
Photo: John Rosenthal
هيچ وقت تير ماه را دوست نداشتم. پدر را در همين ماه به خاک سپردم.
مدام سفر بودم و پدر روز به روز ضعيف تر مي شد.
هر سه –چهار ماه يک بار که پدر را مي ديدم و بغل مي کردم، اين ضعف خودش را بيشتر توي دست هايم نشان مي داد.
حالا درست دو سال از تير ماهي که از راه دور خودم را به خانه رساندم و گيچ و مبهوت ظرف دو ساعت تن بي جان پدر را خودم به دست گورکن دادم و گور را با خاک پر کردم مي گذرد.
از آخرين ديدار بي خداحافظي مان ده روزي مي گذشت، پدر خواب بود و دلم نيامد بيدارش کنم، بالاي سرش رفتم و دستي برايش تکان دادم و باز راهي سفر شدم. اگر مي دانستم اين آخرين ديدارمان است حتما صبر مي کردم تا بيدار شود.
حالا گاهي دستش را روي شانه ام احساس مي کنم، گاهي که زندگي، آن روي سخت لعنتي اش را نشان
مي دهد، مني که ميانه اي با متافيزيک نداشته ام و ندارم، با تمام وجود صاحب اين دست را مي شناسم و در کنارم مي بينم.
گاهي دلم براي آن شب هايي که بي خوابي به سر هر دويمان مي زد و تا صبح فيلم مي ديديم تنگ مي شود
سخت ترين ساعت ها را شب هاي پس از رفتن پدر پشت سر گذاشتم، بي خوابي سر جايش بود اما صندلي خالي پدر و عصاي بغلش، دل و دماغي براي تنها فيلم ديدن، باقي نمي گذاشت.
امسال نتوانستم روز سالگرد رفتنش سر مزارش باشم ولي حتما نهالي که آن تير ماه کنار مزارش کاشتيم
حالا درختچه اي دو ساله شده است.