
برنامه سفرم تقريبا مثل هميشه است، با اين تفاوت که حالا ديگر دو سال مي شود که
برای ديدن پدر بايد به مزارش بروم که بيرون از شهر در دامنه کوه و کنار جنگل سبز
است. پارسال فقط يک بار همديگر را ديديم و امسال اين اولين فرصت است برای ديداری
که معلوم نيست دفعه بعدش کي باشد.گاهي واقعا دلم مي خواهد و نياز دارم که به
مزارش سر بزنم ولي هزار کيلومتر دورتر است. کم کار شده ام و تنبل، با عکس ها و
کارهايي که خودم را راضي نمي کند، تنهايي و خستگي را هم که به اينها اضافه کني
معجون فيل افکني مي شود.همه اين صغرا کبرا ها برای اين بود که بگويم
چند روزی اينجا اتفاقي نمي افتد.
سلامت.
src="http://nasiriphotos.com/blogimg/Klimas.jpg" align=baseline border=0>
اين
عکس،جايزه اول مسابقه عکس مد Canon را دريافت کرد.نمايشگاهي از عکس های برگزيده در
فتوکينا امسال
برگزار شد. البته من عکس پايين را که جايزه ای نگرفت اما جزو عکس
های نمايشگاه بود بيشتر دوست دارم.
src="http://nasiriphotos.com/blogimg/Sand_pfui01.jpg" align=baseline
border=0>


GOMEL/BELARUS
Mother Valentina tries to
massage Annya to ease the pain and improve blood circulation
درباره نمايشگاه عکس
های Robert Knoth در فتوکينا 2006

نمایی از شهر کلن، با کلیسای جامع و پل
هوهنتسولرن
کلیسای
جامع کلن (آلمانی: Kölner Dom، نام رسمی: Hohe Domkirche St. Peter und Maria)
در کلن، با ۱۵۷ متر بلندی، دومین کلیسای بلند در کشور آلمان و سومین در کل جهان
محسوب میشود.
این کلیسا بین سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۸ بلندترین ساختمان جهان
بود. این بنای زیبا و عظیم، محبوبترین دیدنی ساختمانی در کشور آلمان به حساب
میآید. به طوری که سال ۲۰۰۱، پنج میلیون جهانگرد از این بنا دیدن کردند و این
تعدادسال ۲۰۰۴ به
شش میلیون نفر، تقریبا معادل بازدیدکنندگان برج ایفل در
شهر پاریس رسيد..
کلیسای جامع دوقلو، پس از کلیسای جامع سویلا و
کلیسای جامع مایلند سومین کلیسای بزرگ عصر گوتیک به حساب میآید و از سال ۱۹۹۶ در
رده میراثهای فرهنگی یونسکو قرار گرفته است.


نمي دانم وقتي از فرط استرس صدای قلبتان را می شنويد و هزار
تا جنگ اعصاب و کار و درگيری مختلف داريد چکار مي کنيد اما من بالاخره سي دي کارتن
"ماشين ها" را که مدت ها
منتظر ديدنش بودم خريدم و نشستم تماشا کردم و حالش را هم بردم.
من توي اين کارتن عاشق شخصيت Mater هستم، چرثقيل درب و داغان و البته دوست
داشتني.
حتما ديزني کاراکتر هايش را به بازار عرضه کرده، دوست داشتم يک دانه
Mater اش را داشته باشم.
ماشين ها هم عاشق مي شوند.

فيلم Reza : Shooting Back
به لطف علي خليق به دست دوستان
سايت عکاسي رسيد و
عصر روز سه شنبه 28
شهريور 85 ساعت 30/4 در موزه هنرهای معاصر تهران پخش مي شود.
انوشه خانم انصاری، در حال حاضر در مرکز فضايي بايکانور
قزاقستان و منتظر پرتاب فضاپيمای سايوز است.
تا چند ساعت ديگر او به
سوی ايستگاه فضايي آی اس اس پرواز خواهد کرد.
خانم انصاری در وب لاگش نوشته
است:
" با دست یافتن به این آرزو که از دوران کودکی در سر داشتم،امیدوارم به
جوانان سراسر دنیا
بطور مسلم نشان دهم که هیچ محدودیتی برای آنچه که میخواهند
بدست بیاورند وجود ندارد.".
امشب کانال چهار تلويزيون
دولتي ايران تلفني با او مصاحبه کرد

دو پرچم
آب سيب
فضايي
عکس ها از سايت خانم انصاری

تعقيب و عکاسي نشانه های مختلف ضرری ندارد وتازه گاهي اوقات در
بزنگاه های خبری که
پيش مي آيد کارکرد مهم و قابل توجهي هم پيدا مي کند.
قبل
از سفر به لبنان با توجه به اينکه برای رسيدن به آنجا بايد از سوريه هم عبور مي
کردم و در
مجموع يک هفته اي هم انجا بودم تصميم گرفتم نشانه های خاصي از حضور
ايران، سوريه و
حزب الله را دنبال و ثبت کنم.
مثلا در بيروت وقتي در ماشين
دوست لبناني ام "ظاهر" بوديم همينطور که از جلوی بانک صادرات ايران
در بيروت رد
مي شديم چند عکس از ساختمان و تابلو بانک گرفتم. اين عکس ها آن موقع هيچ کارکرد
خاصي نداشتند و من هم فکر نمي کردم سوژه مهمي باشد ولي چون نشانه ای از حضور
ايران در آنجا
بود عکسش را گرفتم.
اما چند روزی است که آمريکايي ها اعلام
کرده اند هر گونه فعاليت بانک های آمريکايي را حتي از طريق
واسطه با بانک صادرات
ايران ممنوع کرده اند و دليلش را هم همکاری مالي اين بانک با حزب الله لبنان
اعلام
کرده اند.با اعلام اين خبراديتورهای عکس مطبوعات و سايت های خبری دنبال
تصوير آرم، ساختمان و خلاصه
نشانه اي از اين بانک ايراني مي گشتند و زمان
استفاده از آن عکس ها خيلي زود فرا رسيد. 

اگر يک گالري بزرگ داشتم، به جای برگزار کردن نمايشگاه هاي عجيب و
غريب
و فوق حرفه اي عکس، نمايشگاهي از عکس هاي آلبوم هاي خانوادگي مردم
برگزار مي کردم.
فراخوان ساده اي چاپ مي کرديم که ملت عکس هاي باحال آلبوم
هاي شان
را در گالری به نمايش بگذارند.
عکس هايي مثل همين عکس بالا که سعيد در آلبوم عکس
فليکرش

در زينبيه جاي سوزن انداختن نيست، کرور کرور زائران شيعه ايراني،
لبناني، عراقي، کرد و عرب روي محوطه دور
ساختمان حرم ، در راهروها و نمازخانه و
دور ضريح مشغول راز و نياز و زيار تند
بعضي ها هم گوشه اي را پيدا کرده اند و
دور هم جمع شده اند و به زبان و سبک خودشان عزاداري مي کنند.
از در پشتي زينبيه
يا به قول عرب ها "مقام سيده زينب" در ده کيلومتري شهر دمشق که بيرون بيايي کمي
بالاتر
در سمت چپت قبرستاني قديمي را مي بيني که خبري از ازدحام آدم ها در آن
نيست.
در ورودي قبرستان تابلوي سبزرنگ کوچکي تکليف آنهايي را که به دنبال مزار
علي شريعتي مي گردند روشن
کرده است. تابلويي که با فلشي به سمت چپ "قبر الدکتر
شريعتي" را نشان مي دهد.

در ست در گوشه سمت چپ قبرستان اتاق کوچکي قرار دارد که ديوار
های مرمری سفيدش پر از نوشته هايي به فارسي است که دوستداران شريعتي پس از مواجه
شدن با در بسته آرامگاه او آنها را نوشته اند.
عليرضا نوشته "زينب نگو در کربلا
چه گذشت بگو ما چه کنيم، دکتر شريعتي"
يک نفر نوشته " دوست داشتم مزارت را
گلباران کنم اما در بسته بود
" فاطمه نوشته" ان شاء الله من در امتحان کنکور
قبول شوم"
نگهبان را صدا زدم تا در را باز کند اما گفت کليدش در دمشق است و دست
من نيست. بايد از دمشق اجازه بگيری و حرف هايي از اين دست. از پشت شيشه و لابلای
نرده های در، يکي دو عکس مي گيرم و مي روم.

اول بگويم، من جيره خور دولت نيستم، اگر از اسرائيل انتقاد مي کنم به خاطر "نان خوردن به نرخ روز" نيست، چيزهايي را از نزديک در لبنان ديده ام که نمي توانم چشمم را بر آنها ببندم.
عفو بين الملل، در گزارش
جديد خود، اسرائيل را متهم کرده است که با هدف قرار دادن عمدی زيرساخت های
غيرنظامی در لبنان، مرتکب جنايات جنگی شده است
مارک رگو، سخنگوی دولت
اسرائيل هم گفته است:
" برخلاف حزب الله، ما عمدا غيرنظاميان لبنان
را هدف قرار نداديم. زيرساخت های لبنان تنها هنگامی هدف قرار می گرفت که حزب الله
از آن استفاده می کرد و اين با مقررات جنگی مطابقت دارد."
اما مارک رگو با
استناد به بيشمار عکس و مدرک مستند دروغ مي گويد.
پلي که عکسش را گرفته ام "جسر
المطار" يا پل فرودگاه نام دارد و کار کرد و موقعيتش کم و بيش شبيه پل کالج
خودمان در
تهران است. يعني يک تقاطع و چهارراه هم سطح را تبديل به تقاطعي کرده
که عبور و مرور از آن با استفاده از اين پل
سريع تر و راحت تر انجام مي
شود.
اين پل در جنوب بيروت در يک منطقه پر رفت و آمد شهري است نه
پلي در نزديکي مرز سوريه که اسرائيلي ها با توجيه اينکه از طريق اين پل مهمات به
حزب الله مي رسد آن را با ماشين خانواده ه اي لبناني منفجر کرده بودند.
چهار ساعت قبل از عبور ماشين حامل ما از آن پل، يک اف-16 اسراييلي آن را موقعي که
يک تویوتا سفيد رنگ در حال عبور از روي آن بوده مورد هدف قرار مي دهد.
چيز زيادي
از آن خانواده باقي نمانده بود، اين اولين صحنه اي بود که از جنگ ديدم. بهت زده از
احمد دوست سوري ام پرسيدم احمد، اين باقي مانده آدم است يا شقه گوشت گوسفندي که در
آتش سوخته؟...
يعني اسراييلي ها وقتي به قول خودشان پل و زير ساختي را هم که
مورد استفاده حزب الله بود، هدف مي گرفتند، مردم عادی را هم در موارد زيادی به کشتن
مي دادند.
حالا اگر من اشتباه مي کنم و کارکرد جسر المطار در بيروت، کار کردي
نظامي و در خدمت حزب الله بوده از "علي"
يا کساني که در بيروت بوده اند مي خواهم اشتباه من را تصحيح کنند.

اين بچه ها که بيشترشان عرب و ساکن کشور هاي مختلف بودند، از چند
روز مانده به اعلام آتش بس در لبنان، در هتلي در شهر بيروت دور هم جمع
شدند
تا به مردم جنوب لبنان دارو و کمک هاي اوليه، پوشاک، مواد غذايي و
کمک هاي پزشکي برسانند.
بچه ها همديگر را تنها از راه فرستادن اي ميل پيدا کرده
بودند و با هزينه خودشان از آمريکا، مصر، سوريه، جنوب لبنان و چند کشور اروپايي به
بيروت رسانده بودند.
روز اول، ساعت ها بحث کردند که در صورت روبرو شدن با
سربازان اسراييلي چه کار کنند، روزهاي بعد هم در باره اسم و رسم گروه شان بحث
و گفتگو کردند.
وقتي جلسه و کار گروهي اين بچه ها را با NGO ها و کارهای گروهي
خودمان مقايسه مي کنم، فاصله زيادي بين خودمان و آنها مي بينم. جالب است که خيلي از
دوستان ايراني به خاطر نداشتن شناخت کافي از اعراب، جدا از اينکه آنها را مسوول بد
بختي ها و اوضاع مملکت خودشان مي دانند تصوري هم از فعاليت های مدني و جوانان فعال
و تحصيل کرده عرب ندارند.

Dahia area of south Beirut, Lebanon

با "اولا" و "احمد" در مغازه کوچکشان در منطقه دمشق قديم در سوريه آشنا شدم. کوچه پس کوچه هاي دمشق قديم که بخش هايي از آن مسيحي نشين است کاملا با بقيه جاهاي دمشق فرق دارد
و فرهنگ و ظاهرش متفاوت از بقيه جاها است.
اولا و احمد در دانشکده هنرهاي زيبا، مجسمه سازي و نقاشي مي خوانند و در مغازه کوچکشان در "باب توما" به نام " لوليتا" صنايع دستي، تابلوهاي نقاشي و از اين جور چيزها مي فروشند.
تقريبا يک ساعت مهمان آنها بودم ودر باره مسايل زيادي از وضعيت جوانان سوريه گرفته تا خاورميانه جديد و جنگ لبنان با هم حرف زديم.
آنها شناخت چنداني از ما ندارند همانطور که ما هم چيز زيادي در باره آنها و بقيه کشورهاي دور و برمان نمي دانيم. دانسته هاي ما و آنها درباره کشور و مردم يکديگر از طريق رسانه ها است
نه از راه سفر و مشاهده نزديک، و شناختي که از فيلتر رسانه ها بگذرد، دقيق و درست نخواهد بود.
روزهايي که در لبنان بودم از نزديک شاهد دروغ ها و گزارش ها و اخبار جانبدارانه آنها از جنگ بودم و عظمت نام بسياري از رسانه هاي غرب و همينطور رسانه هاي عربي برايم از بين رفت.
بعدا در باره يکي ازاين دروغ ها يي که رسانه ها به خورد مخاطبان دادند خواهم نوشت.
دوستم رضا که ساکن لندن است در باره دو پست قبلم نوشته:
منصور جان خیال نکن این جلیقه پوشها فقط در ایران هستند / عملکرد رسانه ها اینجا در جریان لبنان فاجعه بود و از همه بدتر بی بی سی بود که کفر همه را در آورده بود
اگر این وسط گاردین نبود دبگه هیچی اگر چه در انگلیس در مجموع نگاه رسانه ها قابل قبول است ولی این بار چون پای اسراییل وسط بود همه اش به یکطرف خاص غش میکردند.

نهرها و حوض بزرگ محلي تفريحي در "شانلي اورفا" ترکيه که ماهي هاي مقدس پر شمارش معروفند، محل زندگي اين
ماهي ها است و مردم معتقدند اينها چوب هاي زيادی بودند که سپاه نمرود برای آتش زدن ابراهيم خليل الله جمع کرده بود
پس از آنکه آتش بر ابراهيم گلستان مي شود آن چوب ها هم تبديل به اين ماهي ها مي شوند.
اين ماهي ها خوراکي نيستند و مي گويند سمي اند.
بالاخره بعد از سه روز اتوبوس سواری، از دمشق به تهران رسیدم.
بليط رفت و برگشتي که به مقصد دمشق از هواپيمايي "ارم اير" خريده بودم فقط براي يک هفته اعتبار داشت و نمايندگان اين شرکت هيچ همکاري براي تمديد اعتبار بليطم براي يک هفته ديگر نکردند، با آن همه زائر مشتاق ايراني و سود نجومي که به جيب اين شرکت ها مي رود طبيعي هم هست که به خواست يک مسافر که براي انجام کارش نياز به کمک و همکاري آنها دارد پاسخ مناسبي ندهند.
به هر حال چون نمي توانستم بيش از اين هزينه کنم با اتوبوسي که زائران اصفهاني را با يک تور زيارتي از سوريه به ايران بر مي گرداند تا تبريز آمدم و از آنجا هم با اتوبوس ديگری خودم را به تهران رساندم.
من در اين اتوبوس که مسافران اصفهاني و رانندگاني تبريزي داشت وصله ناجور بودم چون همه براي زيارت آمده بودند و هر جا که گنبد و بارگاهي مي ديدند اتوبوس را متوقف مي کردند و به راز و نياز
مي پرداختند، حالا خواه اين بارگاه مسجدي در شهر حلب Aleppo باشد و سوري ها به فارسي بر بالاي آن نوشته باشند سر بريده امام حسين يک شب اينجا بوده، يا مسجد با صفايي در شانلي اورفا در ترکيه باشد که باز ترک ها به فارسي بر بالاي در آن نوشته اند اينجا محل تولد ابراهيم است.
من خسر الدنيا و الاخره هم دوربينم را برداشته بودم و همراه اين جماعت مشغول زيارت خودم بودم
.
اينقدر نکته و نوشته از اين سفر در ذهنم وول مي خورد که واقعا نمي دانم از کجا و چطور شروع کنم به نوشتنش. اين سفر براي من يک کلاس درس فوق العاده بود کلاسي که در آن زندگي، مرگ، جنگ،عشق و آخر از همه عکاسي و خبرنگاری تدريس مي شد.
بي سرو صدا و با هزينه خودم به اين سفر رفتم، سختي زيادي کشيدم در راه رسيدن و روزهايي که در لبنان گذشت.روزهايي که در تنهايي، ترس و تاريکي مي گذشت. واقعيت اين است که اين سفر را به هدف عکاسي نرفتم، عکاسي مدت هاست که ديگر برايم هدف نيست ولي همچنان مشتاقانه در حال يادگيري اش هستم.
اين سفر بيشتر سفري براي ديدن زندگي و جنگ بود تا عکاسي .سه هزار فريم عکس، رقم زيادي براي سفري مثل اين محسوب نمي شود.
هميشه "صدا" را دوست داشته ام،هميشه دلم مي خواست مثل آدم فيلم "داستان ليسبون" ويم وندرس،بوم و ضبط صوتم کنار دوربينم باشد و در کنار ضبط تصوير، صداها را هم ضبط کنم.
از هم زماني ضبط اين دو، آن طور که ويديو انجام مي دهد، خوشم نمي آيد. دوست دارم صدا جدا و تصوير هم جدا و مستقل اما در کنار هم و براي تکميل يک مديوم به کار روند.
در اين سفر، صداهاي زيادي در کنار عکس هايم ضبط کرده ام، از صداي انفجار و وحشت جنگ زدگان در پارک الصناعيه تا صداي شعر خواني سکنا دخترک جنگ زده 4ساله لبناني.
تجربه جديد و خامي است که دوستش دارم.


سکنا چهار ساله به همراه پدر و دو خواهرش مریم و فاطمه در
اردوگاه موقتی در پارک حدایق الصنایع در بیروت این روزهها را می گذراند. مادرش
فریده از اعضای حزب الله و مدتی در اسارت ارتش اسراییل بوده است.
سکنا چهار ساله به همراه پدر و دو خواهرش مریم و فاطمه در اردوگاه
موقتی در پارک حدایق الصنایع در بیروت این روزها را می گذراند. مادرش فریده از
اعضای حزب الله و مدتی در اسارت ارتش اسراییل بوده است.
سکنا با شنیدن صدای
هواپیما وحشت زده به آسمان نگاه می کند.
وقتی آنجا بودم خانم بارنس نیکلاس از
نمایندگان اتحادیه اروپا هم آنجا بود و به محضی که صدای انفجار آمد اردوگاه را ترک
کرد البته انفجارها مربوط به ضاحیه جنوبیه بیروت بود و فاصله زیادی با پارک
داشت.
با استفاده از فارسی نویس آریا نویس

avval az doostanam ke darbareye majeraye axi ke
shargh chap kard vaghean mamnunam in masaleh baraye shakhse man nabud va fekr
mikonam in joor mavaghe bayad az ham defaa va hemayat konim, begzarim badan
darbareye in mozoo khaham nevesht.
amma in sakhtemane rooznameye annahar chape beirut ast va oon akse bozorg axe Jobran Twaini hamun rooznamenegare maroofie ke chizhaye ziadi dar bareye ghatle rafiq hariri midoonest va be hamin khater be ghatl resid
sakhteman roozname be sheddat tavasote artesh va police lobnan hefazat
mishe.
bayad beram agar forsat shod bishtar ax va matlb minevisam.
mazerat
ke pinglish neveshtam.


Iranian Foreign Minister Manouchehr
Mottaki in front of Hezbollah poster during an
anti-Israeli
demonstration after Friday prayers, in Tehran, Iran , Friday, Aug. 4,
2006

Afghan refugee at classroom in Tehran, Iran

به اين خانم هاي مهماندار ژاپني که برای اولين
بار عازم ايران بودند ازطرف سفارت ايران در توکيو و سفارت خودشان در تهران
گفته بودند بايد لباسي يکدست و سياه بپوشند
ازطرفي از آنجا که در
مورد ضخامت جوراب، چيزي به اين خانم ها نگفته بودند نتيجه اين شد که مي
بينيد.
بعد از ورود به ايران که اين خانم ها پوشش خانم هاي ايراني را از نزديک
در فرودگاه ديدند متوجه شدند هر دو سفارت حرف بي موردي به آنها زده
اند.
خانم "ميساوا" که اين عکس را گرفته معتقد است، رفتار سفارت ايران در ژاپن
به اندازه مردم ايران دوستانه نيست.
به نظرم با برگزاری نمايشگاه" ريحانه" در
توکيو، در آينده ازبروز چنين مشکلاتي پيشگيري خواهد شد!
Mrs. Mesawa:
Stewardess in black - They took us to Iran from
Japan. I guess this maybe the first experience to visit Iran for there Japanese
stewardess. JPN embassy in Iran told Japanese woman to wear the Iranic way, but
we do not know that
what is fine for Iran and wear something black,
something which covers us.After this upload, I had comments that this is not
IRAN-style.
I hope JPN embassy and "IRAN embassy in Tokyo" gives us proper
advice for this kind of mis-understanding. IRAN embassy in Tokyo is not so
friendly as the Iran people is.

خيلي ها - از جمله در مملکت خودمان- با تقليد از
"ديويد هاکني" انگليسي به خلق تصاويری
با استفاده از کنار هم قرار دادن عکس ها
پرداخته اند.
اما کولاژ-عکس هاي اصل او تقليدی نيست و حرف وفکر خود او را بيان
مي کند.
در شماره 5 مجله "حرفه هنرمند" مطالب مفصل و عکس هايي از او چاپ شده
است.



با اين
که دوست داشتم در کارگاهي
که آقای يونس شکر خواه در باره "عکاسي خبري " در خبرگزاری ايسنا برگزار کرده بودند
شرکت کنم، به خاطر کارهای چند روز اخير نتوانستم در کارگاه حاضر شوم.
متاسفانه
با آن که در خبر کوتاه" ايسنا" از اين کارگاه آمده است بيش از 70 نفر در آن حضور
داشته اند اما –تا آنجا که من جستجو کردم-هيچ گزارش کاملي از اين کارگاه در اينترنت
پيدا نکردم.
متن خبر تنظيمي کوتاه
ايسنا از اين کارگاه هم خيلي گويا و
روشن نيست و کمک چنداني به افرادي که در اين جلسه نبودند نمي کند.
اگر در
اين کارگاه بودم، اين سوال ها را از آقای شکرخواه مي پرسيدم:
آقای شکر
خواه در اين کارگاه تا کيد کرده اند« روايت عكس مقدم بر قضاوت است»
عکاسي که براي خبرگزاری کار مي کند که بر
بالای صفحه اول اينترنتي و ورودی آن
شعر و گل و بلبل حک شده است چگونه مي تواند مستقل باشد و به دور از فيلتر هاي مختلف
فکر کند، ببيند و عکس بگيرد؟
عکاسي که دبير و رييس موسسه خبري او هنگام فرستادنش
به سخنراني يک مقام سياسي به صراحت از او مي خواهد عکس هايي "براي کوبيدن آن فرد"
برايش بگيرد و بياورد چطور مي تواند به روايت گري مستقل تبديل
شود؟
وقتي خبرگزاری يا رسانه متبوع يک عکاس خبری از
عکس هاي او در کنار خبری استفاده ميکند که در متن آن براي تلفات يکي از دو طرف درگير عبارت "به
هلاکت رسيدن" و براي ديگری عبارت" به شهادت نائل شدن" را انتخاب و گزينش مي کند، تکليف، شغل و
وظيفه عکاس از پيش تعريف شده و مشخص است و عکاسي از دو سوي جبهه و نيروهای درگير،
پيش از آن که از درون دوربين و نگاه
عکاس روايت شود توسط گردانندگان رسانه مشخص و ديکته شده است.
تصور کنيد در چنين
فضايي عکاسي هم پيدا شود که تنها روايت گر اتفاقات و تصوير هاي دو طرف اين جبهه
باشد، آيا عکس هاي او در اين رسانه چاپ يا منتشر خواهند شد؟ موقعيت شغلي چنين عکاسي
در آن موسسه چگونه خواهد بود؟ انجمن هاي صنفي مستقلي وجود دارند که به دفاع از حقوق
او بپردازند؟ يا خود اين انجمن ها نيز وابسته و غير مستقل هستند؟
همان طور
که آقاي شکر خواه گفته اند «در هيچ جاي جهان تمركز تعمدي عكاس بر يك نقطه از سوژه
پذيرفتني نيست؛ اما در ايران هست.»
به نظر من اساس
اين تفکر غلط رادر ايران، رسانه ها بنيان گذاشته اند. وقتي رسانه به چاپ و نشر عکس
هايي "از درون فنجان و آبا ژور و گلدان " علاقه نشان مي دهد و کساني که فاقد کمترين
دانش بصری هستند مسوول انتخاب و در حقيقت "گزينش" عکس در رسانه ها هستند، به
نشر اين نوع عکس ها دامن مي
زنند،طبيعي است هر عکاس تازه کاری نيز چنين شيوه اي را برای مقبوليت عکس هاي خودش
به کار گيرد.
فرض کنيم عکاسي
عمدا بر نقطه اي از سوژه اش متمرکز و
از توجه به نقاط ديگر آن سوژه غافل شد، نقش دبير عکس و سردبير در اين موارد چيست؟
آيا اگر عکاس به هر دليلي از "ديدن"
تمام زوايا و نقاط يک سوژه باز ماند، دبيران او نيز نبايد متوجه اين نقص در کار او
شوند؟
شايد عکاس آزادFreelance را بتوان به تعبيری جزو
مستقلترين عکاسان قرار داد.
چرا که در بسياری موارد اين عکاسان ابتدا و با نظر و
علاقه شخصي خودشان سوژه را انتخاب و پس از تکميل پروژه برای فروش و عرضه آن به رسانه ها تلاش مي
کنند.
وضعيت اين نوع عکاسي در ايران چگونه
است؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نواده "مولانا جلالالدين رومي" آمادگي "بنياد بينالمللي مولوي" را براي همكاري
با بنيادها و سازمانهاي فرهنگي
ايران در برگزاري سال مولانا و معرفي مولوي به
جهانيان اعلام كرد.
خانم "اسين چلبي بايرو" روز شنبه در گفتگوي تلفني با
خبرنگار ايرنا اعلام كرد كه "براي برپايي هر چه باشكوهتر
سال مولانا در سال
۲۰۰۷ميلادي، آماده همكاري با بنيادها و سازمانهاي فرهنگي ايران براي شناساندن هر
چه
بهتر مولانا به جهانيان هستيم."
سه سال
پيش در قونيه و پس از پايان مراسم رقص سماع، از خانم چلبي در باره مولانا
پرسيدم
خانم چلبي معتقد بود مولانا ترک است اما شعرهايش را به زبان فارسي سروده
است.
اميدوارم حالا که آنها پيشنهاد همکاري در مراسم سال مولانا
را به ايران داده اند دوباره بحث ترک
وفارس بودن مولانا به خصوص در شرايط فعلي
مانع برگزاری اين مراسم نشود.

از کتاب Perspective of Nudes
قبلا در باره "بيل برانت" عکاس انگليسي مطلب کوتاهي نوشته بودم.
بيل برانت با آنکه معتقد بود کادربندي در عکاسي تا حد زيادي به صورت غريزی انجام مي شود
و ساده ترين برخورد را باسوژه، در بيشتر موارد کارامدترين روش مي دانست، عکس هايي دارد
که در تاريخ عکاسي از نظر فني و کادربندي مثال زدني هستند.
برانت در چند شاخه مختلف عکاسي از پرتره و عکاسي مستند گرفته تا عکاسي معماری و Nude
عکاسي کرده و در همه اين شاخه ها هم کارهايي ارائه کرده که جزو کارهاي ماندگار عکاسي است.
از جمله کتاب هاي مهم او کتاب Perspective of Nudes است که در سال 1961 چاپ شد.
اين کتاب 465 يورو قيمت دارد و در آن عکس های برانت که مدل هايش را به شکل غير عادي و از
زوايای نزديک وبا پرسپکتيوهاي خاص خودش در برابر يک دوربين هاسلبلادقرار داده چاپ شده است.
چند وقت پيش از مسوول جايي سوال کردم آيا ممکن است بعضي از عکس های شاخص عالم
عکاسي را با پوشاندن قسمت هايي از عکس در نمايشگاهي در ايران نمايش داد؟
پاسخ دادند، نه؛ وقتي شما قسمتي از يک عکس را مي پوشانيد ذهن بيننده شروع به تصوير سازي و وهم
و خيال مي کند که زير آن قسمت هاي پوشيده چه بوده است؟ اين خيال و به قول آقاي مسوول" Imagination"
از نظر علمای اسلام حتي بيش از ديدن اصل قضيه گناه دارد و فساد انگيز است.

Photo: John Rosenthal
هيچ وقت تير ماه را دوست نداشتم. پدر را در همين ماه به خاک سپردم.
مدام سفر بودم و پدر روز به روز ضعيف تر مي شد.
هر سه –چهار ماه يک بار که پدر را مي ديدم و بغل مي کردم، اين ضعف خودش را بيشتر توي دست هايم نشان مي داد.
حالا درست دو سال از تير ماهي که از راه دور خودم را به خانه رساندم و گيچ و مبهوت ظرف دو ساعت تن بي جان پدر را خودم به دست گورکن دادم و گور را با خاک پر کردم مي گذرد.
از آخرين ديدار بي خداحافظي مان ده روزي مي گذشت، پدر خواب بود و دلم نيامد بيدارش کنم، بالاي سرش رفتم و دستي برايش تکان دادم و باز راهي سفر شدم. اگر مي دانستم اين آخرين ديدارمان است حتما صبر مي کردم تا بيدار شود.
حالا گاهي دستش را روي شانه ام احساس مي کنم، گاهي که زندگي، آن روي سخت لعنتي اش را نشان
مي دهد، مني که ميانه اي با متافيزيک نداشته ام و ندارم، با تمام وجود صاحب اين دست را مي شناسم و در کنارم مي بينم.
گاهي دلم براي آن شب هايي که بي خوابي به سر هر دويمان مي زد و تا صبح فيلم مي ديديم تنگ مي شود
سخت ترين ساعت ها را شب هاي پس از رفتن پدر پشت سر گذاشتم، بي خوابي سر جايش بود اما صندلي خالي پدر و عصاي بغلش، دل و دماغي براي تنها فيلم ديدن، باقي نمي گذاشت.
امسال نتوانستم روز سالگرد رفتنش سر مزارش باشم ولي حتما نهالي که آن تير ماه کنار مزارش کاشتيم
حالا درختچه اي دو ساله شده است.

محلي ها به اين عروس هاي دريايي مي گويند : جن گير


بخشي از ساختمان هاي اطراف ميدان "جمهوری"
ايروان
يکي از بي شمار عناصری که شهر هاي ما را حتي در مقايسه
با شهرهای بعضي همسايگانمان نظير ايروان، به خصوص در شب، زشت و سرشار از کج سليقگي
نمايش مي دهد نور پردازي يا به عبارت بهتر چپاندن نورافکن های فله ای در گوشه و
کنار خيابان و ساختمان هايمان است.
اگر هنگام شب از ميدان توپخانه تهران گذر
کنيد، ساختمان هاي زيبا و قديمي را خواهيد ديد که کنار ديوارشان نورافکن هايي با
نور سبز درزمين فرو و به خيال خودشان ساختمان را نور پردازي کرده اند.
چند شب
پيش که گذرم به خانه هنرمندان تهران- ونه ايران- افتاد، ديدم يک نورافکن سبز رنگ
چپانده اند جلوي سردر و وورودي زيباي ساختمان. مي خواستم به دفتر مراجعه کنم و
بگويم جايي که نامش خانه هنرمندان است نبايد اين طور ناشيانه و زشت از نور استفاده
کند، اما نمي دانم چرا احساس کردم، ميخ کوبيدن بر سنگ است و راهم را کشيدم و رفتم.
گذشته از اين نور هاي سبز و قرمز- که نمي دانم کدام کج سليقه اي تخمشان
را در کوچه و خيابان هاي شهر هاي ايران پخش و پلا کرده - استفاده از نورهاي
زرد به جاي نورهاي سفيد در ورودي شهرها و بر بالاي جاده ها و بزرگراه ها به
شهرهاي ما گرد رخوت و رکود پاشيده است.
آنها که اين نور نامناسب و کسالت
بار را بر سر شهر ها فرود آورده اند اگر کمترين اطلاعاتي در مورد "وايت بالانس" يا
به عبارتي" تراز سفيدي" در عکاسي و فيلم برداري داشتند، هرگز نور سفيد را با نور
زرد رنگ اين لامپ ها جايگزين نمي کردند.
به عکس هاي شب بسياري از شهرهای جهان
نگاه کنيد و ببينيد در سال هاي اخير چگونه لامپهاي با نور سفيد را جايگزين
لامپهاي تنگستن معمولي کرده
اند.
"نا هنجاري
ها و زشتي هاي شهرهاي ما علامت پاشيدگي وخيمي است که ريشه اش در فضاي ويرانه درون
ماست. ارتباط اين دو، همچون ارتباط بين زبان و جوهر انساني، بيش از آنست که تصور مي
رود. مغول خراب کرد ولي ايراني برروي آن ويرانه ها درخشان ترين دوره معماري را پديد
آورد اما اين بار ايراني ساخته هاي نياکاناش را بي دريغ و به خواست خود نابود مي
کند و به جاي آن جعبه هاي بي قواره مي سازد."
اين فراز را از کتاب "آسيا در
برابر غرب" نوشته "داريوش شايگان" آوردم.( اين همان کتابي است که در فيلم "هامون"
اثر "داريوش مهرجويي" هامون به "مهشيد" مي دهد ومي گويد، اگر مي خواهي مخت کار کند
اين را بخوان.)
هرگونه شباهت بين اشخاص و اسامي زير اتفاقي نبوده و کاملا تصادفي نيست.
رياست محترم اداره ارزن پاک کني
احتراما به استحضار مي رساند اينجانب حسن حسني کارمند بخش فروش، تقاضا دارم
به علت پايين بودن حقوق بنده، با افزايش حقوق اينجانب از دو ميليون و دويست و بيست و دو هزار ريال و دو شاهي
به سه ميليون و سيصد و سي و سه هزار و سه شاهي موافقت و اوامر عالي را امر به ابلاغ فرماييد.
پاسخ رياست محترم اداره:
احتراما با تقاضای استعفای شما موافقت مي شود،
من الله توفيق.