یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۵December 3, 2006 7:37 PM

zistan.jpg

درست شبی که من در بیمارستان بستری شدم، داییم در همین بیمارستان فوت کرد.
البته تا بعد از عملم به من نگفتند.از جوانی دچار دیابت شدید بود، چند سال پیش يک پایش را بريدند، چند سال اخیر آن یکی پا یش هم فلج شده بود.کليه اش پیوندی بود و بارها چشمش را عمل کرده بود.
بسیار گرم و خوش برخورد و شادی بخش آدم های دور و برش بود.
مادر با آن که خبر را تازه شنيده بود و قبلش کلي گريه کرده بود، وقتي به ملاقات من آمد، با شوخي و خنده من را روانه اتاق عمل کرد و من هيچ اندوه و ناراحتي در چهره اش نديدم. من اگر جاي او بودم قدرت اين کار را نداشتم.
دوسال پيش، پدر آخرين روزهای زندگي اش را در همين بيمارستان سپری کرد، روزهايي که من سفر بودم و وقتي خودم را رساندم، خيلي دير بود و اولين تصويري که از پدر ديدم،
زماني بود که او را شستشو مي دادند و در پارچه اي سفيد می پيچيدند و به من دادند تا به گورکن بسپارم.

Comments:
photoblog:

تسليت مي گم

شبدر 4 پر:

متاسفم ، برات آرزوی صبر و تنی سلامت میکنم

  ارسال نظر

If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.





photos

search

-->

Subscribe in Nasiriphotos 

Add to Google Reader or Homepage