به نظرم اغلب "ضعف" را با "دلتنگي" اشتباه مي گيريم.
گاهی واقعا دلم برای پدر تنگ می شود اما حتی مزارش هزارکیلومتردورتراز منست.
به جای دلتنگي به روزهايي فکر مي کنم که کنارهم بوديم ولی من اصلا نمي ديدمش، گاهي سه ماه يا يک سال مي شد که سفر بودم؛ من دنبال جهان گشايي های خودم بودم ولی کنارم را نمي ديدم.
ياد دوستي افتادم که فاميلش "جهان بين" بود و تعريف مي کرد در مجلسي پايش به چيزی بند شده و زمين خورده بود، يک نفر صدايش را بلند کرده بود که يارو جلوی پايش را نمي بيند اسمش را گذاشته اند جهان بين!
سوال من از استادان دلتنگي اين است:
آن موقعي که شخص يا مکانی که الان دل تنگش هستيد، در دسترستان بوده چه مي کرديد و حال و روزتان چه بوده؟ سوالم ازآنهاست که وقتي در نقطه يا موقعيت A هستند دلتنگ B مي شوند و به A لگد مي زنند بعد که به نقطه B رسيدند دوباره دلتنگ A مي شوند و به B لگد مي زنند.
به نظرمن آن چه که اغلب دلتنگي مي نامندش جز آه و افسوس و انرژی منفي چيزی نيست و مهم تراز آن به نظرم دست آویز وتوجيه خوبيست برای رخوت، تنبلي و رکودی که فضای زندگي و دوروبرخيلي هامان را پر کرده است.
ولی اين ضعف از کجا مي آيد؟...
خيلي اتفاقي يک تکه از فيلم هامون را پيدا کردم، هامون از خودش از "ضعف" مي پرسد، شايد خيلي هم ربطي به موضوع ما نداشته باشد. من عاشق پاسخ سومش هستم، اينجا گوش کن و "دل گنده" بمان لطفا.
و اما دلتنگی، چیزی نیست جز تکرار ، تکرار احساسات.. وقتی در مکان الف هستی، همه چیز سر جای خودشه و دل به کار خودش مشغوله.. ولی وفتی از مکان الف به مکان ب میری، دل بعد از مدتی متوجه تغییرات میشه، چیزهای دور و بر با احساسات آشنای دل متفاوت هست و اینجا دل بهونه میگیره..
و در مورد آدمها، خوب اون بستگی داره به آدمها.. چرا ما دلمون برا همه تنگ نمیشه ولی برای بعضی ها خیلی؟
تفسیرش طولانیه ولی این رو بگم که بعضی آدمها وقتی نیستن بیشتر حضور دارن از وقتی که هستن..
این دسته از آدمها جزو بهترین نوع آدمها هستن..
برای اطلاعات بیشتر به هبوط در کویر نوشته دکتر شریعتی مراجه کن..انواع آدمها...
خیلی عجیب بود. آخرین نوشته وبلاگم رو که نوشتم لیست رو دیدم که وبلاگ شما اومده بود بالا و دقیقا راجع به همونی نوشته بودید که من نوشته بودم.همون لحظه.