"نقش اشیاء" اثر جورجو موراندی سال 1962
آنکه اکنون خانه ای ندارد،دیگر خانه ای نخواهد ساخت
آنکه اکنون تنهاست،تنهایی اش دیری خواهد پایید
بیدار خواهد شد،خواهد خواند،نامه های بلند خواهد نگاشت
ودر معبرهای پردرخت،نا آرام پرسه خواهد زد،
وقتی برگ ها در باد روان اند.
«راینر ماریا ریلکه»
Who now has no house, will not build one (anymore).
Who now is alone, will remain so for long,
will wake, and read, and write long letters
and back and forth on the boulevards
will restlessly wander, while the leaves blow
Rainer Maria Rilke
ترجمه بهتری سراغ دارید؟
--
* فروغ
ترکیب بندی با زرد، آبی و قرمز؛ اثر پیت موندریان
چرا موندریان این طوری نقاشی می کرد؟
توجه به ساختار، که با کوبیسم برانگیخته شد این سوال را میان نقاشان پاریس، روسیه و کمی بعد هلند پیش آورد که آیا نقاشی نمی تواند به نوعی ساخت و ساز شبیه معماری تبدیل شود؟ پیت موندریان نقاش هلندی، می خواست تصاویرش را از ساده ترین عناصر بسازد: خط و رنگ.
او دنبال گونه ای نقاشی برپایه وضوح و انضباط بود که به شکلی، قوانین علمی یا ریاضی جهان را بازتاب دهد.*
این سوال و جواب های ساده را در باره هنر -والبته همه چیز- می شود در مدرسه با بچه ها در میان گذاشت. نتیجه اش به نظرم، فهم بهتر-اگر نگوییم درست، اصلا این درست کی و چی هست و که آن را تعیین کرده؟- از دنیا و زندگی است. نتیجه این است گمانم، که در موزه های هنر کلاسیک و مدرن غرب، آدم می بیند؛ پیر و جوان و کودک است که می بینی کتاب تاریخ یا نقد و بررسی هنر دستشان است و با دقت جلوی تابلو ها می ایستند و ورق می زنند و خوب نگاه می کنند تا بدانند یا بهتر بفهمند که در برابرشان چیست و منظور صاحب اثر از خط و نقش و نگارهای روی بوم چه بوده و چه گفته است.
در مملکت ما، تلویزیون گاهی به هنر مدرن می پردازد؛ درسریال و میان پرده ای، آدم پرت و مشنگی را نشان می دهد که سرووضعش تابلوست و با ادا و اطوار مسخره، خط های کج و معوجی کشیده و حرف های نامربوط می زند و بقیه هم مسخره اش می کنند.
گاهی هم می بینی بر دیوار جایی که صاحبش می خواهد فریاد بزند"متفاوت" است و کلاسش خیلی بالاست، کار مدرنی را برای نشان دادن کلاس و متفاوت بودن، زده اند سینه دیوار. "مبل طرح موندریان" هم البته برای این هدف ها کاربرد دارد.
همینطور از سر جوگیری اسمش را گذاشتم "پاییز جکسون پولاک" وگرنه هنر نزد ایرانیان است و بس و اسم این نقاش هم که شبیه اسم اون خواننده بی ناموس هست که به جای این که بیل بردارد و من شنیدم چقدر مزارع بزرگ ذرت در آن جا هست که می توانست روی آنها کار کند، حرکت موزون کرد که به نظر من اون حتی موزون هم نبود و اسمش هم برک بود که امیدوارم به درک بره. اما تو ای پولاک، من شنیده که تو یه قوطی رنگ می پاشیده روی درودیوار و اسم خودش رو گذاشته بودی
اکسپرسیونیسم انتزاعی و تواگه آدام بودی اون رنگ رو حروم نمی کردی و تراختور من را باهاش رنگ می کردی ای امپریالیست. و من شنیدم اون تابلوی تو رو یک نفر صدو چهل میلیون دلار پول بالاش داده و من فهمیدم چرا تو اسمت رو گذاشتی پولاک چون آدام پولکی بودی. و من به تو پیام میده که آدام باش و این قرتی بازی ها را کنار بگذار و از سرنوشت اون مایکل عبرت بگیر.

راستش خودم می دانم این عکس هایی که می گذارم اندازه اش میکروسکوپی است و خوب دیده نمی شود.
تحفه ای هم نیستند و من هم دچار توهم شایع وطنی نیستم که تخم دوزرده ای خلق کرده ام، به هر حال امروز جایی بودم که موج و برگ و پاییز در هم آمیخته بود. خواستم این را با هرکس که آنجا نبوده، شریک شوم. بزرگش را اینجا ببینید و بردارید اگر خوشتان آمد.
امروز
پنج روز پیش
کلیسای سانتا ماریا دله گراتسیه، میلان
بخت داشتم که همراه آدمی که به نظرم این جور جاها را باید با یک دانه مثل او رفت -به لحاظ کمّی و کیفی عرض می کنم- برای دیدن نقاشی «شام آخر» به کلیسای «سانتا ماریا دله گراتسیه» شهر میلان بروم.
داوینچی این نقاشی را بر دیوار غذاخوری صومعه کشیده است، در اندازه ۸۸۰ در ۴6۰ سانتی متر. هیچ مجموعه دار و دلال آثار هنری نمی تواند آن را از دیوار بکند و صاحبش شود به همین دلیل جزو چیزهایی است که در ایتالیا مال همه است. «"مال همه است" ساده وخوشکل تر از" در مالکیت عمومی است" نیست؟»
کلیسا را دیدم، اما برای دیدن "شام آخر" باید از قبل ثبت نام می کردم و آن روز هم دیروقت بود و کم کم دکان و دستگاه فروش بلیت را داشتند تخته می کردند.