه ختم می شد که اگر عکاسی رژه انسانها با قاب عکسشان بر روبروی دوربین باشد . این کار را همه می توانند انجام دهند.
هنر این بود که مانند آدامز در صورتی که کودکان متوجه نبودند عکسی از آنها گرفته می شد و جواب قانعی را از مسئولین می ستاند. نه اینکه این معصومان گردن کج کرده تحویل دوربین دهند تا مردم با دیدن وضع عصف بارشان دل به رحم آورند.
همیشه در فیض خداوند ساکن باشی
یک عکاس چقدر حق دارد از رنج دیگران برای موفقیت شغلی خودش استفاده کند؟ چقدر حق دارد دیگران را به حد شیئ تقلیل بدهد؟
به نظر هاناآرنت یکی از دلایل اینکه جنایتکاران نازی از کارهایشان احساس گناه نمی کردند حرفه ای بودن بود. وقتی حرفه ای هستی سرپوشی روی وجدانت می گذاری و به خودت اجازه هر کاری می دهی. در لحظه عکاسی دیگر انسان نیستی بلکه فقط یک حرفه ای هستی. دقیقاً مثل لحظه اعدام کردن یک کودک یهودی در اشتویتس. کار عکاس این عکسها هیچ فرقی با آن سربازی که کودک یهودی را اعدام می کرد ندارد. هر دو به خاطر وظیفه حرفه ای شان وجدان انسانی را برای یک لحظه تعطیل می کنند. شاید هم برای 8 ساعت در روز. این فرق دارد با نشان دادن جنایت یک انسان بر علیه انسان دیگر که همان عکس ادی آدامز باشد. عکاس ایرانی ما تمام خط قرمز های انسانی را زیر پا می گذارد برای حرفه اش. من امیدوارم عکسهایش به اروپا راه پبدا نکند چون حتماً برایش خیلی بد خواهد شد
سلام
نظر بسيار معقولى بود
لينك دادم به اين مطلب
خوب توی این موارد که ما را به قضاوت می خوانند عقل حکم می هد که مایل به هیچ جهتی نشویم.شما هم همین کار را کردید.به هر حال برداشت من از طرح این سوال توسط علینژاد چیزی ورای این پرسش بود که شاید خود جنابعالی هم ملتفت شده باشید.
با سلام و احترام
… دنيايي حرف دارم و مجالي اندک … من خودم هم از حادثه ديدگان سوختگي در حجم زياد هستم . 60 درصد و آنهم اتفاق در کودکي در سن ۷ سالگي . بنابر اين کاملا" شرايط آن دختر بچه را درک مي کنم . اما به نظر من مقايسه اينکه من چه بودم و چه شدم ( چه زجري کشيدم تا شما همين صورت دفرمه را مي بينيد ) هيچ مانعي ندارد . البته که سودي هم ندارد . ولي بهترين کار در حال حاضر فقط تقويت شرايط روحي و خروج از انزوا و درک شرايط روحي حساس اين بچه است . ولي من مي فهمم که تا خلق همين صورت داغون هم چقدر طفلي زجر کشيده و هزينه کرده و دکتر ها سعي و تلاش کرده اند . لطفا کمي هم رو راست باشين و ذهن خود را درگير توهمات سينمايي و … ننماييد . با احترام شهرام صاحب الزماني اراک
اين عکس وعکس هائی درحداين عکس،مثل عکسی که يک چينی را که از حرکت يک تانک جلوگيری ميکند، مرزشکن هستند.
اينها انسان را برهنه کرده ودرون آن را به بيرون هدايت ميکند. يک عکاس اولا يک انسان است و ازانسان بودنش گريزی ندارد. اگريک ماشين ميخواست عکس بگيرد اين قبيل عکس ها ، هيچوقت به منصه ظهور نمی رسيد.انسان وقتی روبروی اين عکس ها می ايستد، هجوم ده ها وشايد صدها پرسش را بايد پاسخگو باشد.
عکس ها ی خوبی هستند.