یکشنبه، ۲۸ آبان ۱۳۸۵November 19, 2006 9:24 PM

عروس مرده
از کارتن عروس مرده تيم برتون به اندازه
کابوس شب کريسمس خوشم نیامد اما طراحي صورت عروسک های عروس مرده واقعا شاهکار
است.تيم برتن استاد مسخره کردن مرگ است.اسکلت های
داغون مرد که همراه ويکتور به عالم زنده ها پاگذاشته اند از ديدن زن های واقعی که
مثل زن های عالم خودشان اسکلتي و استخواني نيستند، شگفت زده و با ولع همديگر را صدا
مي زنند و مي گويند: هي پسر! زن بايد گوشت به تنش باشه.

جمعه، ۲۶ آبان ۱۳۸۵November 17, 2006 9:06 PM

بالاخره بعد از مدتها اتفاقي در عکاسي ايران افتاد که به نظرم از چند جهت با بقيه برنامه هايي که تا به حال اجرا مي شد فرق دارد.
وقتي خبر احتمال برپايي کارگاهي از سوی بنياد World Press Photo را در ايران شنيدم با خودم گفتم باز همان اسم های آشنا و تکراری هميشگي برگزار کننده و داور و خلاصه همه کاره خواهند بود و اجرای اين کارگاه توسط آنها چنگي به دل نخواهد زد.
اما مثل اين که خوشبختانه پيش داوری من اشتباه در آمده و اين برنامه به شکلي کاملا حرفه ای و بي سابقه در ايران، شروع شده است.
در قسمت پرسش و پاسخ سايتي که فقط 250 عکاس ايراني زیر 30 سال مي توانند کارهاي شان را از طريق آن ارسال کنند و همينطور بخش های راهنمايي و شرايط شرکت تکليف همه چيز به خوبي روشن شده و به نظر مي رسد کاری حرفه ای و متفاوت با برنامه های حسينقليخاني که مي شناسيم و سراغ داريم، در جريان است.
عکاسان شهرستاني و عکاسان دختر در شرايطي که کيفيت عکس هايشان با عکاساني که در تهران کار مي کنند مساوی باشد از اولويت برخوردارند و حداقل چهار نفر از ده عکاس انتخابي برای شرکت در کارگاه آموزشی، از بين آنها انتخاب مي شوند. در بخش پرسش و پاسخ سايت، برگزارکنندگان حتي تکليف تعريف عکاسي مستند را هم روشن کرده اند.
ما هنوز بر سر تعريف دوسالانه و اينکه بالاخره عکس تبليغاتي و خبری و مستند و... در آن بگذاريم يا نگذاريم مشغول تبادل انديشه ايم!

دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۵November 13, 2006 8:24 PM

اين حق را داشتم که موقعی که آقايان در سينما تک موزه هنرهای معاصر
اسلايد شو لبنان من را با حذف صدا و يک عکس پخش کردند، خشتک آقايان را روی سرشان
بکشم.
اما بي آن که چيزی بهشان بگويم از موزه زدم بيرون. يعني اين آقايان وطرز
فکرشان را حتي در اين حد نديدم که بخواهم جلويشان بايستم و بهشان اعتراض کنم. بيشتر
خودم را سزاوار سرزنش مي دانستم که کارم را به آنها داده بودم.
دوستي که مثل
برادر عزيز است و همه مي شناسيمش يک روز برايم متني خواند و گفت عکاسي که عکس هايش
را آرشيو کند و کارهايش ديده نشود به درد لای جرز هم نمي خورد و خلاصه اصرار کرد که
سي دی اسلايد شو لبنانم را به دفتر دوسالانه ببرم.همان موقع گفتم نظر تو برايم ارزش
و احترامي بيشتر از اين حرفها دارد اما مطمئنم که اگر بخواهند اين را پخش کنند يک
بامبولي سرش هوا خواهند کرد. گفت بدبين نباش و پيش داوری نکن.
حالا نتيجه را
ديدم. چيزی از احترامم به آن دوست عزيز کم نشده اما حالا مطمئنم که گاهي آرشيو و
نگه داشتن يک کار به مراتب بهتر از آن است که بخواهي آن را در جاهايي با اين
 گردانندگان،  نشان دهي.
یکی از اين اسلايد شوها را مي توانيد اينجا ببینیدد.

صدايي که به ايمان و احتمالا ميز و دفتر و دستک آقايان ضربه مي زده و آن
را حذف کردند چيزي نيست جز صداهايي که همه را خودم در تهران، دمشق و بيروت ضبط کرده
ام و صدای زيبای فيروز.

دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۵November 13, 2006 1:27 AM

الان خبر دادند که قرار است ساعت 5 امروز عصر اسلايد شو لبنانم را در سينما تک موزه هنر های معاصر نشان دهند.
ساعت 2 و نيم است و آدم همينطور معطل مي ماند از اين همه سرعت عمل در اطلاع رساني.

چهارشنبه، ۱۷ آبان ۱۳۸۵November 8, 2006 8:59 PM
sheep.jpg

دوست محترمي خواست 5 خط شرح بر اين عکس بنويسم. گفتم اجازه دهيد من چيزي در باره اين عکس ننويسم همانطور که برايش عنواني هم انتخاب نکرده ام.
اما گاهي لازم است چيزي در باره يک تصوير گفته شود. در مملکت ما برخورد با اين جور تصاوير همان است که در اي ميل های بي مايه و کيلويي هر روز مي بينيم.
مايه خنده و تمسخر و سرگرمي است يا افه و آه و افسوس هاي آنها که خود را از طبقه بالا و سوژه را از طبقه فرودست مي پندارند.
من اين عکس را تابستان گذشته در شهميرزاد سمنان گرفتم جايي که زيبايي کوه و طبيعتش ديوانه ام کرد.
اما دليل اين که امروز آن را در سايتم گذاشتم :

در دفتر کار دوستي بودم که - به نظر من- در کامپيوترش موسيقي هيجان انگيزی نداشت. مشغول جستجوی فايل های MP3 و جستجوی کلمه دانلود بودم که متوجه شدم وب لاگ ها و سايت های زيادی با آب و تاب از ماجرای فيلم خانم بازيگر يک سريال تلويزيوني نوشته اند.همان که همه، سير تا پيازش را مي دانيم.
مدلي از رفتارخشن بخشي از جامعه ما را مي شد در ميان اين وب لاگ ها ديد. فکر کردم حالا که رسانه باب ميلم در اختيارم نيست اما اگر بود و آن رسانه برای مطلبي در باره اين سوژه به من پيشنهاد عکس مي داد، عکسي مثل اين را پيشنهاد مي دادم.
کله پاچه و گوسفند سر بريده چيزي نيست که مخصوص کشور خاصي باشد. موضوع اين است که همه جاي دنيا، عبور و مرور اتومبيلي که در صندوق عقبش سه گوسفند با کله های آويزان و خون چکان حمل مي کند به يک اندازه عادی و طبيعي نيست و برخورد و واکنش انسان های جوامع مختلف نسبت به چنين تصويری فرق مي کند و به نظر من نشانه ای از اوضاع و احوال دروني آن جامعه است.
اين فقط يک روايت شخصي از آدمي است که گاهي اگر سرحال باشد و بخت يارش باشد تصويري را مي قاپد که گوشه اي از جامعه اي است که خودش هم عضوی از آن است و در آن زندگي مي کند البته
ماتادورهای اسپانيايي پرشور ، اثر بمب های شيميايي آلماني های شيک و مهربان و صدای ميراژهای فرانسويان هنرشناس را هم از نزديک ديده و شنيده است، اين را هم گفتم که اين سوء تفاهم پيش نيايد که "تصوير قاپ" جامعه خاصي را در برابر جامعه خودش مي گذارد. خشونت، جزء جدايي ناپذير همه جوامع است، مردم يک جامعه خشونت شان را بر سر يکديگر و توی خيابان ها و حريم خانه ها و پشت فرمان بر سر همديگر مي ريزند و به هم رحم نمي کنند اما بعضي ديگر ترجيح مي دهند به هم رحم کنند و خيلي شيک، خشونت شان را کيلومتر ها دورتر و بر سر مردماني که از جنس خودشان نمي دانند، فرو بريزند و خالي کنند.قضاوت در باره اين رفتارها کار من نيست.

یکشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۵November 5, 2006 8:35 PM

ديشب خانم گلستان جايزه های مسابقه عکس را به بچه ها اهدا کرد. هيچ مراسم خاصي برگزار نشد، کتاب عکس های اين دوره چاپ نمي شود و نمايشگاهي هم برگزار نمي شود.
خانم گلستان جايزه ها را به بچه هايي که به گالری گلستان رفته بودند اهدا کرد. به خانم گلستان گفتم که چقدر اين تنديس زيبا را دوست دارم و ارزشش از هزار مسابقه و جايزه دولتي برايم بيشتر است. تنديسي که نام کاوه روی آن حک شده است

پنجشنبه، ۱۱ آبان ۱۳۸۵November 2, 2006 8:53 PM

neonsky.jpg
نئون سکای" شرکت چند رسانه ای است که از سال 1999 پروژه های طراحي و راه اندازی وب سايت هایي اغلب با موضوع مستند نگاری را انجام مي دهد و مشتريانش عکاسان بزرگي مثل استيو مک کوری و آمي ويتال و موسسه ها و شرکت هايي مانند کداک و نشنال جئوگرافيک هستند.
وب سايت ساده، زيبا و حرفه اي شان را ببينيد.