
اولين بهاري است که بي سفره هفت سين آغاز کرديم.
کنارمان نبود تا مثل هر سال کمي مانده به سال تحويل قران را بردارد
و بخواند و عيد را با عيدي و بوسيدن دست او آغاز کنيم.
نوروز پارسال هم
من نبودم و تا خودم را رساندم همه چيز دير شده بود
و تنها تن نحيفش را به
من دادند که به خاک بسپرم
روز رفتن آرام گوشه اتاق خوابيده بود و دلم نيامد
براي خداحافظي بيدارش کنم
نمي دانستم روز ديدار بعدي مان بايد به خاک سرد
بسپارمش.