دوشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۵December 4, 2006 4:14 PM


توی بخش جراحی هزار بار مریض رو به شکل های مختلف معاینه می کردند. یکی درجه بدنت رو چک می کرد یکی آب دهنت رو مزه مزه می کرد یکی سفتی بند تنبونت رو محاسبه می کرد و از همه جالب تر کارگر باحالی بود که وسط تی کشیدن و تمیز کردن اتاق می اومد سراغت و می گفت، جای عمل رو ببینم!
وقتی می پرسیدی برای چی؟ جواب می داد کار از محکم کاری عیب نمی کنه، یه بار کاتسف باید سمت چپ شکم یه مریض رو پاره می کرده، ولی اشتباه کرده و سمت راستش رو که سالم بوده پاره کرده .
اینجا بود که من فهمیدم چرا کاتسف قبل از عمل، خودکار به دست وارد اتاق شد و خودکارش رو مثل درفش تو دل و روده ما فرو کرد و جای عمل رو علامت زد.
...
وقتی لباس عروس رو پوشیدم وآماده ورود به اتاق عمل بودم حدود نیم ساعت جایی در ورودی اتاق عمل منتظر بودم. توی این نيم ساعت سه-جهارتا نوزاد وزائو رو مرخص کردن و اعصابم حسابی بهم ریخت.

اوضاع چندش آوری بود بعضی از پرستارها برای این که انعامی از همراهان زائو بگیرن، ادا واطوارهایی از خودشون در می آوردن.
مثلا زائوی بیچاره رو به حال خودش ول کرده بودن و نوزاد رو بغل می کردن و درحالیکه قربون صدقه اش می رفتن سراغ خانواده زائو مثلا مادرش می اومدند و می گفتند
خانم شما نمی دونید همه توی بخش شیفته دختر شما شدند بس که خانومه. نوزادتون هم از تمام بچه ها سالم و سرحال تره.
حالا مادر بزرگه بالاخره به خاطر تجربه هایی که داشت نوزاد ریقو رو که می دید به پرستاره می گفت ولی خانم این خیلی لاغره به نظرم؟ وپرستاره با آب وتاب می گفت نه خانم، 3کیلوئه، چاق ترین نوزاد امروزه.
جالب تر از این، همون کارگری بود که قبل از کاتسف می اومد و جای عمل رو بررسی! می کرد.
اينجا هم صد بار می اومد جلوی خانواده زائو و در حالی که تا کمر خم می شد مثلا به مادر زائو می گفت
خانم "خوشحال زاده" شما امری، فرمونی، کاری، چيزی به بنده ندارين؟ و خلاصه اينقدر خودش رو آويزون مي کرد و نظر کارشناسي مي داد تا يه پولی انعام بگيره و باز بره تو بخش جاهای عمل رو ديد بزنه.
بعضی از پرستارها سر دختر و پسر بودن نوزادها هم یه بازی هایی در می آوردن.
مثلا اگر نوزاد دختر بود موقع تحویل دادن می گفتند، بفرما اينم يه دختر پسرزا.
از اون طرف وقتی سراغ زائوی بیچاره می رفتن که رو به قبله به حال خودش رها شده بود بهش می گفتن،
آهای دختر! اين شوهرت که خودش رو کشت از بس خودش رو به درودیوار زد. معلوم میشه خیلی دوستت داره.
در حالیکه من می دیدیم یاروها سیبیل در سیبیل، مثل بز، بیرون نشسته بودن و عین خیالشون هم نبود.
طفلک دخترجوون به نظرمن – که دریای بی ساحل اطلاعات پزشکی هستم- بیش از هر چیزی نیاز داشت که کسی –مخصوصا اون شوهر یالقوزش- بغلش کنه وکنارش باشه. اما زائو رو همه رها مي کردن و مي چسبيدن به نوزاد و انعام دادن و گرفتن.
پررونق ترین بخش بیمارستان همین دکون دستگاه زایمان بود که من نمی فهمم چرا اینقدر رونق داره.
بحمدالله در زمینه تولید مثل به خودکفایی صد در صد رسیدیم.
جالبه که نوزاد هم با چاپلوسی و تملق و دروغ زندگیش رو آغاز میکنه و پا به جایی میذاره که از همون اول با دروغ و دریوزگی واردش میشه.
این بود نظرات گهربار فلسفی من، در باب تولید مثل و موضوعات دیگر.

Comments:
نفیسه:

خیلیییییییییییی عالی بود..خیلی! عین واقعیت بود..تجربه اش رو دارم.. .آخر پستت هم جالب بود...

  ارسال نظر

If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.





photos

search

-->

Subscribe in Nasiriphotos 

Add to Google Reader or Homepage