فکر می کردم نقاشانی که گوشه و کنار خیابان های فلورانس نقاشی و یا کاریکاتور چهره مردم را می کشند ومی فروشند، هر جا دوست داشته باشند بساط می کنند، اما این طور که دوست نقاشم می گفت این کار در فلورانس حساب و کتاب دارد و سالی یک بار بین این نقاشان مسابقه برگزار می شود و برنده ها می توانند در جای مشخصی بساط نقاشی شان را پهن کنند.
من به خیال اوضاع آموزش هنر در بعضی جاها توی مملکت خودمان بودم که طرف را از بغل خیابان بر می دارند و می گذارند وسط و بقیه هم شروع می کنند به استاد – استاد زدن و یادم آمد اصلا اسم کوچک خیلی از ماها "استاد" است، اگر مهندس یا دکتر نباشد.
بعضی از بچه های دانشکده هنر چند یورویی به شهرداری می پردازند و با اجازه شهرداری ، کف بعضی خیابان ها نقاشی می کشند. معمولا دور نقاشی شان چند تا کاسه هم می گذارند و ملت برای شان پول می ریزند. البته قیمت گچ پاستل مثل بنزین! اینجا گران است و این طفلک ها خیلی که کاسبی کنند پول گچ و شهرداری را در می آورند. شب هم ماشین شهرداری می آید و کف خیابان و نقاشی آنها را می شوید و می فرستد توی فاضلاب.
شاید به همین دلیل، میزان خود شیفتگی این بچه ها هم کمتر از بعضی دانشجویان هنری می شود که تخم دوزرده شان را روی در و دیوارشهر های مان مجبوریم تا آخر عمر تحمل کنیم.
اصولا اینجا "کاسه گذاشتن" کار زشتی که مخصوص طبقه محترم گدا و رمال و فال گیر باشد تلقی نمی شود و هرکس که هنرش خریداری داشته باشد، کاسه ای هم برای آن خریدار و سکه اش می گذارد.
اينها معني سرافکندگي و بي کلاسي جلوی در و همسایه و خاله خان باجی شان با مال ما یورویی چند سنت فرق دارد.
توریست آمریکایی مثل مور و ملخ همه جای این مملکت ریخته است. ظاهرا بیشترین خریداران آثار هنری گالری دار ها هم همین جهان خواران امپریالیست هستند و توی رستوران ها و کافه های باحال اینجا هم همین ها پول خرج می کنند و بهترین غذا ها را سفارش می دهند.البته بالا رفتن ارزش یورو در برابر دلار باعث شده آمریکایی ها کمی دست به عصا تر دلارهای شان را خرج کنند.

يک پليس ايتاليايي- همين آقای بالایی- با آن کلاه سفید آهنی اش می گفت آمریکایی که اینجا می آید من و همه را ملزم می داند به زبان او حرف بزنیم و برایش عجیب و غیر قابل قبول است که یک نفر فقط به ایتالیایی حرف بزند و زبان او را بلد نباشد.
هيچ اصراری برای ديدن مجسمه داود و بقيه کارهای ميکل آنژ در گالری آکادمی فلورانس ندارم. دلم نمي خواهد در اولين سفر مثل توريست هایی که به همه چيز فقط نوک مي زنند همه فلورانس را ببينم.
از ديدن اين همه هنر و زيبايي فلورانس داشتم خفه مي شدم و ترجيح دادم يک بار ديگر دوباره به فلورانس برگردم و آن را ببلعم.
تصویر داود در کتاب های چاپ ایران عمل خيلي سختي را تجربه کرده و يکي از اعضای بدنش را که ميکل آنژ کلي وقت روی آن گذاشته، برادران ارشاد اضافه تشخیص دادند وتوی کتاب های وطنی آن را از بیخ بریده اند.
"باران بیاید،
تنها میمانم."
«نیمکت میگوید»
--
يک مشت عکس روی موبایلم ذخیره شده که وقت هایی که دوربین همراهم نبوده با دوربین موبایل گرفته ام و به هیچ دردی نمی خورند مگر این که هایکویی بزنم تنگشان و بگذارم اینجا:
هایکوهای موبایلی.
جايي نويسنده ای –که نامش يادم نيست- ايتاليایی ها را ایرانی ترین مردم اروپا نامیده بود.
مثل خودمان کم حرف و پر کار و پرحوصله اند!
اما کوچه و خیابان های اینجا به شهرهای ما که دیگر نشانی از زیبایی ایرانی ندارند، شبیه نیست.
در ونیز مردم به نمای خانه ها دست نزده اند و هر چند که داخل خانه ها مدرن و امروزی است اما نمای آنها حتی اگر کمی خراب هم شده، دست نخورده باقی مانده است.
چرا ما سنگ فرش خیابان های مان را با آسفالت پوشاندیم و فکر کردیم این طوری "توسعه یافته" می شویم؟ کدام شیر پاک خورده ای سنگ مرمر سفید و آجر سه سانتی و نمای آلومینیومی و شیشه های سبز آب حوضی را به در و دیوار شهر های ما چسباند و ما را اینقدر کج سلیقه و زشت کرد؟
در ميدان سن مارکو ونيز، که از آنجا هایی است که آدم اگر يک کم ضعف اعصاب داشته باشد، از عظمت و زيبايي اش پس مي افتد، يک گالری کوچک شخصي است که تعدادی از مجسمه های برنز سالوادوردالی، سراميک ها و تابلوهای پابلو پيکاسو و مارک شاگال(نقاش روسی) را مثل نقل و نبات گذاشته دم دست.
دوست من که باورش نمی شد کار اصل این غول ها را این طور بی سرو صدا و بگیر و ببند جلوی آدم بگذارند، عاقبت رفت جلو و از پیرمردی که پشت میز نشسته بود پرسید، بابا جان این کارها اصل است؟
و پیرمرد هم با لحنی که انگار جواب فحش ناجوری را می دهد گفت بله اصل است.
یگ جفت دستکش سفید پارچه ای هم گذاشته بودند کنار یک سری اتود که روی کاغذهای بزرگ زده شده بود و نوشته بودند : لطفا برای دیدن اتود های تابلوی گرنیکا (Guernica) پیکاسو حتما از این دستکش استفاده کنید!
--
مرتبط: کلکسیون "پگی گوگنهايم" ونيز
با کدام به مقصد می رسید
من توی ایتالیا خیلی گشتم بیلبوردی پیدا کنم که یک بابایی از زیرش رد شود یا گدایی زیرش گدایی کند یا چه می دانم از همین عکس های بیلبوردی که یک چیزی را کنار آن می گذارند.
ازطرفی نور و حال و هوای اینجا جوری است که آدم دلش می خواهد عکس تبلیغاتی و مد بگیرد.
مثل این تستی که زدم: ساق ایرانی و پورش آلمانی در فلورانس ايتاليايي.
البته نورش زیاد خوب نیست چون خدای اینجا از آن بالا هی نور را کم و زیاد می کند و هر لحظه نور یک بازی قشنگی دارد که اگر زود نجنبی از دستش می دهی.
دلم هوای هندوستان کرده بود، سر از فلورانس و ونیز در آوردم.
از مدتها پیش عزا گرفته بودم که خرداد امسال چه گلی به سرم بگیرم با این سی سالگی که دارد می آید و حس خوبی ندارد که آدم بعد از سی سال زندگی، احساس بی سوادی و کم تجربگی و در یک کلام ضعف کند.
ولی سفر ایتالیا و به خصوص ونیز و فلورانس، به کمک بهترین دوستم که همراهم بود، جهنم سی سالگی را مثل نبات توی چای، آب کرد- حالا مثال قحطی بود؟-
خیلی از چیزهایی را که عکس و شرح شان را در کتاب های تاریخ هنر خوانده بودم، حالا جلوی رویم بود، کارهای داوينچي و ميکل آنژ و بقيه غول هایی که نام شان به اندازه این دو نفر معروف نیست اما آثارشان آدم را دیوانه می کند.
در نوشته های بعد برایتان می نويسم که چطور توی گالری کوچکي شبيه يک مغازه، در ميدان سن مارکو ونيز، کارهای اصل پيکاسو، دالي و شاگال را گذاشته بودند.
فعلا قسمتی از مقدمه سفرنامه ایتالیا فروغ فرخزاد را بخوانید که انگار امروز در باره بخشی از هنر مملکت ما گفته شده است:
«...آن قدردر آن دیدنی ها جلال و عظمت هنری نهفته است که مسلما قلم من نه قدرت و نه صلاحیت توصیف و تشریح آن ها را می تواند داشته باشد، فقط باید رفت و دید و آموخت و بعد از آن لب فرو بست و به جای سخن بی هوده گفتن، خاموش نشست و به فکر تقلید نبود زیرا آن چه که در آن جا وجود دارد کمال هنر است...
چه قدر خوب بود اگر بعضی از هنرمندان مملکت ما که هر روز اثری از آثار با ارزش شان را روی جلد مجله ای به چاپ می رسانند، می رفتند و می دیدند و درک می کردند که آن راهی را که آن ها تازه در آن قدم گذاشته اند سال ها پیش، قرن ها پیش ديگران رفته و به کمال رسانده اند و تلاش آن ها، غرور آن ها جز این که انسان را به خنده بیاندازد نتیجه دیگری ندارد.»
عکس: Piyal Adhikary
رقص در جشن رنگ ها (Holi) که هنديان فرارسيدن بهار و پيروزی خير بر شر را با آن جشن مي گيرند.
من نمي فهمم چرا کوله ام را بر نمي دارم بروم زاهدان ، از آنجا بروم پاکستان و بعد هم هند، اين هند لعنتي که بد جوری وسط اعصابم است با آن آدمهای آرام و قانع و رنگ های ديوانه کننده اش.
شايد سال آينده بالاخره خودم را به جشن رنگ Holi رساندم.
به نظرم اغلب "ضعف" را با "دلتنگي" اشتباه مي گيريم.
گاهی واقعا دلم برای پدر تنگ می شود اما حتی مزارش هزارکیلومتردورتراز منست.
به جای دلتنگي به روزهايي فکر مي کنم که کنارهم بوديم ولی من اصلا نمي ديدمش، گاهي سه ماه يا يک سال مي شد که سفر بودم؛ من دنبال جهان گشايي های خودم بودم ولی کنارم را نمي ديدم.
ياد دوستي افتادم که فاميلش "جهان بين" بود و تعريف مي کرد در مجلسي پايش به چيزی بند شده و زمين خورده بود، يک نفر صدايش را بلند کرده بود که يارو جلوی پايش را نمي بيند اسمش را گذاشته اند جهان بين!
خانم "سندی سکوگلاند" آمريکايي و متولد 1946 است
او عکاس است و در چند دانشگاه و کالج هنر، عکاسي، اينستاليشن و کاربرد مالتي مديا - مخصوصا- در آثار مفهومي را درس مي دهد.
این خانم معمولا در یک اتاق معمولی، اشیا و مدل هایش را می چیند و از تمام جزییات صحنه حتی در و دیوار، برای ارائه کارش استفاده می کند.
چند تا از کارهایش:
"گربه های رادیو اکتیو" 1980
عکس: ايزابل استوا هرناندز