
من سکوت مي خواهم
تنها پنج چيز آرزو مي کنم،
پنج معيار گزيده.
نخست عشق جاودانه.
دوم، ديدار پاييز.
نمي توانم به بودن ادامه دهم،
بي برگهايي که مي رقصند و
بر خاک فرو می افتند.
سوم، زمستان پر هیبت
بارانی که دوست می داشتم،
نوازش آتش،
در سرمای خشن.
چهارم، تابستان
که چون هندوانه ای فربه است
و پنجم، چشمان تو
بدون چشمانت نخواهم خفت.
جز در نگاهت وجود نخواهم داشت.
به خاطر تو در بهار دست می برم
تا با چشمانت در پی من آیی.
دوستان!
تمام آرزوی من همين است.
کمي بيش از هيچ، نزديک به همه چيز.
اکنون اگر بخواهند، مي توانند بروند
من چندان زيسته ام که آنان
روزی به ناگزير
بايد فراموشم کنند.
و نامم را از روی تخته سياه پاک کنند.
قلبم از پا نيفتادني بود.
اما به خاطر آنکه خواهان آرامشم،
هرگز مينديشيد که مي خواهم بميرم.
خلاف اين درست است
مي خواهم زندگي کنم.
باشم،
و به بودن ادامه دهم.
اما من نخواهم بود، اگر درون من
دانه از جوانه زدن بازايستد.
هرگز صدای خود را بدین روشنی نيافته ام
هرگز چنين، از بوسه ها غني نبوده ام.
مرا با روز تنها بگذاريد
من رخصت زادن مي خواهم.
--پابلونرودا ( مابسياريم)
دلم از اون سفرها می خواد. همون حال و هواها.
"کمي بيش از هيچ، نزديک به همه چيز"
anam arezost ke gofti dostam.har ja hasti khosh bashi.bad ham enghadr be in daste bandiha va band baziha ahamiyat nadeh be cool.
--
سلام رضا جان
درست می گی . اگه باند بازی و دسته بندی برام اهمیت داشت منم میرفتم توی یکی از همین به قول تو باند ها و دارو دسته ها.
خوش باشی.