پنجشنبه، ۷ دی ۱۳۸۵December 28, 2006 2:20 PM


حالا که آزاده و مريم عزيز خواسته اند، بايد اعتراف کنم، فقط امیدوارم بعد از خواندن این اعتراف ها به این نتیجه نرسید که اين عکس نوشته ها را يک ميگو تهيه مي کرده است.
مهم ترين شيرين کاری من برای بچه هاي هم سن و سال فاميل که البته بيشترشان دختر بودند، پنهان کردن يک پروانه نگون بخت توی دهنم بود. پروانه بيچاره با بازشدن دهن من بيرون مي پريد و پرواز مي کرد و بچه ها هم با ديدن اين صحنه شگفت انگيز اسکل مي شدند.
به خاطر همين شيرين کاری ها هميشه زخم و زيلي بودم، زخم زبان، تجربه دردناکي بود که يک بار موقع ياد دادن پرواز کردن! به بچه ها نصيبم شد، کاناپه را با کمک بچه ها وسط هال آورديم و من به بچه ها روش پرواز کردن از روی کاناپه را ياد دادم اما محاسباتم غلط از آب در آمد و روی کاناپه سقوط کردم و زبانم روی آن کشيده شد و يک تکه کوچکش ول داد و آويزان شد.


طبق تحقيقات دقيقي که انجام داده ام به اين نتيجه رسيده ام که حتي ميگوهای کف خليج فارس و نوعي پلانگتون که تنها موجود زنده درياچه اروميه است، قدرت جهت يابي بهتر و بيشتری نسبت به من دارند.
اگر لطف دوستان عزیزی مثل ع. ن. نبود، که هميشه از راه های مختلف از جمله با استفاده ازتکنولوژی موبايل، مشغول آدرس دهي و ناو بری من در سطح شهر تهران هستند، تا به حال از شدت گرسنگي در يکي از کوچه های بن بست، ريق رحمت را سر کشيده بودم.
همیشه یک ساعت زمان بیشتر را برای گیج و گول بازی هایم سر پیدا کردن آدرس در نظر می گیرم، قبل از راه افتادن انواع نقشه های زمینی و هوایی را مرور می کنم اما با این حال گاهی باز هم دیر به مقصد می رسم .اخیرا به تکنولوژی GPS هم مجهز شده ام اما حقيقتش چشمم از اين ماسماسک هم آب نمي خورد.
از رانندگي وحشيانه متنفرم، از راه گرفتن، راه ندادن، آينه به آينه رفتن، بوق زدن و اين چيزهای مسخره اي که بخشي از زندگي روزانه و درگيری هاي ما است. اما متاسفانه خودم هم بارها اين طوری رانندگي کرده ام چند بار هم تا مرز فرو کردن قفل فرمان، توی حلق راننده ای که گاو در برابرش مايکل شوماخر بوده پيش رفته ام. اين جور مواقع حالم از خودم بهم مي خورد.
خيلي وقت ها به کارهايي که انجام مي دهم دل نمي دهم، با اين که راه درست و تقريبا بي نقص انجام دادن آن کار را بلدم اما سرهم بندی و ماست مالي مي کنم. اين جور مواقع هم دل خوشي از دست خودم ندارم.
آدم هايي را که به نظرم هيجان انگيز و طرب ناک نيستند دوست ندارم. آنهايي که از ديد من زيبايي زنانه را نمي فهمند، نمي بينند و تحسينش نمي کنند، عاشق نمي شوند، بلد نيستند کسي را بغل کنند و کسي بغلشان نمي کند.
از دريوزگي و دروغ و تملق و کساني که مثل بيشتر مجری هاي راديو تلويزيون کلي گويي، ياوه گويي و گزافه گويي مي کنند متنفرم، از کلمه های احمقانه ای مثل "مي باشد" و "مي نمايد" و"معذالک" و"قس علي هذا" و قرتی بازی های کلامی فرنگی که زبان و فرهنگ مان را به گند مي کشند بي زارم.
عاشق زبان پاکيزه، شسته و رفته و ساده و سر راستم .
آدم های بد اخلاق و جدی که مثل برج زهر مارند اما کارشان را بي افه و قر و قمبيل و به بهترين شکل انجام مي دهند، دوست دارم.
از اسطوره سازی و بت پرستي فرار مي کنم. البته در دوره های کوتاهي که فکر مي کنم سنم مي طلبيده،
کساني برايم اسطوره و بت بوده اند: شمس، مولانا و ابراهیم به خصوص.
اعتراف مي کنم تا همين هفته قبل، کليد گرم کن شيشه عقب ماشين را به خيال اين که دکمه بخاری است مي زدم و به شکل احمقانه ای موقع رانندگي احساس گرما مي کرده ام.
از بين همه عکس هايي که اين سالها گرفته ام فقط پنج يا شش تا را دوست دارم و به نظرم بقيه شان چنگي به دل نمي زنند.
گاهي آدم جوگير، بد اخلاق، بي انرژی، قدر نشناس، شکاک و خودخواهي مي شوم، اما هيچ وقت بد خواه کسي نبودم.
فقط يک بار انتقامم را از ناحقي که در حقم شد گرفتم و حالش را بردم؛ اداره پست را به خاطر اين که نامه عزيزی را به دستم نرسانده بود، مهرورزی کردم و فيوز تابلو برق اصلي اداره پست مرکزی شهرمان را از جا در آوردم و فرار کردم.
از آب مقطرهايي که توی بخاری نفتي کلاس سوم رياضي ج انداختيم و سر کلاس بينش ديني منفجر شدند، از گلوله برفي که مهدي دوستم، به تحريک من ،به لامپ دويست وسط کلاس زد و لامپ روی سر آقاي ايرانمنش معلم خوشحال ادبياتمان ترکيد و باعث تعطيل شدن کلاس ادبيات تا آخر سال شد، از سنگي که به شوخي به طرف عليرضا، همکلاسي جديدم پرتاب کردم و در کمال تعجب به آينه تريلي هجده چرخي خورد که راننده سبیلوی عصباني داشت، از همه زنگ هایی که ظهرهای جهنمی کویر با علیرضا فشار دادیم و تیز فرار کردیم و رضای چاق و بیچاره که نمی توانست پا به پای ما بدود فحش هایش را با جان و دل شنید، از قيری که محمد حسين توی قفل در دفتر دبيرستان مان چپاند و مديرمان را آنقدر عصباني کرد که سر صف و توی بلند گو فرياد زد "پدر کسي که اين کار را کرده، موقع درست کردنش بسم الله نگفته" از سوراخ بزرگي که توی ديوار کلاس مان کنديم و ما را از اوضاع و احوال کلاس بغلي باخبر مي کرد تا اين که مدير بيچاره مان با کمک فراش مدرسه آن را گچ گرفت و من عکسش را دارم، وخیلی خراب کاری های دیگر، راضی و خوشحالم و حاضرم در هر دادگاه صالحه ای به همه آنها اعتراف کنم.
دوست داشتم فرزانه سالمي را دعوت به اعتراف کنم که دير شد و خودش لب به اعتراف گشود، ساناز اله بداشتي اگر تحويل بگيرد و بنويسد، آرمن، وحيد پوراستاد و رضا مسعودی نژاد را هم دعوت به اعتراف مي کنم.

Comments:
vahid:

منصور خیلی خیلی دوستت دارم

زهرا:

هميشه با آدم هايي كه روابط حسنه اي با حشرات داشته اند مشكل داشته ام.چه برسد به آنهايي كه حشره مي كرده اند توي حلقشان
--
زهرا خانم ، ممنون از لطف تان
ولي من هزارتا پروانه مي شناسم که حشره نيستند

صورتي:

سلام
عكسات خوبند ولي از اون بهتر اعترافات يلداييت بود كه من جزو بهترين اعترافات يلدايي انتخابش كردم و بهش لينك دادم!
--
ممنون صورتي جان، خدا از همه مون قبول کنه

پدرام:

الان تازه فهميدم جريان اين گوشي مبايل جديد و سيستم رهيابي كه روش نصب كردي از كجا آب ميخوره:))

hassan:

سلام
كاراتون در كودكي شگفت انگيز بوده و چقدر مثل من با اين تفاوت كه من تارزان ميشدم :)
راستي همين روزاست كه همه فيلتر بشيم از اين به بعد سايت و وبلاگ هم مجوز مي خواهد

پرستو:

احياناً از نوعی ديالوگ که مشخصاً جيغِ آزاده و ساناز رو درمیاره خوشتون نمیاد؟
:D
و طبقِ معمول: خنده ی بلندِ نصفه شبی به خاطر قلم جذابت.
--
چرا، البته اگر صاحب کمال و سخن فهمي، آدم رو همراهي کنه
:)

کاميرا:

عجب اعترافات سنگيني!

Farzaneh:

خیلی خجالت کشیدم استاد! مرسی
--
فرزانه جان واقعا حقيقت و احساس واقعيم رو گفتم

  ارسال نظر

If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.





photos

search

-->

Subscribe in Nasiriphotos 

Add to Google Reader or Homepage