پنجشنبه، ۷ دی ۱۳۸۵December 28, 2006 2:20 PM


حالا که آزاده و مريم عزيز خواسته اند، بايد اعتراف کنم، فقط امیدوارم بعد از خواندن این اعتراف ها به این نتیجه نرسید که اين عکس نوشته ها را يک ميگو تهيه مي کرده است.
مهم ترين شيرين کاری من برای بچه هاي هم سن و سال فاميل که البته بيشترشان دختر بودند، پنهان کردن يک پروانه نگون بخت توی دهنم بود. پروانه بيچاره با بازشدن دهن من بيرون مي پريد و پرواز مي کرد و بچه ها هم با ديدن اين صحنه شگفت انگيز اسکل مي شدند.
به خاطر همين شيرين کاری ها هميشه زخم و زيلي بودم، زخم زبان، تجربه دردناکي بود که يک بار موقع ياد دادن پرواز کردن! به بچه ها نصيبم شد، کاناپه را با کمک بچه ها وسط هال آورديم و من به بچه ها روش پرواز کردن از روی کاناپه را ياد دادم اما محاسباتم غلط از آب در آمد و روی کاناپه سقوط کردم و زبانم روی آن کشيده شد و يک تکه کوچکش ول داد و آويزان شد.


» ادامه مطلب

شنبه، ۲ دی ۱۳۸۵December 23, 2006 11:35 PM

فیلم Looking for an Icon که روز چهارشنبه هفته گذشته در برنامه معرفی بنیاد World press photo در موزه امام علی تهران پخش شد، درباره عکس های شاخص عکاسی مطبوعاتی و خبری مانند عکس معروف ادی آدامز از کشتن فردی مشکوک به عضویت در نیروهای ویت کنگ ها در ویتنام است.
Murder of A Vietcong by Saigon Police Chief, Eddie Adams (Vietnam, 1968)

در جایی از فیلم، ادی آدامز می گوید پليسي که با هفت تیر آن مرد را کشت، می گفت بودا مرا خواهد بخشید.
در چند صحنه از این فیلم مستند به عکس معروف دیوید ترنلی از سربازان مجروح آمریکایی در جنگ اول خلیج فارس اشاره می شود.

photo: David Turnley

منتقدی در باره این عکس می گوید
«این عکس را ارتش آمریکا می تواند در برنامه های تبلیغاتی اش استفاده کند و بگوید ببينيد چگونه سربازان و جوانان ما در جبهه جنگ برای آسايش و امنيت ما مي جنگند و از اين حرف ها.
مخالفان امريکا مي توانند اين عکس را در صفحه اول روزنامه هايشان چاپ کنند و بگويند ببينيد آمريکا چه شکست مفتضحانه ای خورده و در آستانه شکست و نابودی است.
در يک تظاهرات ضد جنگ شرکت کنندگان مي توانند اين عکس را چاپ کنند و به جنگ و سياست های جنگ طلبانه اعتراض کنند.»
وقتی عکاس کار خودش را به خوبی انجام دهد و روایت مستند و بی طرفانه اش را ارائه دهد مخاطبان خود شان عکس را تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری می کنند.
***
حالا لطف کنيد و به سوالي که مدتي است مخم را به کار گرفته پاسخ دهيد،
فرض کنيد مثلا سازمان تبليغات ضد اسلامي ارتش آمريکا يا روابط عمومي حزب بعث عراق اعلام کند به عکاساني که از جنگ عراق و آمريکا عکاسي کنند، چند سکه طلا يا يک ميليون تومان پول مي دهد و نمايشگاهي هم از عکس هايشان برگزار خواهد کرد و در پايان در مسابقه ای به عکس های برگزيده جايزه خواهد داد. به نظر شما عکاس بايد در چنين برنامه هايي شرکت کند يا نه؟
منظورم اينست وقتي برگزار کننده يک مسابقه یا نمايشگاه بي طرف نيست و از جريان، طرز فکر يا حتي بعضي از سوژه هاي حاضر در عکس ها آشکارا حمايت مي کند و اين را حتي در اسمي هم که برای مسابقه يا نمايشگاهش انتخاب کرده، فرياد مي زند، تکليف عکاس با حضور يا عدم حضور در چنين برنامه هايي چيست؟

یکشنبه، ۲۶ آذر ۱۳۸۵December 17, 2006 8:48 PM

shep.jpg

زمستان پارسال در سفری به خليج فارس متوجه شدم محلي ها به اين موجود "شپش دريا" مي گويند.
انگار دريا اين جانور را که شبيه فلفل دلمه است زياد تحويل نمي گيرد و تفش مي کند توی ساحل.
حالا بچه های باحال بندر عباس مثل سياورشن و حسن بردال و عبدالحسين رضواني بايد بگويند که ماجرا از چه قرار است.

جمعه، ۱۷ آذر ۱۳۸۵December 8, 2006 2:41 PM

molavi%20shamlu%202.jpg


همچو ماهی زره ز خود سازم تا به بحر آشنا بیاموزم
این بیت مولانا روزم را ساخت. بیتی از غزل معروف:
در وصالت چرا بیاموزم در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم...
اينقدر ساخت! که برای چند دوست "اس ام اس" زدم و فرستادمش، البته کسی جوابی نداد و من فهميدم باز جوگیر شدم.
جالب ترين جواب را عليرضا روح نواز داد( اگرکسي روح نواز را روحنواز بنويسد، علیرضا خشتکش را بادبان مي کند):
?Behtari

اين غزل را شاملو درکاست "مولوی"که آهنگ هايش را فرهاد فخرالدینی ساخته، مي خواند (دکلمه مي کند) حالا وسط اين هاگير واگير، گير داده ام و مي خواهم بدانم آيا شاملو بيت
از دو عالم دو دیده بردوزم این من از مصطفی بیاموزم
را حذف کرده يا نه؟
می خواهم مطمئن شوم و به نوارش هم دسترسی ندارم. لطفا اگر نوار و حال و حوصله دارید خانواده ای را از نگرانی برهانید.

چهارشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۸۵December 6, 2006 11:31 PM


عصری ساعت شش بعد از ده روز بالاخره شال و کلاه کردم و از خانه زدم بيرون. رفتيم مطب کاتسف که بخيه ها را بکشد. من توی داستان های بیمارستان که قبلا نوشتم یادم رفت بگویم که اين منشي آتش پاره دکتر کاتسف چقدر باعث شد من و دوستم عليرضا درد بيشتری تحمل کنيم.
منشي کاتسف که به گمانم مامان بزرگ خود اوست مدام در حال بافتن لباسي بود که به نظرم برای یخبندان سوم جهان هم آماده نخواهد شد، با آن سرعت شگفت انگيز ننه کاتسف.
به عليرضا مي گفتم بابا اين که ديگه کاتسف دم دستشه بي انصاف، همان بغل مطب دراز بکشد کاتسف عملش کند یکهو ديدی بين همين مريض های آش و لاش کاتسف که به مطبش رفت و آمد دارند يک آدم معقولی هم پيدا شد و اين طفلک را از شر بافتني اش راحت کرد.


» ادامه مطلب

سه شنبه، ۱۴ آذر ۱۳۸۵December 5, 2006 1:41 PM

فعلا که ترکیده ام و مجبورم توی رختخواب استراحت کنم و تنها کاری که غیر از خوابیدن انجام می دهم نوشتن همین چرت وپرت ها و ترجمه مقاله ای است که کند پیش می رود.
دلم برای چیزهای ساده ای لک زده: خندیدن، نفس عمیق کشیدن – این دو تا الان مثل اینست که توی شکم آدم مسابقه بولینگ راه بیندازند، بس که درد آور است، بلند شدن از زمین و تختخواب مثل آدم، صاف ایستادن، راه رفتن، دويدن، کوله پشتی برداشتن،بغل کردن، بغل شدن...مي بيني؟ چقدر ساده آدم تبدیل به گوریل می شود؟
هنوز به زور و مثل آدم های نئاندرتال راه می روم، روزی بیست –سی قدم حداکثر، زود کمرم درد می آید چون هنوز نمیتوانم صاف بایستم و مثل گوریل راه می روم و کمر درد مجبورم می کند دوباره بچپم توی رختخواب.
فکر می کردم پنج شب که از عمل جراحی بگذرد می توانم مثل آدمیزاد راه بروم اما مثل این که محاسباتم اشتباه بود.
دکتر کاتسف-چقدر شبیه دکتر فاستوس است!- فردا قرار است بخیه ها را بکشد، اصلا دلم برایش تنگ نشده.
باید تا شنبه ساعت 2 خودم را به تهران برسانم وگرنه همه زحمت ها و کارهایی که شش-هفت ماه است منتظر به ثمر رسیدنش بودم، باد هوا می شود.البته باد هوا که نه، اما به قول دوستی خیلی مسخره است که آن موقع نباشم و توی رختخواب مشغول بافتن قصه های کاتسف باشم.
به کاتسف که امیدی نیست، چون او معتقد است اصولا مریض باید در حالیکه دل و روده اش را داده اند دستش، مثل بچه آدم از روی تخت عمل بلند شود، تاکسی بگیرد و یک راست برود سر کار و زندگیش.
باید تمرین کنم فردا جلوی کاتسف مثل گوریل راه نروم چون می دانم قاط می زند و می گوید این قرتی بازی ها چه معنی دارد. حوصله اش را ندارم.

دوشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۵December 4, 2006 9:45 PM

به نظرم همين‌ که يک آدمى در بهترين شرايط ناچار مى‌شود خانه و زندگى‌اش را به‌هم بزند، براى اينکه بچه‌هايش را به سامان برساند و هميشه در اوج کارش را ترک مى‌کند. چرا ما در اينجا هيچى نداريم، چرا ما اينجا جايى را نداريم که اين بچه‌ها بتوانند همينجا سامان پيدا کنند. و چرا بايد ناچار بشويم بچه‌هايمان را از اين مملکت بفرستيم بروند، يا خودشان بروند يا خودشان نخواهند که بمانند. من تمام اين چيزهاى ريشه‌اى را مى‌گويم، اينکه يک آدمى ناچار است در اوج کارش و در اوج موفقيت‌ کارى‌اش زندگى‌اش را قطع کند و دربه‌در جهان بشود. به چه مناسبت؟ چرا کسى فکرى براى اين کشور نمى‌کند؟ همين!

لینک

دوشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۵December 4, 2006 4:14 PM


توی بخش جراحی هزار بار مریض رو به شکل های مختلف معاینه می کردند. یکی درجه بدنت رو چک می کرد یکی آب دهنت رو مزه مزه می کرد یکی سفتی بند تنبونت رو محاسبه می کرد و از همه جالب تر کارگر باحالی بود که وسط تی کشیدن و تمیز کردن اتاق می اومد سراغت و می گفت، جای عمل رو ببینم!
وقتی می پرسیدی برای چی؟ جواب می داد کار از محکم کاری عیب نمی کنه، یه بار کاتسف باید سمت چپ شکم یه مریض رو پاره می کرده، ولی اشتباه کرده و سمت راستش رو که سالم بوده پاره کرده .
اینجا بود که من فهمیدم چرا کاتسف قبل از عمل، خودکار به دست وارد اتاق شد و خودکارش رو مثل درفش تو دل و روده ما فرو کرد و جای عمل رو علامت زد.
...
وقتی لباس عروس رو پوشیدم وآماده ورود به اتاق عمل بودم حدود نیم ساعت جایی در ورودی اتاق عمل منتظر بودم. توی این نيم ساعت سه-جهارتا نوزاد وزائو رو مرخص کردن و اعصابم حسابی بهم ریخت.

» ادامه مطلب

یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۵December 3, 2006 7:37 PM

zistan.jpg

درست شبی که من در بیمارستان بستری شدم، داییم در همین بیمارستان فوت کرد.
البته تا بعد از عملم به من نگفتند.از جوانی دچار دیابت شدید بود، چند سال پیش يک پایش را بريدند، چند سال اخیر آن یکی پا یش هم فلج شده بود.کليه اش پیوندی بود و بارها چشمش را عمل کرده بود.
بسیار گرم و خوش برخورد و شادی بخش آدم های دور و برش بود.
مادر با آن که خبر را تازه شنيده بود و قبلش کلي گريه کرده بود، وقتي به ملاقات من آمد، با شوخي و خنده من را روانه اتاق عمل کرد و من هيچ اندوه و ناراحتي در چهره اش نديدم. من اگر جاي او بودم قدرت اين کار را نداشتم.
دوسال پيش، پدر آخرين روزهای زندگي اش را در همين بيمارستان سپری کرد، روزهايي که من سفر بودم و وقتي خودم را رساندم، خيلي دير بود و اولين تصويري که از پدر ديدم،
زماني بود که او را شستشو مي دادند و در پارچه اي سفيد می پيچيدند و به من دادند تا به گورکن بسپارم.

یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۵December 3, 2006 7:30 PM


کاتسف تنها پزشکی بود که همه در بيمارستان از او حساب می بردند.درسته که کاتسف آدم بی رحمی بود والبته شغلش ایجاب می کرد که این طور باشه اما در کارش بسیار وارد بود و به خصوص مدیریتش در بخش جراحی فوق العاده بود.
ساعت 6 صبح قبل از ورود کاتسف که معمولا ساعت 8 می آمد همه همراهان را می فرستادند بیرون، همه جارا تمیز می کردند، کمد و اتاق بیمارها را مرتب می کردند و درست مثل یک کلانتری که قبل از ورود فرمانده، همه به حالت آماده باش در می آیند پرستارها و کارمندهای بخش جراحی قبل از ورود کاتسف، خبردار و آماده سر کارشان بودند.
من نمی دانم اوضاع و احوال حقوق و مزایای شغلی پرستارها چه جوری است شاید به اندازه ای که کارشان سخت است و استحقاقش را دارند به آنها رسیدگی نمی کنند اما به هر حال رفتار پرستارهای بخش جراحی اصلا دوستانه و جالب نبود.
بیشتر و تقریبا تمام کارهای بیمارها را همراهانشان انجام می دادند و اگر بیماری همراه نداشت بیچاره بود.
در اتاقی که من بستری بودم خوشبختانه دوست جوانی پیدا کردم به نام علیرضا که دوستی چند روزه مان در بخش جراحی کمک بزرگی برای تحمل درد و پشت سر گذاشتن زمانی بود که به کندی می گذشت. عمل من و علیرضا شبیه هم و در یک روز بود. وقتی هر دویمان را لت و پار به اتاق آوردند اینقدر درد داشتیم که جفتمان جو گیر شدیم و فکر کردیم دیگه نمی توانیم راه برویم. پرستاری که از بقیه باحال تر بود گفت 6 ساعت بعد می تونید آب بخورید و باید کم کم سعی کنید هر طور شده راه بروید.ازش پرسیدیم که کی ما را از این دیوونه خونه مرخص می کنید؟
گفت بستگی به نظر کاتسف داره و فردا که معاینه تون می کنه اگه احساس کنه آش و لاش هستین و نمی تونین مثل آدم راه برین یه شب دیگه هم اینجا مهمون هستین.
پرستاره گفت اگه از اتاق تا جلوی بخش راه برین و من ببینم توی پرونده تون می نویسم و به کاتسف میگم، اینطوری فردا صبح کاتسف می اندازتون بیرون. با علیرضا شروع کردیم به تلاش برای راه رفتن. هرکی اون موقع مارو در حال تلاش برای راه رفتن دیده احتمالا دلش سوخته و گفته طفلکی این جوونای معلول ذهنی رو ببین، خدا شفاشون بده.
به هر بدبختی بود خودمون رو به راهروی بخش رسوندیم اونجا یه ویلچر پیدا کردیم و حالشو بردیم. با ویلچر از ته راهرو رفتیم
جلوی پرستاره و گفتیم بفرما، تا جلوی بخش هم اومدیم، بنویس برا کاتسف.

2ci7n8g.jpg

مسابقات ویلچرسواری ویژه افراد لت و پار بخش جراحی
شخص ایستاده، علیرضا است

ویلچر سواری خیلی باحال بود به اتاق های دیگه می رفتیم و به همه سرکشی می کردیم اما موفق نشدیم بقیه بیمارای لت و پار رو به ویلچرسواری راضی کنیم. یه پیرمرد هشتاد ساله توی بخش بود که تازه عملش کرده بودن نمی دونم چرا وقتی بهش پیشنهاد دادیم بیا ویلچرسواری و حالشو ببر، قاط زد و با دست اشاره کرد گورتون رو گم کنید، واقعا چرا بعضی ها اینقدر نسبت به سلامتیشون بی تفاوتن؟
شب موقع خواب درد خیلی شدیدی احساس می کردیم هر دومون و صد بار به پرستار جدید گفتیم یه مسکن کوفتی به ما بزن بلکه یه ذره بخوابیم. پرستاره بعد از ساعت ها اومد و در حالی که یه دستکش و چیزی شبیه کپسول به هرکدوممون داد گفت این شیاف مقعدیه بلدین که چه طوری استفاده کنین؟ من و علیرضا نگاهی به هم کردیم و گفتیم نمیشه یه مسکنی به ما بدی که در حد سواد ما باشه؟ این خیلی پیشرفته است.
بی زحمت یه قرصی آمپولی چیزی تو این مایه ها بده. پرستاره هم گفت نه خیر من نمی تونم از پیش خودمون بهتون دارو بدم، این تجویزه کاتسفه. اسم کاتسف که اومد به پرستاره گفتیم آهان، شما برو ما قرص کاتسف رو مصرف می کنیم.
پرستاره که رفت علیرضا گفت من تا حالا دوبار دیگه عمل کردم یه بار که آپاندیسم رو عمل کرده بودم دکتر برای کاهش درد بهم بروفن داد، الان رضا- داداش علیرضا که همراهش بود- رو می فرستم از داروخانه سر خیابون بروفن بگیره. رضا اول گفت من این کار رو نمی کنم و ممکنه خطرناک باشه و از این حرفها. علیرضا هم عصبانی شد و با چهارتا فحش راهیش کرد و بالاخره رضا با یه بسته بروفن اومد. من به علیرضا گفتم اول تو بخور اگه تا نیم ساعت دیگه نمردی منم قرص رو می خورم.
نیم ساعت گذشت و علیرضا نمرد، پس من هم قرص رو خوردم و تا صبح ساعت 6 که پرستارها آماده رژه رفتن روی اعصابمون می شدن، خوابیدیم و من که دریای بی کران اطلاعات پزشکی بودم به کاشف بروفن، ادای احترام کردم.
صبح پرستاره اومد و ما در حالیکه اون دو تا داروی احمقانه رو نشونش می دادیم گفتیم ما اینها رو مصرف نکردیم. پرسید پس چکار کردین؟ گفتیم از سر کوچه بروفن خریدیم و خوردیم. آی کیو می پرسید چطور رفتین سر کوچه؟!
جمعه بود و کاتسف دیرتر می اومد دیگه حتی حوصله ویلچرسواری هم نداشتیم کلافه بودیم و منتظر کاتسف که بیاد و از توی اون دیوونه خونه بزنیم بیرون. من فکر بکری کردم و به علیرضا گفتم بیا وقتی که کاتسف می خواد وارد اتاقمون بشه شروع کنیم به راه رفتن و خودمون رو سرحال نشون بدیم، این طوری کاتسف بدون معاینه مرخصمون میکنه.
اما فکر من جواب نداد و کاتسف تا اومد گفت بخوابین رو تخت هاتون. کاتسف چنان پانسمان روی شکم مون رو کند که من فکر کردم دل و روده ام هم اومده بیرون و من چون گرمم نمی فهمم.
لعنتی یک ذره ظرافت و مراعات توی وجودش نبود. کاتسف در حالیکه از در اتاق می رفت بیرون و ما از درد به خودمون می پیچیدیم، گفت: فردا می تونین برین حموم، چهارشنبه هم بیاین بخیه ها رو بکشم. به پرستاره هم گفت اینها مرخصن. چهارشنبه برای آخرین بار کاتسف رو می بینیم و احتمالا دوباره کاتسف سر کشیدن بخیه ها پدرمون رو در میاره.

شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵December 2, 2006 7:22 PM

حتي تصور بستری شدن احتمالي و عمل جراحي را در بيمارستان نداشتم بوی درمانگاه و بيمارستان و مطب حالم را بد مي کرد.
ولي مرز سلامتي و روال عادی زندگي آدم با ناتواني و از کارافتادگي بسيار باريک تر از آن است که تصور مي کردم.وقتي اولين بار پزشک- که از اين به بعد اورا کاتسف يا همان قصاب خودمان مي نامم- گفت بايد سريع عمل کنم، جو گير شدم و با افسردگي شديد از مطبش زدم بيرون و با خودم گفتم زندگي بدون کوله ی سفر، برای من چيز احمقانه ای خواهد بود.
اما جراح ديگری در تهران- که از اين به بعد اورا دکتر جگرفهم می نامم- برخورد ديگری با من داشت، او که اصولا بيشتر، جراحي های ظريف و زيبايي انجام مي داد و سرو کارش اغلب با خانم ها بود، بسيار ظريف و لطيف با موضوع برخورد کرد طوری که اگر امکان داشت از او مي خواستم همان بغل ها روی تخت مطبش من را عمل کند.
جگرفهم بر خلاف کاتسف جواب سوالاتم را مفصل و با دقت می داد، از کاتسف نمی شد بیش از سه سوال پرسيد چون سوال چهارم به بعد را با چاقو جواب می داد.
سوال اصلی من از کاتسف و جگرفهم این بود" آیا بعد از عمل به شرایط عادی قبل از عمل برمی گردم يانه؟"
و برایشان توضیح دادم شغل من طوری است که ده –پانزده کیلو بار را با خودم اين ور و آن ور می برم.
به قول عزیزی که مرا به مطب جگرفهم برده بود،با این توضیح، احتمالا آنها فکر کرده اند حمالم.
جگر فهم گفت "آره جيگرجون مي توني خوبشم مي توني، فدات."
اما کاتسف چنان محکم معاينه ام کرد و از روی شکم عمل را بازسازی کرد که نفسي برای پرسيدن سوال برايم باقي نماند. اصلا همه کارهاي کاتسف همينجوری بود صبح پنجشنبه کاتسف باز سراغمان آمد و در حاليکه خودکاری به دست داشت محل جراحي من و بقيه بيمارها را علامت و در حقيقت"داغ" زد. لعنتي چنان خودکار را در شکمم فرو کرد که از درد به خودم پيچيدم.جگر فهم احتمالا همين کار را با استفاده از رژلب انجام مي دهد.
2v9426a.jpg


لباس عروس، لباسي است که شب قبل از عمل بيمار به تن مي کند. اين لباس مدل های مختلفي دارد در اينجا لباس عروس مدل شب را مي بينيد که چون بندهای آن از پشت باز و بسته مي شود به اين نام معروف است.

جمعه، ۱۰ آذر ۱۳۸۵December 1, 2006 7:05 PM

"درست یک ماه پيش وقتي در بم مشغول عکاسي بودم درد شديدی توی کليه چپم احساس کردم و به سرعت به کرمان برگشتم. یک جراح عمومی تشخيص داد که فورا باید عمل بشوم. ولی کلي کار داشتم و بي توجه به توصيه پزشک به تهران و سر کارهايم برگشتم. کارها را انجام دادم البته شبانه روز درد مي کشيدم و مخصوصا شب ها امکان خوابيدن به هيچ طرفي برايم ممکن نبود.
درد بيشتر و بيشتر شد تا اينکه بالاخره چهارشنبه گذشته در بيمارستاني نیمه صحرايي! در کرمان بستری شدم و ديروز صبح عمل شدم.
اطلاعات گستره پزشکي من به دانستن تاثير و خواص قرص آسپرين محدود می شود، اما اين بيماری را می توان معادل چرخش بچه در خانم های حامله دانست. فکر کنم از بس توی اتاق انتظار عمل، زائو، نوزاد و خانم هايي که عمل کورتاژ انجام داده بودند را ديدم، اين تعريف به ذهنم رسيد.
از عمل چیز زیادی یادم نیست جز اینکه خانم فولاد زرهی که پرستار بود با دقت از توی پارچه سبزرنگی که استریل شده بود پنس و تیغ و وسایل فلزی را برای عمل من آماده میکرد که وقتی تصورش را کردم که اینها را قرار است توی شکمم فرو کنند حساب کار دستم آمد و فکر کنم به همین خاطر هم بود که فورا سرم را روی تخت گذاشتند که بيش از این نترسم. دست ها را با بندهای چرمی مشکی به تخت بستند و فقط یادم است خانم سبز پوشی را دیدم که با دستکش های خونی از همکارانش می پرسید "امروز دیگر کورتاژ نداريم؟"
متخصص بیهوشی در حالیکه بغل گوشم چرت و پرت می گفت و می پرسيد "شما زمان شاه کجا بودید؟"
آمپولی به دست چپم زد و به هپروت رفتم.

tatitati.jpg

شلوار متعلق به لباس یکدست سفیدی است که قبل از عمل پوشيده بودیم و بندهایش از پشت باز و بسته می شد و اسمش را گذاشته بودیم "لباس عروس"
پیراهن هم مال لباس بعد از عمل است که همانطور که می بینید بسیار خوش رنگ و شیک است و به خصوص با پرده های اتاق هم ست است. دم پايي ها نيز بسیار خوش رنگ هستند و به خوشتيپی بيماران و تقویت اعتماد به نفس آنها کمک شایانی می کنند.

photos

search