دوشنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶April 30, 2007 1:56 PM
Viva Picasso عکس : ديويد داگلاس دانکن

بيشتر مجموعه عکس هايي که در باره شان نوشته ام مربوط به دهه هشتاد ميلادی مي شوند اما قبل از آن هم فوتو ژورناليست های تاثير گذاری مثل "ديويد داگلاس دانکن" مقاله های تصويری خلق کردند که نمونه و مدلي برای کارهای بعدی شد.
در تابستان سال 1956 دیوید، عکاس 30 ساله که او را به عنوان عکاس جنگ می شناختند، خیلی اتفاقی از خانه "پابلو پیکاسو" سر در آورد و از آن موقع تا مرگ پيکاسو، دوست نزديک و عکاس شخصی او شد.

duncan-picasso.jpg

دیوید در کنار عکاسی از پیکاسو، ژاکلین و دو فرزند آنها در خانه شان در جنوب فرانسه، از نقاشی های او هم عکس گرفت.
پیکاسو که با کسی شوخی نداشت و اجازه نمی داد هر کسی هنگام نقاشی به استودیو اش وارد شود به دیوید اجازه داده بود آزادانه از او عکاسی کند.
در سال 1958 مجله "پاری مچ" مجموعه عکسی به نام" پیکاسو در خانه" منتشر کرد که تبدیل به مدل و الگوی تهیه این نوع مقالات تصویری از زندگی هنرمندان شد.
دیوید تا پیش از درگذشت پیکاسو 10 هزار نگاتیو، از او و نقاشی هایش تهیه کرد و دوست قابل اعتماد او باقي ماند.

032.jpg

"ديويد داگلاس دانکن" متولد 1916 کانزاس سيتي آمريکا است و کتابي هم از عکس های ايرانش در سال 1946 چاپ کرده که از سفر که برگردم، چند تايي را اسکن مي کنم و مي گذارم.

پيکاسو و ژاکلين در آمريکا 1957
یکشنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶April 29, 2007 5:20 PM

امروز صبح اگر گذرتان به بازار تهران مي افتاد، خيل خريداران و فروشندگاني را مي ديديد که با استناد به خبر"سقوط دلار" در صفحه اول روزنامه ايران، انتظار کاهش قيمت دلار را داشتند:


iran-dollar.jpg

اما نمودار نوسان قيمت برابری دلار و ريال به روايت بانک مرکزی ایران چيز ديگری را نشان مي دهد:

bankmarkazidollar.jpg

با تيتر روزنامه، قيمت دلار و مسکن و گوجه پايين نمي آيد.

یکشنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶April 29, 2007 2:34 PM

در زمانی که موضوع هایی مثل جنگ، فقر و بیماری سوژه خیلی از فوتو ژورنالیست های دنیا را تشکیل می داد "اریک ولی" به سراغ "جویندگان عسل " ( هانی هانترز- کلمه "هانی" انگلیسی در اینترنت ایران فیلتر است ضمنا)
در نپال و تبت رفت. او که قبل از عکاسی کمد سازی می کرد با همسرش در یکی از همین سفرها آشنا شد و زبان محلی هم یاد گرفت.
محلی ها با طناب های 120 متری از کوه و دره بالا می رفتند و از کندو های عسل زنبور آپریس لابوریوسا، بزرگترین زنبور عسل جهان، عسل می گرفتند.
اولین بار گزارش تصویری او در شماره نوامبر 1988 مجله نشنال جئوگرافی چاپ شد و عکس جلد مجله هم یکی از عکس های داستان او بود.


h-hunter-ng2-.jpg

خوانندگان و بینندگان مقاله خیلی از کار او و مقاله تصویریش استقبال کردند و "اریک" به کارش ادامه داد و فیلم مستند معروفی هم از جویندگان عسل نپال و تبت ساخت.
اين داستان جوايز زيادی از جمله World press photo را نصيب او کرد.

h-hunter-ng2-.jpg

اريک در سال 2001 از توانایی خودش ناامید شد و گفت " دیگر قادر به باز آفرینی احساسی که آن موقع ها داشتم نیستم و ديگر نمي توانم احساسم را از چيزهايي که شاهدش بوده ام خلق کنم."
کاش می شد کمی از احساس اعتماد به نفس بیش از حدی را که در بعضی آدم های مملکت مان موج می زند، برایش بفرستیم، این طوری هم اریک دچار ناامیدی نمی شد هم بعضی از ماها ورم "سندرم حاد اعتماد به نفس مزمن" مان کمی می خوابید.


h-hunter-ng3-.jpg

اين هم خود نابودش؛ لازم است بگويم "اريک ولي" سمت راستي است؟
جمعه، ۷ اردیبهشت ۱۳۸۶April 27, 2007 2:39 PM

درباره فيلم BLOW-UP (در ايران آگرانديسمان)



فیلم آگراندیسمان را بالاخره دیدم.
در باره این فیلم دیگران چيزهايي نوشته اند که به آنها لينک داده ام، اما مي دانستيد اين فيلم باعث استقبال دانشگاه ها از ايجاد دپارتمان عکاسي و توسعه رشته عکاسي در کالج های زيادی در آمريکا شد؟

من شيفته شخصيت پردازی آنتونيوني( مخصوصا عکاس که کاراکتر اصلي فيلم است) و بازی او با مفهوم"حقيقت" شدم.
فيلم های زيادی ديده ام که در آنها شخصيت عکاس، احمقانه يا فانتزی تصوير شده است. اما عکاس فيلم آنتونيوني درگیر مفهوم حقیقت است.
خود آنتونیونی به نظرم بهترین حرف را درباره عکاس و فيلمش گفته:

"واقعیت گم می شود،بتدریج و مدام تغییر ماهیت می دهد...هر وقت گمان می کنیم آن را یافته ایم ،تغییر ماهیت می دهد...شخصا،همیشه نسبت به آنچه که می بینم بی اعتمادم؛به آنچه که تصویری به من نشان می دهد،چون نمی توانم آنچه پشت آن نهفته است تصور کنم.عکاس فیلم آگراندیسمان که یک فیلسوف نیست،می خواهد از نزدیک ببیند،اما پیش می آید که به دلیل درشت نمایی بیش از حد شئ،آن شئ متلاشی و در نهایت محو می شود.بنابراین،در یک لحظه واقعیت را به چنگ می آوریم،اما بلافاصله لحظه ی بعد آن را از دست می دهیم."
منبع

هزار تو :آگراندیسمان(Blow up)
اثر میگل آنجلو آنتونیونی، 1966، ونسا ردگریو، سارا مایلز، دیوید همینگز، فیلم‌نوشته‌ی آنتونیونی بر اساس داستان کوتاهی از خولیو کورتازار
واقعیت چیست و خیال چیست؟ توهم تا کدام مرز می‌رسد؟ آیا با بزرگ‌نمایی به واقعیت بیش‌تر نزدیک می‌شویم یا خیال را پررنگ‌تر می‌کنیم. تصویری که از دریچه‌ی ویزور دوربین عکاسی دیده می‌شود، تا چه اندازه قابل اعتماد است؟ و فکر نکنید اگر آگراندیسمان را ببینید، پاسخ را به دست می‌آورید!
(گویا خیلی به گفتار متن تیزرهای سینمایی شبیه شد!) فراموش نکنید که این فیلم متفاوت از آنتونیونی را با کیفیت تصویری خوب ببینید.



کاوه مشکات: تمام این ها ذات است اما واقعیت در بیرون از این فروشگاه ها عریان ایستاده. حقیقت درست در بغل دست ما است. نمود بارز فاصله بین واقعیت و حقیقت در سکانس انتهایی فیلم آگراندیسمان آنتونیونی جلوه گر می شود.آنجا که توپ تنیس فرضی جلوی پای عکاس می افتد و او با اشاره افرادی که داخل زمین تنیس هستند توپ را برایشان پرتاب می کند.در این مدت بیننده چیزی جزء انگشتانی دستی که وانمود می کنند توپی را در بر گرفته اند نمی بینند.توپ تنیسی وجود ندارد ولی این حقیقت است یا واقعیت است؟

جهان تلخ و بسته آنتونيونی
سال ها است كه هر بحثى درباره سينماى مُدرن، به «ميكل آنجلو آنتونيونى» مى رسد
از میان ابرها؛ درحاشیه فیلمنامه"آگراندیسمان"
شخصیت پردازی در سینمای آنتونیونی

پنجشنبه، ۶ اردیبهشت ۱۳۸۶April 26, 2007 1:37 AM

arezoo.jpg

من سکوت مي خواهم

تنها پنج چيز آرزو مي کنم،
پنج معيار گزيده.

نخست عشق جاودانه.

دوم، ديدار پاييز.
نمي توانم به بودن ادامه دهم،
بي برگهايي که مي رقصند و
بر خاک فرو می افتند.

سوم، زمستان پر هیبت
بارانی که دوست می داشتم،
نوازش آتش،
در سرمای خشن.

چهارم، تابستان
که چون هندوانه ای فربه است

و پنجم، چشمان تو
بدون چشمانت نخواهم خفت.
جز در نگاهت وجود نخواهم داشت.
به خاطر تو در بهار دست می برم
تا با چشمانت در پی من آیی.

دوستان!
تمام آرزوی من همين است.
کمي بيش از هيچ، نزديک به همه چيز.

» ادامه مطلب

چهارشنبه، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶April 25, 2007 7:51 PM

از انقلاب ايران خيلي ها عکاسي کرده اند. ژيل پرس، عکاس معروف فرانسوی يکي از آنهاست.
بعضي ها معتقدند "مرغ همسايه غاز نيست" و عکس های عکاسان ایرانی خيلي بهتر از عکس های "پرس" است.
اما او خودش در باره اين عکس ها مي گويد:
« اين عكس ها، كه در يك دوره زمانى ۵ هفته اى از دسامبر ۱۹۷۹ تا ژانويه ۱۹۸۰ [آذر و دى ۱۳۵۸] گرفته شده اند، نه نمايانگر تصويرى كامل از ايران هستند و نه گزارش نهايى آن دوران.»
"پرس" که عکس های ايرانش اول در نيويورک تايمز چاپ شدند، سال 1984 آنها را در کتابي به نام "تلکس ايران" منتشر کرد. نکته جالب در باره اين کتاب مقدمه آن است که زنده ياد "غلامحسين ساعدی" نويسنده ايراني آن را نوشته است.
پارسال يک عکاس آلماني که به ايران آمده بود به من گفت « قبل از آمدنم به ايران "ژيل پرس" را ديدم. وقتي فهميد به ايران مي روم گفت: به تهران برو و زيباترين زنان دنيا را ببين.»

gp_telex_1.jpg
طرفداران آيت الله کاظم شريعتمداری در تبريز
geel-press-Telex-Iran.jpg
معتادان هروئيني در خيابان گمرک تهران
gp_telex_2.jpg



gp_telex_3.jpg

سه شنبه، ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶April 24, 2007 12:13 AM

"نادو کندر" متولد 1961 است. عکاس مشهوری است که عکس های هنری و تبلیغاتی اش بسیار مورد توجه منتقدان قرار گرفته است.
مجموعه عکس Beauty's Nothing که با الهام از شعر "راينر ماريا ريلکه" ( شاعر آلماني ) گرفته، از کارهای مهم اوست:
"Beauty's Nothing/but the first touch of terror/we're just able to endure/and we adore it so much/because it serenely distains destroy us."

(ترجمه فارسي:
زیبایی چیزی نیست
جز آغاز وحشتی که هنوزش تحمل می کنیم
و از آن رو ستایشش می کنیم
چون اجازه می دهد که از پای در آییم
هر فرشته ای هراس انگیز است.)

عکس های او را اغلب باید دوباره ديد:


man-woman.jpg


در نگاه اول به نظر عکسي روتوش شده و "فوتو شاپي" مي آيد. اما "کندر" به جاي اين کار وقتش را صرف يافتن زن و مرد جواني کرده که لاغر و باريک و تقريبا هم هيکل هستند.
با پيدا کردن اين مدل ها، قرار دادنشان جلوی دوربين، طوری که انگار پاها مال يک نفر است، کار خيلي سختي نيست. پيدا کردن ايده نو و خلاق بودن است که هميشه دم دست نيست.

فکر کنيد توليد کننده پوشاکي مثل "لي وايز" به همچين آدمی سفارش عکس تبليغاتي بدهد، نتيجه اين مي شود که به جای قرار دادن مدل های مکش مرگ ما جلوی دوربين و عکس گرفتن از باسن و خشتک آنها و فرو کردن مارک لباس توی چشم و مغز مخاطب، "کندر" عکس هایی مثل این دو تا می گیرد و تحویل "لی وایز" می دهد:


levis1.jpg


levis2.jpg

یکشنبه، ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶April 22, 2007 11:34 AM

اين عنوان مطلبي است که در صفحه "تصوير روز" روزنامه کيهان2-2-1386 چاپ شده است.
اين هم گزارشي از جلسه ای که دوستان کاوه برگزار کردند.

وقتي دوستان... باشد برای بعد.

جمعه، ۳۱ فروردین ۱۳۸۶April 20, 2007 11:39 PM
richardsw1.jpg
richardsw2.jpg


سال 1981 یوجین ریچاردز، عکاس آمريکايي عکس هايش را از زني که به سرطان سينه مبتلا بود، زد زير بغلش و رفت سراغ مجله ها که داستانش را چاپ کند، اما هيچ مجله ای حاضر نشد عکس های او را چاپ کند آنها مي گفتند مخاطبان علاقه ای به این داستان وحشتناک ندارند. يوجين ولی به کار روی داستان و جستجوی مجله ای برای چاپ آن ادامه داد تا اين که مجله "امريکن فوتوگرافر" مقاله تصویری او را در 14 صفحه با نا م "سفر دوری" چاپ کرد، "دوری" يا " دوروتی لینچ " زني بود که اجازه داد ريچاردز از او عکس بگيرد. آن موقع سرطان و به خصوص سرطان سينه جزو موضوع های ممنوعه عکاسي بود.

یک سوتیتر مقاله، سوالی است که پزشک از دروتی می پرسد:
asked if she left less of a woman
"No, I'm happy to be alive"

ريچاردز بعد از يک رابطه طولاني و نزديک با دروتي ازدواج کرد و هم چنان از جنگ او با سرطان، و خودش که حالا جزيي از زندگي دروتي بود عکاسي کرد.
دو سال بعد دروتي در گذشت و در سال 1986 ريچاردز کتابي به نامExploding into life را از اين ماجرا منتشر کرد.
کار او رابه عنوان شاخصه ای در تاريخ فوتوژورناليسم به نام autobiographical photojournalism
(چه اسم خفني)مي شناسند.
مجله "پي دي ان" در شماره ويژه اش او را يکي از 20 عکاس برتر جهان معرفي کرده است.

این هم عکس خود خوش تیپش:


richards.jpg

مزيد امتنان خواهد بود دوستان خارج نشين اين کتاب را تهيه کنند و همراه با يک سنگ پاي قزوين، به من هديه دهند.

جمعه، ۳۱ فروردین ۱۳۸۶April 20, 2007 2:02 PM

کم کم سه ماه مي شود که سايت کارگاه به روز نشده است. روزهای اول که محمد تهرانی عزیز خبر را اعلام کرد، آه و شيون هايي از گوشه و کنار شنيده شد اما خيلي زود مثل همه اتفاق های مشابه، توقف فعاليت سايت کارگاه هم به فراموشي سپرده و عادي شد.
يادم هست يکي دو نفری که شايد کار هايشان - به هر دليلي- در کارگاه نبود، اين طرف و آن طرف شايع کرده بودند که کارگاه از جاهايي بودجه مي گيرد!
ولي کاش اين شايعه واقعيت داشت تا شاهد وقفه- مي گويم وقفه چون مي دانم تهراني و کارگاه دوباره به فعاليتشان ادامه خواهند داد- در فعاليت کارگاه نبوديم.
فلان مجله را با ساختمان سه طبقه و امکانات ريز و درشتش مقايسه کنيد با سايتي که محمد تهراني سال ها يک تنه –هر چند که خيلي ها به او کمک مي کردند اما کارگاه با اتکا به وقت و انرژي که تهراني صرفش مي کرد زنده بود- آن را سر پا نگه داشت. توليد محتوای سايت او را با مجله هايي که حرفي جز تکرار، برای گفتن ندارند، مقايسه کنيد.
کساني که از راه انداختن يک وب سايت جمع و جور و معمولي برای تشکيلاتشان نا توانند و بودجه ها و امکانات کلاني که در اختيارشان است به خاطر بي سوادي و ناتواني شان هرز مي رود، با پول و بودجه ای که اگر دست امثال تهراني باشد، صد "کارگاه" با آن مي سازند، محصول هایي توليد مي کنند که حتي محتواي آنها اطلاعات درست و صحيح را هم عرضه نمي کند.
هيچ کس به آنها اعتراض نمي کند، تريبون در دست آنهاست و هر چه بگويند ملاک و معيار است.
عده ای مي فهمند اما روابط عمومي شان قوی است و اعتراض نمي کنند چون منافع شان به خطر مي افتد.
عده ای هم بي تفاوتند و نه توليد آن رطب و يابس برايشان مهم است و نه توقف فعاليت جاهای معدودی مثل کارگاه.

چهارشنبه، ۲۹ فروردین ۱۳۸۶April 18, 2007 1:27 PM

A lone Jewish settler challenges Israeli security officers during clashes that erupted as authorities cleared the West Bank settlement of Amona, east of the Palestinian town of Ramallah. Thousands of troops in riot gear and on horseback clashed with hundreds of stone-throwing Jewish settlers holed up in this illegal West Bank outpost after Israel?s Supreme Court cleared the way of demolition of nine homes at the site

جايزه ده هزار دلاری پوليتزر در بخش تک عکس خبری به Oded Balilty عکاس AP اهدا شد.
وقتي عکس های برنده World press photo امسال را ديدم تعجب کردم که جايزه اول را به اين عکس ندادند. از آن عکس لبنان و دليل انتخابش چيز زيادی نفهميدم.

Awarded to Renée C. Byer of The Sacramento Bee for her intimate portrayal of a single mother and her young son as he loses his battle with cancer.

byer10_jpg.jpg


byer19_jpg.jpg

byer20_jpg.jpg

در بخش مجموعه عکس هم جايزه به خانم Renée C. Byer رسيد به خاطر عکس های سياه و سفيدش از مادر و پسری که سرطان دارد. داستان غم انگيز خانم Byer با مرگ پسر تمام مي شود.

جهانگير رزمي هم جايزه ده هزار دلاریش را بعد از 28 سال، 21 ماه مه در دانشگاه کلمبيا دريافت مي کند.

دوشنبه، ۲۷ فروردین ۱۳۸۶April 16, 2007 12:51 AM

دیروز در ساختمان مجله عکس جلسه ای با حضور هنگامه و مهرک گلستان برگزار شد که از تصميم هايشان در باره اينده جايزه کاوه گلستان گفتند.
مسعود امير لويي که گرداننده مجله عکس است در اين جلسه گفت:

« ببينيد الان سه چهار دوره جايزه کاوه برگزار شده
کدام تحليل عميقي از مجموعه مجنون، روسپي و کارگر بعمل آمده
يا کدام نقد مثمر ثمر و روشن گری از کار او چاپ شده؟
اين کار در حقيقت سه قسمت بوده
مجنون کارگر و روسپی
ويژگي اين کار چي هست؟ در حرکت از جز به کل و کل به جز
جامعه ما به سه جز در اون مقطع تقسیم میشه
يک فسمت کودکان هستن که مجنونن يه قسمتش زنان هستن که روسپي هستن
يه قسمت کارگرای ما هستن که مردای ما هستن که همه دارن چاه ميکنن يا ديواری بالا مي برن که خودشون بعدها نمي تونن استفاده کنند»

من تحليل امير لويي از مجموعه عکس "مجنون، روسپي و کارگر" اثر کاوه گلستان را نفهميدم. تحليل عميق و مثمر ثمری است لابد، که من متاسفانه نفهميدمش.
ممکن است کسي لطف کند و اين تحليل عميق را به زبان ساده برای من بگوید.(فايل صوتي تحليل- 304kb)

--
مهران عزيز، ممنون به خاطر فايل صدا
آرش هم در باره اين مطلب سوالي دارد

یکشنبه، ۲۶ فروردین ۱۳۸۶April 15, 2007 12:20 AM
budha-Azadeh.jpg

يک نفر که خودش بودا را روی کتابخانه گذاشته

دوشنبه، ۲۰ فروردین ۱۳۸۶April 9, 2007 11:38 PM

1- هر از گاهی بيلبورد های بزرگي در گوشه و کنار تهران مي گذارند که نام و آرم شرکت هاي مختلفي مثل کوکا کولا و ...را به عنوان "شرکت هاي حامی اسرائيل وصهيونيزم" معرفي مي کنند و از مردم مي خواهند کالا های توليد آنها را نخرند. شرکت والت ديزني هم درميان اين مغضوبين است.


logos.jpg
کلیک کنید روی عکس برای دیدن جزییات


2- هر روز در راه خانه از جلوی دارو خانه اي رد مي شوم که پشت ويترينش خمير دندان هاي Oral-B خوشکلي دارد که شکل و شمايل شخصيت هاي کارتوني والت ديزني روی آنها است.
يکي از آنها خمير دنداني است با تصوير "ماتر" جرثقيل اوراق و دوست داشتني من در کارتن "ماشين ها" که نشانش کرده بودم برای خودم! بخرم.


cars.jpg

3- روز اول نوروز 1386 شبکه اول تلويزيون دولتي ايران انيميشن "ماشين ها" توليد والت ديزني را پخش مي کند- لابد بدون پرداخت حق مولف- و دو سه روز بعد، که من برای خريد خميردندان مي روم حتي يک دانه از آن باقي نمانده است.

دوشنبه، ۲۰ فروردین ۱۳۸۶April 9, 2007 4:04 AM

اين آخرين و جديد ترين آبروريزی است که برای يک عکاس و نشريه ای که عکس را در صفحه اولش چاپ کرده پيش آمده است.
ساده است، حدس بزنيد کدام عکس دست کاری شده تا فردا در باره ماجرا بنويسم .


toledo_four_images_001.jpg

--

4 صبح این خبر را نوشتم و حوصله نداشتم بقیه اش را ادامه دهم.عکس بزرگتر همراه با توضيحات را جايگزين قبلي کردم. اما ادامه داستان:


بي دليل نبود که عکس ها را اينقدر ميکروسکپي گذاشتم، دستکاری عکس حتی در این اندازه هم خودش را نشان می دهد؛ به عکس آخر(پایین) نگاه کنید، در سمت راست عکس زیر تابلویی که عدد 19 را نشان می دهد پاهای یک نفر حذف شده اند، زیر تابلوی 17 و 18 هم دستکاری شده است.
عکاسی که این کار را کرده Allan Detrich است وکلی عکس هم در آرشیو آسوشیتد پرس داشته که بعد از این ماجرا همه را از آرشیو حذف و خودش را هم اخراج کرده اند.
آلن، در حالي که به اشتباهش اعتراف کرده و تيتر مطلبش را "من را ببخشید من هم آدمم" گذاشته، جریان را در وب لاگش نوشته است. بخشی از مطلب او :



I got one e-mail from someone who did not leave a name, but I can figure it out from the e-mail address:
"Why would you alter it at all? It was what it was". - M
Yes. it was what it was, but I wanted it perfect, and maybe that is where I went wrong, trying to be perfect, in the end showed my flaws...
I realize now, that this might be the end to my newspaper career, I am so sorry this incident happened plain and simple.

دوشنبه، ۲۰ فروردین ۱۳۸۶April 9, 2007 12:19 AM

نوشتم که اين عکس تبديل به نماد ضد دولت چين در رسانه های غربی شد.
اما حالا اين عکس را که در موقع گرفتن و انتشارش، حرف زدن درباره آن ممنوع و دردسرساز بود در موزه ای در چين به ديوار آويزان کرده اند و زیرش نوشته اند:
"ببينيد دولت باچه صبر و حوصله ای با مخالفانش برخورد کرد؟ ما مي توانستیم با تانک از روی اين مرد رد شويم و لهش کنيم، ولي اين کار را نکرديم."
يعني دو نيروی مخالف و هر دو طرف جبهه، اين عکس را سندي برای اثبات حرف ها و پروپاگاندای خودشان مي دانند و اين به نظر من قدرت عکس را نشان مي دهد که قضاوت نمي کند اما برای قضاوت بينندگان باز است.
عکاس، مقاله نویس، تحلیل گر و قاضی نیست اما اگر کارش را به بهترین شکل انجام دهد همه اینها از روایت او در نوشته ها، تفسیرها و قضاو ت هایشان استفاده می کنند.

نکته های زیادی در باره این عکس وجود دارد :
عکاس ها همه در هتل پکن بودند اغلب از لنز 400 میلیمتری استفاده کرده اند و محل استقرار تانک ها حدود هزار متر با هتل فاصله داشته است.
من عکس چارلی کول را بیشتر از بقیه دوست دارم وقتی چارلی در راه هتلش بوده پلیس نگاتیو هایش را می گیرد اما به هر حال او موفق می شود این عکس را به مجله نیوزویک برساند.
و جایزه world press photo راهم برای این عکس می گیرد.
چارلی کول بعد ها به بیماری روانی مبتلا می شود و به جزیره ارامی در اندونزی می رود و در یکی از خانه های چوبی قشنگی که روی آبند و آنقدر آرام، که می شود صدای عشقولانه ماهی های زیر پایت را هم بشنوی ، زندگی و صفا می کند.
مجله تایم در آوریل 1998 این عکس را در شمارو ویژه " 100 انسان موثر قرن بیستم" با عنوان
"شورشی ناشناس" چاپ کرد.
مجله لایف هم در سال 2003 آن را در میان " 100 عکسی که جهان را تغییر دادند" منتشر کرد.

منبع اطلاعاتم در باره عکس، کتاب Things as they are و فیلم مستند Looking for an icon (لينک ديگر) بوده است.

یکشنبه، ۱۹ فروردین ۱۳۸۶April 8, 2007 4:13 AM

اين عکس يکي از عکس های شاخص تاريخ فوتو ژورناليسم است. سه عکاس تقريبا از يک زاويه اما با کادر های متفاوت اين عکس را گرفته اند:

unforgettable-photos-15.jpg
چارلي کول، عکاس آزاد نيوزويک
jeff.jpg
جف ويدنر، آسوشيتدپرس
franklin.jpg
استوارت فرانکلين، مگنوم

عکس مربوط به اتفاقات و تظاهرات دانشجويي ميدان تيان آن من چين در سال 1989 است.
خودش گوياست و نياز به توضيحي ندارد، مردی با کيسه خريد روزانه اش جلوی ستوني از تانک را گرفته، يک انسان در برابر ستوني از فولاد و سرب داغ.
شبکه های سی ان ان و بی بی سی هم فيلمي از مرد که به "شورشي ناشناس" و Tank man معروف شد، و تلاش او برای متوقف کردن ستون تانک ها نشان دادند.
آن موقع بابای همين آقای بوش رييس جمهور آمريکا بود و در خطابه ای گفت –کمي ان طرف تر از نقل به مضمون- ما با تو هستيم قهرمان! فدای تو، وایسا همانجا و بترکون ما هواتو داریم!

نیروهای امنیتی می آیند و مرد را که موی دماغ تانک ها شده و واقعا توانسته بود تنهایی آنها را متوقف کند، مهرورزی می کنند و با خودشان می برند آنجا که عرب نی انداخت.
آدم هایی را با جرم کمتر از او در آن روزها به راحتی اعدام می کردند، تکلیف او که ماشین جنگ را متوقف کرده بود، معلوم است.
جیانگ زمین یکی دو سال بعد در جواب سوال خبرنگاری که سراغ این مرد را گرفته بود گفت
"فکر کنم هرگز کشته تشد"
بعدها یک روزنامه هنگ کنگی نوشت که مرد مقیم تایوان شده و آنجا زندگی می کند.
تا اینجای مطلب را داشته باشید تا فردا دقیق تر بقیه اش را ادامه دهم.
فقط یادتان باشد این عکس آن موقع عکسی ضد دولت چین تلقی می شد که رسانه های غربی مرتب از آن در رسانه هایشان استفاده می کردند.کار داریم با این قضیه.

یکشنبه، ۱۹ فروردین ۱۳۸۶April 8, 2007 3:40 AM

الان که ساعت 3 نصفه شب است و باز بی خوابی امانم را بریده، هوس کردم مطلبی در باره یک عکس معروف بنویسم اما قبلش باید از دوستانی که دلگرمی شان به من انرژی می دهد تا مثل تراکتور به نوشتن سری مطالب جدیدم ادامه دهم تشکر کنم. دوستاني مثل پرستو، عطا و علی.
حقيقت اين است که از بس اين روزها حالم بد است، خودم را بسته ام به نوشتن اين مطالبي که هيچ ربط و نشانه ای از حال و هول! آدم در آنها پيدا نمي شود. "چس ناله های رد دار" که در آنها مي شود رد محتويات دل و روده نويسنده را هم در آنها يافت، حداقل توی شرایط روحي و جسمي که من دارم، دوای دردم نيست.
از آذر ماه که دردم به اوج رسيد و اوايل زمستان که کارم به عمل و بيمارستان کشيد تا همين اواخر تقريبا خانه نشين بودم و جز کارهاي احمقانه، کاری که خودم را راضي کند انجام نداده ام. بد تر از همه، هيچ عکاسي نکرده ام، يعني توان برداشتن دوربين و حملش را، کمثل الحمار التي يحملون الکتاب، نداشته ام.
پنج – شش ماه گذشته شايد بعد از روزهای رفتن پدر، بد ترين روزها را گذرانده ام. آن روزها درگير بيماری ژيگولانس تری بودم که کلاسي داشت برای خودش: سندرم حاد خستگي مزمن! هيچ کس آن موقع باور نمي کرد اين قرتي بازی را حالا هم کسي باور نمي کند شبانه روز درد مي کشم.
حقيقتش من هم خيلي تلاشي نمي کنم برای اثبات اين قضيه. دليلش هم دو کلمه ساده است که اين روزها بد جوری توی مخم وول مي خورند دو تايي شان: که چي؟

بعد وسط همچين برزخي دوست نازنيني مي آيد وسط تنهاييت و تو را با خودش به زيبا ترين جای روی زمين مي برد و تمام دردت در شور و زيبايي که او سرشارت مي کند، ذوب مي شود و بعد که به هوش ميايي با خودت خدا،خدا مي کني که نکند دردت را به جان او ريخته باشي و او بی آن که بداني و فهميده باشي درد تو را با خودش برده و به جانش ريخته؟

ببخشید اگر به هوس خواندن مطلبی مثل قبلی ها آمدید و به این برخوردید. اینجا همین یک بار به صحرای کربلا زده ام، خوشبختانه حال فعلی آن قدر ادامه دارد که آن مطالب حالا حالاها ادامه پیدا کند، این را رد کنید زیر سبیلی و بعدی را بخوانید.

جمعه، ۱۷ فروردین ۱۳۸۶April 6, 2007 1:10 AM


ما عادت کرده ایم بعد از خرید روزنامه، اول صفحات آن را مرتب کنیم. گاهی فروشندگان روزنامه، ويژه نامه و ضمایم تبلیغاتی روزنامه ها- معروف به نیازمندی ها- را جدای از آنها در گوشه ای تلنبار می کنند و خریدار بعد از برداشتن آجر پاره روی روزنامه ها- و برداشتن روزنامه دلخواه، بايد ضميمه را هم از بغل بردارد و بچپاند وسط روزنامه.
"پازل" در حالی که ورق دومش صفحه 14 است و ورق آخرش صفحه 2 به دست خواننده می رسد و او باید پیش از مطالعه، آن را حل کند.
اغلب این شلختگی و ولنگاری به محتوای روزنامه ها هم سرایت کرده و صفحه آرایی جایش را در واقع به صفحه پر کنی داده است.
روزنامه هم محصولی است که نمی توان آن را بدون بسته بندی مناسب به دست مصرف کننده رساند، مرتب بودن صفحات و صفحه آرایی، بخش عمده کیفیت این بسته بندی را مشخص می کنند.
خیلی وقتها لای صفحات روزنامه ای که می خرید، کاغذ های تبلیغاتی ماست بند یا سالن اپیلاسیون محله تان هم برای افزایش اطلاعات عمومی و خصوصی شما قرار داده شده است که می توانید بعد از مرتب کردن صفحات روزنامه فکری هم به حال آنها بکنید.
--
اصطلاح "پازل" برای روزنامه های نا مرتب وطنی از دوستم رضا مسعودی نژاد است

چهارشنبه، ۱۵ فروردین ۱۳۸۶April 4, 2007 8:43 PM

روزانه حجم زیادی عکس خبری به مناسبت های مختلف در جهان تولید می شود بیشتر این عکس ها تاریخ مصرف کوتاهی دارند و عمرشان کم و بیش برابر عمر خبر اولی است که ضمیمه آن هستند.
این عکس ها به ندرت نقد و بررسی می شوند و کمتر به تاثیر آنها بر ذهن مخاطب پرداخته می شود.
یکی از خبر های اولی که همین اواخر مثل فیل های خبری دیگر هوا شد، انتشار اعتراف نامه خالد شیخ محمد درباره مسوولیت او در طراحی حمله های 11 سپتامبر بود.
زمانی که مجله تایم و خیلی نشریات دیگر عکس او را به عنوان مظنون تحت تعقیب برای اولین بار منتشر کردند، دو تصویر کنار هم از او دیده می شد که مردی آراسته و تر و تمیز را نشان می داد، البته در عکس ژیگول تر- شاید به عمد و شاید اتفاقی - کراواتش بریده و حذف شده بود.
در این عکس، شیخ محمد قیافه ای معمولی و حتی برای خیلی ها مقبول و آدم حسابی داشت:

khaled-sheikh-mohammad-time.jpg


اما در تصویری که اخیرا از او منتشر شد و یکی دو روزی عکس اول همه سایت ها و خبرگزاری ها بود، شیخ محمد را درب و داغان و بد تر از آن با زیر پیراهنی که بد جوری موهای تنش را نشان می داد، در جلوی دیواری که از او نابود تر بود می دیدیم:


khalid-sheikh-mohammad.jpg

بعد از انتشار این عکس، سیلی از جوک ها و کاریکاتورها ی مختلف با موضوع موهای بدن شیخ محمد و قیافه درب و داغانش، همه جا را پر کرد:

khaled-mohammad.jpg


khaled_sheikh-mohammad.jpg

شاید شیخ محمد قاتل هزاران انسان باشد شاید او سر دانیل پرل و خیلی های دیگر را گوش تا گوش بریده باشد اما سوال درباره انتشار چنین تصویری از اوست. آیا او و هر انسان دیگری حق دارد در باره سرو وضع خودش در تصویری که قرار است در برابر چشمان میلیون ها انسان قرار گیرد تصمیم بگیرد؟ کسی به او گفته « "شیخ محمد " در جریان باش که قرار است عکست را دنیا ببیند، می توانی لباس زندانت را تنت کنی و با تف به موهایت صفا دهی، امکانات اينجا همين است.» کسي چه مي داند؟ شايد شيخ محمد از نوجواني هميشه تنش را از نگاه بقيه پنهان مي کرده ، شايد از ترس ديده شدن آن موها هميشه يخه اش را تا ته مي بسته. شايد آن که تصوير او را با لباسي که سوراخي قاعده يک ديگ امام حسيني دارد، منتشر کرده، اين را مي دانسته. شاید مخ شیخ محمد آن قدر لوله بوده و بازجو و زندانبان آنقدر روی اعصابش رژه رفته اند که دیگر مجال و رمقی برای فکر کردن به سرو وضعش نداشته اما این وسط، نقش عکاس و رسانه چیست؟ این سوالی است که می شود در باره عکس های داخلی خودمان هم مطرح کنیم. مثلا تصاویری که از همین ملوانان دربند انگلیسی منتشر شد به نظرتان چگونه بود؟ یا آن عکس هایی که از یک مرد اعدامی در زاهدان - که گفته می شد تروریست است- منتشر شد و او را در حالیکه ادرارش جاری بود بر بالای چوبه دار نشان می داد. لطفا نظرتان را بنویسید.



دوشنبه، ۱۳ فروردین ۱۳۸۶April 2, 2007 10:47 PM

اين حاجي پدرسوخته

adnan%20hajj.jpg


دومين مراسم شاخ و شانه کشي ميان عکاس ها و بلاگرها در پارسال – که يک موردش را قبلا نوشتم- مربوط به افتضاح "عدنان حاج" عکاسی بود که در لبنان عکس هايش را به خبرگزاری رويترز مي فروخت و احتمالا جريانش را مي دانيد.
اين دفعه بلاگرها حرف حساب مي زدند، ماجرا از آن جا شروع شد که همان بلاگر معروف آمريکايي
" چارلز فاستر جانسون" نويسنده وب لاگ Little Green Footballs متوجه دست کاری يکي از عکس های رويترز از جنگ اخير لبنان شد و در وب لاگش ماجرا را همراه با عکس منتشر کرد.
جانسون جانور عجيبي است او که چند روز ديگر -13 آوريل- 54 ساله مي شود، گيتاريست Jazz است و در 29 آلبوم مختلف نوازندگي کرده. طبق آمار سايت تکنوراتي وب لاگ او جزو 50 وب لاگ محبوب اينترنت است.
بعد از آن که جانسون، پته عدنان حاج را روی آب ريخت، رويترز عکس های او را بررسي و اخراجش کرد تمام 920عکس او از آرشيو خبرگزاری حذف شد.
"حاج عدنان" مثل بعضي حاج آقا های ديگر از آن پدرسوخته ها و متقلب هايي بود که نامش در تاريخ ثبت شد. وقتی بلاگرها ماجرا را فهميدند اينترنت و منابع ديگر را براي يافتن عکس هاي عدنان زيرو رو کردند
و تازه معلوم شد که عدنان فقط در انگولک کردن عکس تخصص نداشته و هزار جور پدرسوخته بازی ديگر هم موقع عکس گرفتن از خودش در آورده و به مخاطبان قالب کرده است. او برای بسياری از عکس هايش که در يک روز خاص گرفته بود زير نويس های من در آوردی مي نوشت تا آن عکس ها را مربوط به روزهای مختلف نشان دهد و اين طوری وانمود مي کرد که مثلا يک هفته روی سوژه اش کار کرده. عکس هاي زيادی از او پيدا شد که در آنها يک شخص خاص – که احتمالا عدنان او را به عنوان مدل! استخدام کرده بوده –در جاهای مختلف و مثلا صحنه های متفاوت مناطق جنگي حاضر شده و در حال راه رفتن، گريه کردن و ژست های ديگر از او عکس گرفته بود.
اين وب لاگ را ببينيد که با چه دقت و جزيياتی پته حاج آقا را روی آب ريخته، آدم اگر هم مي خواهد به حق خشتکي را بادبان کند اين طوری بادبان کند.
مقايسه کنيد با روش های وطني بعضي از ما در برافراشتن بادبان، که فعلا قصد پرداختن به آن را ندارم.


تاثیر وب لاگ را صفا کردید؟ قابل توجه آنها که این رسانه را برگ چغندر فرض می کنند. درست است که نمونه های وطنی این جانسون خان و وب لاگش برای ما اگر نه نایاب، بسیار کم یاب است و فضای خیلی از وی لاگ هایمان را بطالت، خود شیفتگی، جارو جنجال وانتشار نفرت پر کرده، اما اینها دلیلی بر بی مایه فرض کردن این رسانه به طور عام نیست.

دوشنبه، ۱۳ فروردین ۱۳۸۶April 2, 2007 1:43 AM

kaveh%20golestan.jpg

امروز چهارمين سالگرد در گذشت کاوه گلستان است. به صدای کاوه که از کودکی و "فروغ" مي گويد گوش دهيد.
صدا را ازفيلم مستند "سرد سبز" ساخته ناصر صفاريان که در باره زندگي فروغ فرخ زاد است، ضبط کرده ام.

و خاطر ه ای از زبان مادر:
« اولين سفر بود که به اروپا می رفتيم. کاوه 9 سالش بود. برای آنکه حوصله اش سر نرود يک دوربين خريدم دادم دستش، گفتم عکس بگير، و او تمام مدت سفر عکس گرفت. در استانبول يا آنکارا بود که به باغ وحش رفتيم. قفس بزرگی بود که ميمون بزرگی درش بود. کاوه تا آمد از ميمون عکس بگيرد ميمون دستش را دراز کرد و دور بين کاوه را گرفت و رفت تو لونه اش. بالاخره رفتند رييس باغ وحش را آوردند و دوربينش را از ميمون گرفتند. از آن روز کاوه ياد گرفت که دوربينش را محکم نگه دارد تا ميمون های ديگر دوربينش را از او نگيرند».