در فیلم Volver یا "بازگشت" پنه لوپه کروز آوازی می خواند که آتش بر سوختگان عالم می زند!
این آواز قدیمی را که تانگویی آرژانتینی است خیلی ها خوانده اند از جمله Estrella Morente که خواننده معروف فلامنکو است و پنه لوپه کروز در حقیقت روی صدای او لب خوانی کرده است.
اول، فیلم اجرای پنه لوپه کروز را ببینید
مستحب است که اصل ماجرا را هم اینجا ببينيد که Estrella Morente در حضور Pedro Almodóvar کارگردان فیلم و بقیه برو بکس از جمله پنه لوپه کروز آواز می خواند و اشک همه شان را در می آورد.

متن اسپانیولی ترانه (یا آن طور که خودشان تاکید می کنند castellano) و ترجمه انگلیسی آن هم، اینجاست.
یک ترجمه فارسی هم اینجاست.
اگر اعصابش را دارید این را هم ببینید؛ Zambra از آن کلمه هایی است که از عربی وارد اسپانيولی شده اند و بیشتر بين کولی ها استفاده می شود و يک معني اش دور هم جمع شدن و بساط رقص و موسیقی برپا کردن است.
این بود انشای ما در باره اسپانیا. ما از این انشا نتیجه می گیریم انسان برای شناختن یکی از کشورهایی که یک زمانی در قلمرو اسلام بوده است باید حتما به اسپانیا سفر کند چرا که باید علم را بدست آورد حتی اگر در چین باشد.
Copyright © George Steinmetz Photography
لابد اين عکس را قبلا دیده اید. عکس معروفی است که در سایت ها و وب لاگ ها یا با ایمیل دست به دست گشته و می گردد.
عکاس این عکس Georg Steinmetz آمریکایی است که 4 سال پیش به ایران هم سفر کرد.
اگر یادتان باشد می گفتند کمی قبل از زلزله بم، عکاس آمریکایی از مجله نشنال جئوگرافیک سوار بر "کایت" از بم و به خصوص ارگ آن عکس های هوایی گرفته است که منحصر به فردند.
ته و توی قضیه را در آوردم، آن عکاس آمریکایی همین جورج است که سوار بر پاراگلایدر موتور دارش از خیلی جاهای دنیا عکس های هوایی فوق العاده ای گرفته است، مثل همان عکس بالا که جورج اسمش را Illusions of Arabia گذاشته و پوسترش را در سایتش 25 دلار می فروشد. او این عکس را از بالای پهناورترین صحرای شنی دنیا -آن طور که خودش در سایتش گفته - در محلی که عربستان سعودی، عمان و یمن مرز مشترک دارند، گرفته است.
عکس های جورج را از بیابان های ایران در نسخه آلمانی مجله Geo دیدم، دیگران-خارجی و داخلی- هم از طبيعت ايران عکس های خوبی گرفته اند ( اين را که نگويي، می گويند طرف دچار آنفلوانزای "مرغ همسايه غاز است" شده!)
اما جورج سوار بر آن بيلبيلک پرنده اش، رنگ ها و فرم هایی از بیابان و کویر ایران گرفته است که کمتر دیده ایم:
به نظرم دیدن این فیلم برای بچه های علاقمند به عکاسی هم آموزنده و مفید است، از انجمن های ریزودرشت اگرکاری بر نمی آید، ده نفر، نفری شش - هفت هزار تومان بگذارند وسط - پول یکی دوتا پیتزا در تهران- و این مجموعه را بخرند و ببینند.
بالاخره یک نفر آن طرف آب پیدا می شود که کار خرید و فرستادنش را انجام دهد.
پا منبری( همان پی نوشت ژیگولانس):
کپی کردنش هم به فتوای من درصورتی که همراه با لذت نباشد، بیشتر از یک نسخه و به قصد تجارت نباشد و به قصد قربت و آموزش باشد، برای طلاب علوم مستظرفه از شیر مادر حلال تر است.هر چند که هم وطنان عزیز بی نیازند از این فتاوا و کار خودشان را در راستای " لکل شئء زکات و زکات العلم نشره" فوت آبند.با انگلیس هم حساب و کتاب زیاد داریم حالا، بگذارند به حساب پول کت وشلوار وروسری و گز و باقلوای بروبکس ملوان.
داستان برداشتن عکس و مطلب از سایت ها و وب لاگ ها و تولید محتوا برای مطبوعات، دیگر تکراری و عادی شده و فکر هم نمی کنم بتوان تاثیری بر روند این ماجرای تکراری گذاشت.
روزنامه شرق پنج شنبه 28 تير مطلبي دارد با عنوان "بنويسم ...، بخوانيم پيشگيري"
«...در فرودگاه مهرآباد تهران پوستر بزرگي هست با مضمون پيشگيري از ايدز. سمت راست پوستر سه شعار جهاني براي کنترل ايدز نوشته شده است؛ Abstinence Be faithful و Use condom. سمت چپ پوستر اين سه شعار اينگونه ترجمه شده است؛ وفادار باش، پرهيز کن، پيشگيري کن، به قول يکي از وبلاگ نويسان معاصر ترجمه «Use condomبه پيشگيري کن» پست مدرن ترين جلوه از ترجمه اين واژه است. اين دقيقاً همان ماجرايي است که ما ناچار شده ايم به خاطر آن ويژه نامه ايدز را منتشر کنيم.»
مطلبی که "وب لاگ نویس معاصر" بالا نوشته، اینجا است.
من نمی دانستم که وبلاگ نویس غیر معاصر هم داریم و از آن بدتر نمی دانستم که "یکی از وبلاگ نویسان معاصر" همین خودم هستم.خوشحالم که در سی سالگی بالاخره به یک جایی رسیدم و یک چیزی شدم!
حالا من خیلی مواظبم که ادب، انصاف و منطق را در حد بضاعت و فهم خودم رعایت کنم که یک وقت چیزی نگویم که حتی "زانوی آهوی بی جفت بلرزد." *
این جور مواقع اگر حرف بزنی و اعتراضی کنی، بعضی ها سریع می گویند "یارو غوغا سالار! است و می خواهد خودش را مطرح کند"
نمی دانم برای من که گوشه ای خارج از گود جامعه ام نشسته ام و عکس دوچرخه و مرغابی می گیرم! و ماست خودم را می خورم، این مطرح شدن به چه کار می آید؟
به نظرم بعضی رسانه های ما فکر می کنند اگر مطلبی را از سایتی برداشتند، به آن سایت- لابد حقیر و بی ارزش در برابر رسانه وزین خودشان- لطف کرده اند وذکر منبع، باعث شهرت آن سایت و نویسنده لاوجودش می شود.
خب چه می شود کرد؟ رسانه ها قرار است آینه جامعه شان باشند و کژو راستی آن را نشان دهند.شاید تصویر جامعه ما همین است، نمی دانم.اعتراضی هم ندارم "حال همه ما خوب است." *
--
* شعری از سید علی صالحی
در فرودگاه مهرآباد تهران پوستر بزرگی روی یکی از دیوار هاست که جلوه ای از ترجمه پست مدرن است.
گویاست، اما چون با موبایل عکسش را گرفتم و کیفیتش تعریفی ندارد توضیح واضحات می دهم:
بالا نوشته " الفبای پیشگیری از ایدز"
سمت چپ معادل انگلیسی "وفادار باش" و "پرهیز کن" روبروی عبارت هم معنی فارسی نیستند.
و از همه مهم تر سمت چپ، عبارت انگلیسی "Condom use" است که سمت راست به "پیشگیری کن"ترجمه شده است.
چرا ما به همه چیز ایراد می گیریم؟ انصافا یک نفر وارد داروخانه شود و بگوید" آقا/خانم لطفا يک بسته «پيشگیری کن» بدهيد"
بهتر و قشنگ تر است ياعربده بزند و آن کلمه زشت و موهن را به زبان بیاورد؟
مرگ و زندگی اثر گوستاو کلیمت
هجدهم تیر سه سال پیش بود، مادر تلفنی گفت پدر بستری است پرسیدم بیایم؟ گفت نه به کارت برس پزشک اش گفته حالش خوب می شود. کلافه رفتم خانه، خواب دیدم، درست همان خوابی که پدر خودش دیده بود و فردایش پدربزرگ مرده بود. ولی من که به این چیزها اعتقاد نداشتم؟ هروقت بحث متافیزیک می شد می گفتم بابا من فعلا توی گل همان فیزیکش مانده ام...
دلم طاقت نیاورد، شبانه راه افتادم ساعت ده صبح رسیدم جلوی در چوبی خانه مان. در باز بود و توی راهرو پر از کفش. برگشتم، دلم می خواست نشانی را اشتباه آمده بودم، اما آدم که خانه خودش را عوضی نمی رود. برگشتم و یک ساعت بعد من بودم و پدر که روی سکوی سفیدی شست و شویش می دادند. ساعت دوازده بغلش کردم و سپردمش به گورکن، می دانستم که مثل همیشه دوست ندارد کسی کارش را انجام دهد خودم بیل را گرفتم و خاک را ریختم رویش.
کم کم همه رفتند و دوروبرمان خالی شد. تازه فهمیدم خانه یک چیز اساسی اش کم است. عصایش روی مبلی بود که همیشه می نشست، تلویزیون هم داشت برنامه دوست داشتنی اش را می گذاشت، فیل های صبور، استخوان دوستا نشان را بو می کشیدند و نعره می زدند. حوصله تنها دیدنش را نداشتم.
چیزهایی هست که باید از غربی ها یاد بگیریم. چیزهایی غیر ازسگ، تنبان کوتاه و مدل موی سیخ سیخی.
بازارچه های هنر مدرن، تقریبا در همه شهرهای بزرگ اروپا وجود دارند. شهرداری، مردم و خود هنرمندان از این بازارچه ها حمایت می کنند:
هنرمندان با آثارشان، مردم با استقبال و خریدشان و شهرداری با فراهم کردن جا وحمایتش.
در بازارچه های ما هنرمند درست و حسابی که نمی آید و بی کلاسی می داند حضورش را، مردم دنبال آش نذری و شورت دوگره سه تا صدتومان هستند تا کار هنری، شهرداری هم هنر را منجوق دوزی های بلقیس خانم و گل چینی های احترام سادات خانم و خلاصه هنرهای رزمی! می داند وبه هنر مدرن و کلاسیک و این قرتی بازی ها مجوز نمی دهد، یعنی برایش سودی ندارد چون آن احترام سادات خانم گل چینی ها یش را خوب می فروشد و شوهرش هم یک دستگاه چس فیل سازی می گذارد بغلش دوتایی حال عالم را می برند و یک اجاره حسابی هم به شهرداری می دهند.
هنرمندی که کاسبی را بلد باشد بساطش را پیش بعضی گالری دارها پهن می کند و به شهرداری نمی رود.
مثل این که چند جای کار با هم می لنگد، بگذریم.

حکایت بی ربط:
حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست ، یا دزد بیکار ببرد یا خواجه به تفریق بخورد . اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده . وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است ، هر جا که رود-غیر از چند کشور داغون*- قدر بیند و درصدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
سعدی.
* با اجازه سعدی، حکایتش را "به روز رسانی" کردم
وقتي ونگوگ داشت برای دیوار اتاق دوستش گوگن اين آفتابگردانهای معروف را ميکشيد

گوگن هم او را در حال نقاشی آفتابگردانها کشید.
بخت اينرا داشتم که هر دو تابلو را از نزديک ببينم.عکسهای چاپ شده در کتابهای هنری هر قدرهم خوب و با کيفيت باشند، عاجزند از نشان دادن جزییات کار قلممو و کاردک، روی بوم.
دیدن اصل این کارها چیز دیگری است.
در یک دوره آموزشی عکاسی، به شرکتکننده ها توصیه میشد به جای زرت و زرت عکس گرفتن، گاهي کارهای نقاشان و فيلمسازان بزرگ را ببینند و حواسشان به نورپردازی و کادربندی اين دو جماعت باشد که در کارآنها چيزهای زيادی برای يادگرفتن وجود دارد.
مثل کادر اين نقاشي ونگوگ:
Remy
راتاتوی (Ratatouille) آخرين شاهکار پيکسار است که از جمعه گذشته، 29 ژوئن در آمريکا و کانادا در سينماها نمايش داده مي شود.داستان اين انيميشن در آشپزخانه رستوران معروفي در پاريس مي گذرد. رویای موشی(Remy) که عاشق آشپزی است این است که روزی در یک رستوران فرانسوی سرآشپز شود.
اميل، برادر آشغال خور رمي که چيزی از شور و احساس رمی نسبت به غذا نمی فهمد